فرصت هاي فرهنگی انقلاب اسلامي در آمريكاي لاتين در گفتگو با سید سلیم غفوری:

اسلام مرز نمی شناسد

سیاست روز , 21 شهريور 1386 ساعت 14:02

رسالت جهاني اسلام و انقلاب اسلامي ايجاب مي‌كند كه ما نگرش جهاني داشته باشيم و در جهاني كه استكبار جهاني به سركردگي آمريكا، كشورهاي مختلف جهان را تحت فرهنگ و گفتمان ليبرال خود در مي‌آورد، ما هم تلاشهاي خويش را براي بسط گفتمان اسلام ناب در اين كشورها و مناطق به كار بنديم تا مردم جهان در تقابل اين دو گفتمان، گفتمان حقيقي را بپذيرند. آمريكاي لاتين و آفريقا دو قاره مهمي هستند كه تاكنون كمتر مورد توجه سياستمداران، فرهيختگان و دانشجويان كشور ما قرار گرفتند و از سويي هر دو تحت استعمار و استثمار كشورهاي زورگو دول غربي قرار داشته‌اند و نهضتهاي فراوان اجتماعي در آن كشورها براي استقلال و آزادي خويش به ثمر رسانده‌اند كه از اين منظر روحيه عدالت خواهي و ظلم ستيزي آنها، با روحيه مردم ما در انقلاب اسلامي مشابهت‌هاي فراواني دارد. ضرورت نگرش جهاني و اينكه اسلام و انقلاب اسلامي ما حد و مرز نمي‌شناسد و تلاش براي نفوذ در حياط خلوت آمريكا و دول غربي ما را بر آن داشت تا در گفت و گويي به مسائل اين منطقه بپردازيم و شناخت دقيق تري فارغ از هياهوي رسانه‌هاي غربي از اين مناطق داشته باشيم.

مهندس سليم غفوري، مدير اجرايي مركز فرهنگي ميثاق چند سالي است كه به همراه دكتر محمد صفري، فعاليتهاي مهمي را در باب شناخت و معرفي فرهنگ و هنر آمريكاي لاتين و آفريقا برداشته‌اند كه از جمله مهمترين آنها برگزاري جشنواره‌هاي سوم (سينماي آمريكاي لاتين) و موسيقي اين منطقه است كه در بخش جنبي جشنواره بين المللي فجر در سالهاي 84 و 85 برپا شد و همكاري با فيلمسازان و مستندسازان اين منطقه هم از جمله فعاليتهاي اين مركز است در آينده تأثيراتش را خواهد ديد.

آنچه در ذيل مي‌آيد گفت و گويي مفصل است با آقاي غفوري درباره فرصتها و چالشهاي فرهنگي گفتمان انقلاب اسلامي در آمريكاي لاتين.


