|
كوبیدم روی ترمز. به خاطر یخبندان دیماه و سطح لغزنده جاده، ماشین كمی سُر خورد، تا در حاشیه جاده متوقف بشود. معطل نكرد، سریع از ماشین بیرون پرید. من هم پشت سرش از ماشین خارج شدم. دیدم آن دست جاده یك بچه بسیجی حدوداً چهارده ـ پانزده ساله روی یك تَلِ بزرگ برفی، ایستاده.
مثلاً نیروی تأمین جاده بود. یك دست لباس خال پلنگی گل و گشاد به تن داشت. زبانه پوتینهایش بیرون زده بودند و بندهایشان هم باز بود. جیب خشابهایش به صورت كج و معوجی از فانسقهاش آویزان بود.
تفنگ ژ ـ 3 را هم به جای آنكه روی دست گرفته باشد، از بند به شانهاش انداخته بود و برای گرم كردن خودش، توی دستهای كبودشدهاش «ها» میكرد. خلاصه هیچ چیز او به یك نیروی تأمین جاده شباهت نداشت. حالا از این طرف هم او با آن لباس كردی و كلاهكشی كاموایی كه لبه آن را تا زیر ابروهایش پایین كشیده بود، هیبت غریبی داشت و با چنین سر وضعی مثل برق بلا داشت میرفت به سمت آن بنده خدا. سریع خودم را به او رساندم اما دیگه دیر شده بود.«این چه وضع نگهبانی دادن است؟ كی به تو آموزش داده؟ اصلاً بگو ببینم كی تو رو اینجا تأمین گذاشته؟!» بعد هم دست دراز كرد، تفنگ را از سر شانه او قاپید، سریع خشاب آن را درآورد و گلنگدن كشید و تو لوله نگاهی انداخت و باز غرید: «این تفنگه یا لوله بخاری!»طفل معصوم كه بدجوری از این برخورد او یكّه خورده بود، با آن جُثه لاغر و قد و قواره كوچكش، عین یك گنجشك داشت میلرزید. تفنگ را به طرف او گرفت اما پسرك یكدفعه بغضش تركید و همانطور كه سرش را بالا گرفته بود و توی چشمهای احمد زل زده بود، اشك از چشمهایش سرازیر شد و گفت: «تو خودت كی هستی كه آمدهای سر من داد میزنی؟ اسمت چیه؟ نیروی كدام پایگاهی؟» متعجب در سكوت به او خیره شده بود. پسرك با همان بغض و اشك و لحن معترض در آمد كه: «لااقل خوب بود میدانستی من كی هستم!... اصلاً تو میدانی فرمانده من كیه؟ ... دعا كن فقط دعا كن پای من به مریوان نرسد! اگر به مریوان بروم یك راست میروم پیش برادر احمد، او میداند حق كسانی را كه به خودشان جرئت بدهند سر بسیجی داد بزنند چطور كف دستشان بگذارد، حالا چرا لال شدی؟ یالّا اسم خودت را بگو ببینم! اسم مسئولت چیه؟»
همانجا صد بار مرد و زنده شد. رفت جلو و با آن دستهای درشتش بسیجی كوچك را در آغوش گرفت و با لحن بغضآلودی گفت: «غلط كردم برادر جان... غلط كردم!»
برادر احمد كدام است؟
«گفتم این برادر احمد كدام یك از شماست؟ بین جمع فردی را نشان داد و گفت این هم برادر احمد!» خوب كه توی بحرش رفتم، دیدم یك سپاهی لاغر و قد بلند و سبزهرویی است با ابروهای پهن؛ چشمهای ریز و بادامی؛ بینیای كه بدجوری از وسط شكسته بود و بالاخره موهای سر و ریش بلند و ژولیده. یك كلاه آهنی مستعمل سرش گذاشته بود و با جملاتی تلگرافی و مختصر، به این و آن دستور میداد. با خودم گفتم: «ای بابا! ما از این بشر، یك آدم قوی هیكل، توی مایههای رستم، با آن بر و بازوهای تهمتنی و ریش دو شاخ در ذهنمان ساخته بودیم این كجا و آن كه ما فكرش را میكردیم كجا؟!...»
سال 32 در محله سید اسماعیل تهران متولد و بعدها بچهای میشود گوشهگیر و كمحرف و بیمار ـ بیماری قلبی كه باعث میشود كارش در همان سالها به عمل جراحی بكشد ـ پدرش قنّاد بود، قنّادی متوسلیان یزدی را هنوز در حوالی بازار به خوبی میشناسند. احمد متوسلیان بچه «سید اسماعیل»؛ شاگرد قنّاد؛ دانشجوی الكترونیك دانشگاه علم و صنعت؛ زندانی سیاسی و ... و بنیانگذار تیپ 27 محمدرسولا... (ص)، همان تیپی كه هرگاه حركت میكرد عراقیها بوی عملیات را از هوا میفهمیدند.