گفتگو با سید سلیم غفوری*
سئوال اول ما اين است كه ضمن اطلاعاتي درباره تاريخ، سياست و فرهنگ اين منطقه، توضيح بدهيد كه چه شد فعاليت هاي خويش و مركز فرهنگي ميثاق را به مناطقي اختصاص داديد كه كمتر مورد توجه رسانه‌ها و هنرمندان و فرهيختگان ما قرار مي‌گيرد؟ چرا كه بيشترين توجه به اين مناطق را در دهه اول انقلاب اسلامي، گروه هاي چپ گرا در كشورمان داشتند و براي ما و مخاطبان ما هم جذاب خواهد بود كه چه عواملي باعث شد يك مجموعه فرهنگي بسيجي علاوه بر فعاليت هاي فراوان در خصوص بسط فرهنگ دفاع مقدس، ترويج گفتمان مقاومت اسلامي در كشورهاي اسلامي خصوصا" لبنان، فلسطين، عراق و افغانستان، به آمريكاي لاتين وآفريقا روي خوش نشان دهد و علاوه بر آن كارها، به فعاليت در اين مناطق هم بپردازد؟

لازم مي‌دانم يك پيش زمينه‌اي عرض كنم تا ورود مناسبي به اين بحث داشته باشيم. انقلاب اسلامي ما درست است كه هويت اصلي‌اش، اسلامي است اما يك شعاري را ما در انقلاب مان داشتيم و شعاري كه حضرت امام(ره) به صراحت در مقاطع مختلف مي‌فرمودند كه «ما هميشه از مظلوم دفاع مي‌كنيم و بر ظالم مي‌تازيم» و اين شعار اصلا مرز نمي‌شناسد. آنچه كه به تعبير غربي‌ها، انترناسيوناليسم شناخته مي‌شود، ما عميق ترش را در اسلام داريم. اسلام مرز نمي‌شناسد. به همين دليل هم ما معتقديم كه الآن اگر در فلسطين، جنايات ومقاومت هايي رخ مي‌دهد، آن مقاومت چيزي نيست كه بگوييم آنها يك كشورند و ما هم يك كشور و تمام افتراقات و تفاوت هايي كه ممكن است ما با فلسطيني‌ها يا عراقي‌ها داشته باشيم، اما معتقديم كه با آنها مرز نداريم. خاك فلسطين، خاك ماست وخاك ما هم، خاك فلسطين است.
آنچه چيزي كه ما را با ملت هاي مسلمان پيوند مي‌دهد نگاه جهاني است كه ما به دنيا داريم. مقوله آمريكاي لاتين هم فارغ از اين قضيه نيست. ملتي كه مورد ظلم و ستم واقع شده‌اند در هر جاي دنيا كه باشند، ما به نوعي با آنها همدردي و اشتراك فكري، كاري و حداقل انساني داريم. آن چيزي كه ما را به سمت آمريكاي لاتين برد، پژوه‌اي بود كه ما تقريبا از 5-4 سال پيش در مورد تاريخ آمريكا آغاز كرده بوديم با اين نگاه كه اگر ما مي‌خواهيم در نبرد و رويارويي كه با گفتمان ليبرالي به رهبري آمريكا داريم، ابتدا بايد دشمن‌مان را دقيق بشناسيم. شروع اين جرقه هم از سخنراني بود كه بوش پس از 11 سپتامبر كرد كه علاوه بر اين كه ايران را محور شرارت قلمداد كرد، در عبارت زشتي، مردم ايران را مردمي وحشي خطاب كرد؟! اين عبارت، خيلي عجيب بود گرچه به تحقيق براي ما ثابت شد كه خودشان با اين تاريخي كه دارند مردمي وحشي هستند. بوش در آن سخنراني دولت ايران را خطاب قرار نداد، مردم ايران را مردم وحشي خطاب كرد. در آن زمان هم زياد به اين موضوع پرداخته نشد كه چرا بوش چنين حرف بي پايه‌اي را زده است و از سويي در كشورمان به صورت جدي فعاليتي را نديديم كه به تاريخ و روند شكل گيري آمريكا و جنايت هايش در جهان بپردازد. ما به اين صرافت افتاديم كه بياييم كه روي اين حرف امام (ره) كه «آمريكا، شيطان بزرگ است»، تحقيق و پژوهش جدي بكنيم و اين شيطنت را به وضوح براي‌مان ملموس بود وقطعا" اين شيطان بزرگ بودن آمريكا، نمادهايي دارد و اين نمادها جداي از تاريخ آمريكا نيست و ما درصدد شناسايي و شناساندن اين نمادها و موارد بر آمديم. آمريكا شايد جزو معدود كشورهايي است كه بعد از حوادثي كه خودشان تعبير به انقلاب آمريكايي مي‌كنند در سال 1976 به بعد، تقريبا هيچ تغييري در سيستم حكومتي آمريكا به وقوع نپيوسته است؛ يعني آنچه كه تحت عنوان قانون اساسي آمريكا و سياست هاي كلي آمريكا تدوين شده، تقريبا همان سيستم ادامه پيدا كرده است و مباني سياست، اقتصاد، فرهنگ و قدرت آمريكا تقريبا استوار مانده است. بنابراين تاريخي كه اين كشور را جلو برده است با آن چيزي كه الآن دارد در ماهيت چندان تفاوت و تغييري نكرده است. لذا در شناخت اين تاريخ به مداخلات متعددي كه آمريكا در كشورهاي مختلف جهان داشته است رسيديم. بيش از 100 مداخله مستقيم و غير مستقيم آمريكا برايمان مشخص و محرز شد كه بعضي از آنها مستقيم و خيلي‌هايش هم غير مستقيم بودند و بخش عمده اين مداخلات به منطقه آمريكاي لاتين برمي‌گردد. يعني بعد از دكترين مونروئه، كه رئيس جمهور آمريكا بود، ما شاهديم كه دستگاه ديپلماسي آمريكا از آمريكاي لاتين به عنوان حياط خلوت خويش تعبير مي‌كنند. مونروئه تصريح مي‌كند كه آمريكاي لاتين، حياط خلوت آ‌مريكاست و ما بايد هر تلاشي را بكنيم كه همواره بر اين منطقه تسلط داشته باشيم و نگذاريم اتفاقي در اين منطقه بيفتد كه منابع، معادن و بازار اين منطقه را از دست ايالات متحده خارج بكند و در واقع آمريكاي لاتين را به عنوان منافع حياتي آمريكا عنوان مي‌كند. بعد از اين تاريخ شاهديم كه آمريكايي‌ها درصدد اين بودند كه به نوعي تسلط خودشان را بر منطقه حفظ كنند. اين قضيه با جنگ هاي آمريكا و مكزيك شروع مي‌شود كه آمريكا مناطقي از مكزيك را تحت اشغال خود درمي‌آورد كه الآن بخشي از ايالت هاي جنوبي ايالات متحده، قبلا متعلق به مكزيك بوده است از جمله تگزاس و اریزونا. بعد از آن ماجراي كانال پاناما را داريم و در زمان روزولت، حق بهره برداري خاص اين كانال را آمريكايي‌ها براي خودشان حفظ كردند و يا مداخلات مستقيم نظامي كه ايالات متحده در گواتمالا و كوبا دارد. جزيره گوانتانامو هم يكي از موارد اشغال شده آمريكايي‌هاست كه به آن زمان برمي‌گردد و آمريكايي‌ها طي جنگ هاي نظامي مستعمرات اسپانيا دراين مناطق را به اشغال خود در مي‌آورند. الآن گوانتامو رسما متعلق به كوبا و ضميمه خاك كوباست ولي آمريكايي‌ها اجاره طويل المدتي كه از استعمار اسپانيا و دولتهاي ديكتاتوري كوبا گرفتند، آن منطقه را براي خود حفظ كردند و دولت كوبا هم حق هيچ گونه تصرف و بهره برداري از آن را ندارد. بعد از جنگ جهاني اين مداخلات سياسي و نظامي آمريكا تشديد مي‌شود. ايالات متحده در گواتمالا، اكوادور، هائيتي، كوبا و شيلي اقدامات مختلفي را انجام مي‌دهند دولت هاي وابسته به خود را در آن كشورها حاكم مي سازند. مخالفت با ساندنيست‌ها و دولت دانيل اورتگا در دهه 80 و حمايت از دولت ديكتاتوري السالوادور و برخورد خشن با مخالفان آن و حمايت هاي فراوان از كودتاهاي آرژانتين، برزيل، مكزيك و شيلي از سياست هاي مداخله جويانه آمريكا در اين منطقه مهم است. اين سياست آمريكا برخلاف آن مواضع سياسي ظاهري آمريكا در دهه 70 و 80 است كه شعار حمايت از نظام‌هاي دموكراتيك و ليبرال منش سرداده بودند و با راديو و رسانه‌هاي به اصطلاح آزاد، به تبليغ اين سياست ها مي‌پرداختند اما خلاف اين مسأله را در منطقه آمريكاي لاتين ديديم و اين نه مربوط به يك يا چند سال بلكه در تمام دوران جنگ سرد در جهان بود.