برای گرفتن ستاره به آسمان میپرند
«بسما... القاصم الجبارین، مبیرالضالمین، بسما... الرّب المستضعفین...
واژه شیعه از ریشه «مشَیَع» به معنای پیرو هدفی مشخص میباشد. اولین ندایی كه در صدر اسلام علیه مقامپرستی و خودكامگیهای خلفای بعد از پیغمبر(ص) بلند شد، ندای شیعه بود. مكتبی كه به پیروی از عدالت تواضع و خشوع علیعلیهالسلام نسبت به مظلومان، مسیر خود را تعیین كرده و این خط مشی تاكنون ادامه یافته است...
یكی از خصلتهای شیعه، برانداختن فساد و فاسد و جور جبار میباشد. آنان كه برای گرفتن ستاره به آسمان میپرند و بعد از به دست آوردن آن و فرود آمدن، مظلومان و ستمدیدگان و مستضعفین را زیر پای خود خرد میكنند، از جمله فاسدان و جباران میباشند....»
شبیه یك سخنرانی پرشور در میان انقلابیون و یا جماعت حزباللهی پس از انقلاب است. اما واقعیت این است كه آنچه نقل شد بخشهایی از لایحه دفاعیه هشت صفحهای احمد متوسلیان در دادگاه نظامی شاهنشاهي است كه احتمالاً تصمیم داشت او را به اعدام محكوم كند.
شرمنده ام
نبرد در شرایط سخت كردستان، كمبود نیرو و تجهیزات و كارشكنیهای گروههای حاكم شرایط سختی را برای حاج احمد و همرزمانش ایجاد میكند
«... تازه حقوقش را گرفته بود، از در سپاه [مریوان] بیرون آمده دید یك زن بچه بغل، آن دست خیابان، كنار پیادهرو نشسته و دارد گریه میكند. رفت جلو و از او پرسید: خواهر من، شما چرا ناراحتی؟ چی شده؟ چه كسی شما را اذیت كرده؟
زن برگشت به او گفت: شوهر بیغیرتم من و این بچه صغیر را توی این شهر گذاشته، رفته تفنگچی كوموله شده. به خدا خیلی وقت است یك شكم سیر غذا از گلوی من و این بچه پایین نرفته آقا!
احمد تا این حرف را شنید بغضش گرفت. اشك توی چشمهایش جمع شده بود، بلافاصله دست كرد توی جیب اوركتش، عین مبلغی را كه چند دقیقه پیش بابت حقوقش گرفته بود دودستی گرفت طرف آن زن و گفت: به خدا من شرمندهام، نمیدانستم شما چنین مشكلی دارید. این پول ناقابل را بگیرید، هدیه مختصری است. نشانیتان را هم بدهید به برادر دستواره بعد از این، مواد خوراكی شما را خودش میآورد دم در خانهتان به شما تحویل میدهد.به خدا كم نبودند خانوادههایی كه در مریوان احمد خودش خرج آنها را میداد. میدید حقوق خودش كفاف نمیدهد میرفت تهران و از پدرش دستی میگرفت و میآورد.» این حاشیهها وقتی در كنار نوع دیگری از نقل قولها، خاطرهها و اسناد قرار میگیرد به گزارههایی معنادار درباره شخصیت احمد تبدیل میشود.
فرمانده اي كه عدالت ندارد، ولايت ندارد
مكاتبات احمد در دوره تحریم سپاه توسط بنیصدر، با شهید بروجردی سرشار از جملاتی آتشین در اعتراض به بنیصدر است:
«... توصیههای شما را به گوش دل شنیدیم... اما وا...، دلم از مظلومیت سپاه و این همه حقكشی خون است. تا كی ما باید دندان روی جگر بگذاریم؟ ... رئیسجمهور است؟ فرمانده كل قواست؟ روزی نیست كه علیه سپاه جوّسازی نكند.
آقای ناپلئون شانزلیزه [بنیصدر] سپاه مریوان را تحریم تسلیحاتی كرده... با كار چرخانهای خودش رفته، نشسته زیر تركش كولرهای گازی سنگر ویلایی همایونی، در وحدتی دزفول، لاف مقاومت میزند. بارها، در پاكسازی مواضع ضد انقلاب از توی مقر اینها پوستر فرمانده كل قوا و... درآوردیم... حرفی بزنی، آقایان پای ولایت را وسط میكشند، میگویند تضعیف فرمانده كل قوا تضعیف امام است... من میگویم فرماندهای كه عدالت ندارد، ولایت هم ندارد...
مرید شما احمد متوسلیان
-------------------------------------------------------
برگرفته از كتاب آذرخش مهاجر (در انتهاي افق) از حسين بهزاد
نكته: در تصوير اصلي مطلب حاج احمد متوسليان حضور ندارد!