گزافه نيست كه بگوييم در تمام كشورهاي آمريكاي لاتين ما ردپايي از حضور نظامي و سياسي مداخله جويانه و استعماري آمريكا را شاهديم و نكته مهم اين وقايع، حمايت آمريكا از نظام هاي ديكتاتوري و توتاليتر منطقه است. سياست مداخله جويانه مستقيم پس از جنگ سرد افت مي‌كند و در دهه 90 نظام‌هاي توتاليتر مانند قبل جاي خودشان را به نظام‌هاي حامي آمريكا مي‌دهند كه با انتخابات دموكراتيك به قدرت رسيدند. فروپاشي شوروي هم خلأيي جدي براي جريان چپ گرا درآمريكاي لاتين پيش آورد. مردمي كه دنبال جريانات چپ گرا بودند در دهه 90 به اين مي‌رسند كه جريانات چپ نتوانسته‌اند موفق بشوند. به همين دليل در خيلي از اين كشورها انتخابات برگزار مي‌شود ولي نظام‌هاي ليبرال مسلك و طرفدار آمريكا به قدرت مي‌رسند حتي در كشوري مثل نيكاراگوئه كه ساندنيست‌ها در قدرت بودند و دانيل اورتگا رئيس جمهور آن زمان بودند. مردم منطقه از جنگ هاي داخلي و جريان هاي چريكي كشورهايشان خسته شدند. اين مسأله در عمده كشورهاي آمريكاي لاتين صدق مي‌كند. لذا مردم خسته از جنگ، نابساماني‌ها و ناامني‌ها در انتخابات شركت كردند و در اين انتخابات، نيروهاي ليبرال مسلك، غربزده و هواخواه آمريكا رأي آوردند. اين روند ادامه پيدا كرد تا شروع قرن بيستم كه مردم ديدند سياست هاي ديكته شده توسط بانك جهاني و سياست هاي نئوليبرال نتوانسته، هيچ موفقيتي را براي آنها به بار بياورد. نه تنهاموفقيتي را به وجود نياورده، بلكه موجب نابساماني بسيار اقتصادي شد. عملا سياست هاي خصوصي سازي كه در اين كشورها پيگيري شد باعث شد كه بخش عمده‌اي از صنايع يا با ركود مواجه بشوند يا اصلا تعطيل بشوند، واردات اوج گرفت. تورم در بعضي از اين كشورها به چند صد درصد رسيد. به صورت مشخص نرخ تورم در آرژانتين به 800 درصد و در برزيل تورم به 1200 درصد رسيد. اصلا آدم فكر اين تورم شديد را نمي‌تواند بكند چرا كه آمريكاي لاتين، منطقه فقيري نيست و مثل آفريقا نيست كه بعضي از كشورهايش في نفسه فقيرند و منابعي در اختيار ندارند. آمريكاي لاتين منطقه ثروتمندي است كه هم به لحاظ آب و هوايي، هم به لحاظ كشاورزي و هم به لحاظ صنعتي، اوضاع بهتري نسبت به آفريقا دارد و به لحاظ صنعتي بعضي از اين كشورها، مدارج صنعتي را طي كردند و به لحاظ زيرساختاري جايگاه خوبي دارند و همين طور نيروهاي علمي، فني، دانشگاهي. اما سياست هاي آمريكا و نظام هاي هوادار آن در منطقه باعث شد كه تورم وحشتناكي در اين كشورها رخ دهد و شكاف طبقاتي به طرز سرسام آوري شكل بگيرد. فساد به شدت افزايش يافت. گروه هاي مافيايي قدرت بگيرند. قاچاق مواد مخدر به شدت رايج شود. ارزشهاي اخلاقي به شدت افت كند و از آن طرف مردم مي‌ديدند كه يك طبقه‌اي به شدت ثروتمند شدند؛ يعني مزاياي خصوصي سازي فقط در اختيار افراد يا نهادهاي بسيار خاص قرار گرفت. يك جامعه بسيار كوچكي كه در طي چند سال، ميلياردر شدند و روابطي از اين دسته با قدرت و حاكمان كشورها كشف شد و همه اينها باعث شد كه شيرازه سياست در اين كشورها از هم بپاشد. ما در آغاز قرن بيست و يكم شاهد بوديم كه در آرژانتين هر چند ماه دولت سقوط مي‌كرد و مردم ديگر نتوانستند تحمل بكنند يا مثلا در برزيل، فقر به شدت ريشه دار شده بود و بيداد مي‌كرد. باندهاي مافيايي به شدت قدرت گرفتند. اينها باعث شد كه در خيلي از اين كشورها از آن سياست هاي ليبرال مسلكي كه مردم شايد از آغاز دهه 90 ميلادي به آن اميد بسته بودند، از آنها رويگردان شدند و اين باعث شد كه جنبش‌هاي چپ دوباره خودشان را احياء بكنند.

آقاي غفوري، تاريخ آمريكاي لاتين را به خوبي مطرح كرديد و بيان كرديد كه مردم اين منطقه از سياست هاي آمريكا در دهه‌هاي اخير كه به صورت هاي مختلف كودتا، حمايت از كودتاها و حكومت هاي نظامي و توتاليتر و اخيرا دموكراسي‌هاي غربي و آمريكايي منطقه سخت خسته شده‌اند. حالا بيشتر مطرح نماييد كه غير از بحث شناخت آمريكا و حمايت از مظلوم، دلايل ديگرتان براي حضور فرهنگي در اين منطقه چه بوده است؟
آن چيزي كه باعث شد ما به سمت آمريكاي لاتين برويم مجموعه اين عواملي بود كه در سير مطالعاتي كه داشتيم ديديم و خوانديم و به آن رسيديم. ما به اين مسأله رسيديم كه با خيلي از اين كشورها و مردم آن، وجوه مشترك داريم. يعني در خيلي از كشورها با اينكه ما خيلي عميق وارد مسائل خصوصي نشديم، در بحث ثمرات خصوصي سازي و اختلافات طبقاتي اشتراكات فراواني پيدا كرديم. مضاف بر اينكه طي دوراني كه آنها مورد ظلم و ستم بودند و جرياناتي كه رژيم‌هاي ديكتاتوري را در اين كشورها حمايت مي‌كردند با جرياني كه در كشور ما از رژيم شاه حمايت مي‌كرد، متفاوت نبود. سياست ها يكي بوده است. اينها باعث شد كه ما حداقل بخشي از حرفها و مطالبي را كه آن طرف افتاده است را در داخل كشورمان مطرح كنيم و بعد به تدريج تلاش كنيم آن چيزي كه انقلاب ما را شكل داده است را به آنجا ببريم و به آن مناطق منتقل كنيم. بعد هم جشنواره سينماي آمريكاي لاتين را طراحي كرديم كه در گام اول يك سري از كارهاي خوب و موثر آن منطقه را در عرصه رسانه و سينما را براي انتقال همين انتقال پيام ومفاهيم در كشور نمايش بدهيم تا آنها متقابلا چنين كنند. اين هم مساله‌اي نيست كه در عرض شش ماه، يك سال يا دو سال بتوانيم به اين تعاملات فكري و فرهنگي دست پيدا كنيم.

براي تعاملات بيشتر چه بايد كنيم؟ فكر نمي كنيد كه اين تعاملات عزم جدي عمومي در ميان فعالان رسانه ها و دولتمردان مي خواهد؟
فكر مي‌كنم اگر اين همت را داخل داشته باشيم مي توانيم بيش از اين موثر باشيم. اين هم كار يك نفر، دو نفر يا يك يا دو مجموعه نيست، يك اراده‌اي جدي مي‌خواهد. منتها بايد سعي كنيم كه اين اراده را به وجود بياوريم هم در مسئولان و مهمتر از مسئولان، افرادي كه مي‌توانند تاثيرگذار باشند مانند هنرمندان، دانشجويان، روشنفكران، نويسندگان و شعراي ما هستند. اگر بتوانيم اين اهتمام را به وجود بياوريم مطمئنم كه يك موج قوي مي‌تواند از اين سمت به آن مناطق برود و تاثيرگذار باشد.مثلا آقاي تائوليست، فيلسماز شيليايي با گروهي از مهاجران فلسطيني تبار مرتبط است. كه جامعه كوچكي هم نيست. جمعيت شان قريب به 100 هزار نفر است. ايشان با جمعي از اين جامعه مهاجران فلسطيني تبار شيليايي آشنا مي‌شودو ارتباطات خوبي با آنها مي‌گيرد و از طريق آنها با قضيه انتفاضه آشنا مي‌شود و اصلا ديدگاهش نسبت به مقوله فلسطين و اسرائيل و انتفاضه عوض مي‌شود. خودش مي‌گويد همين ارتباطات باعث شد در فلسطين در مورد انتفاضه فيلم بسازم و اين مساله هم براي ما مهم است كه يك فيلمساز غير مسلمان غربي در اين مساله اساسي فيلم بسازد و به راحتي در آنجا كار تصويري بكند. مي‌گويد فيلمي كه ساختيم از شبكه‌هاي دولتي كشورهاي آمريكاي لاتين پخش نشد و در شبكه‌هاي خصوصي و خانوادگي و كابلي و به تعبيري سينماي خانگي وخانوادگي يا محافل دانشجويي وخاص در آمريكاي لاتين پخش شد و به صورت DVD در سطح گسترده بين مردم توزيع كردند. وي معتقد است كه فيلمش باعث شد در جامعه نه چندان كوچكي راجع به انتفاضه، نگاه مردم و روشنفكران تغيير كرد. لذا در اثر ارتباطات اين طوري مي‌شود موجي درست كرد و سعي ما هم بايد تقويت و گسترش و رويش اين گونه موجها هست و اگر اين حركتها و موجها مستمر باشد. اين موجها مي‌تواند آن قدر قوي باشد كه بتواند در منطقه آمريكاي لاتين تاثيرگذار باشد. منتها بستگي به اين دارد كه اين همت چقدر در ماوجود داشته باشد و ما چقدر حاضر باشيم روي اين ماجرا، سرمايه گذاري بكنيم.

يك مشكلي كه در اين عرصه وجود دارد اين است كه تا بخواهيد وارد اين عرصه‌ها بشويد متهم به چپ گرايي يا طرفداري از كمونيسم و ماركسيسم مي‌شويد. با توجه به اينكه پرداختن به اين منطقه كه حياط خلوت آمريكاست و از لحاظ استراتژيك هم براي ما و هم براي آمريكا حياتي است متاسفانه شاهديم كه حتي يك سري از اصولگرايان و رسانه‌هاي خودي هم دولت و هم كساني كه در اين عرصه فعاليت مي‌كنند را متهم به چپ گرايي مي‌كنند. آيا شما هم با اين اتهام‌ها مواجه شديد يا نه؟ و اينكه مطرح نماييد رويكردتان در پرداختن به اين مساله و ورودتان به اين عرصه با چه مباني و ديدگاه هاي بوده است؟ باز خورد مسئولان و مراكز فرهنگي و نيروهاي انقلابي كه بيش از اين فقط فعاليت در عرصه دفاع مقدس و مباحث و ترويج فرهنگ شهادت و كشورهيا جهان اسلام و مقاومت اسلامي در منطقه را شاهد بوديد با شما و مركز ميثاق چطور بوده است؟
اينكه مي‌گوييد دقيقا همين طور است. دقيقا همين اتفاقاتي كه گفتيد براي ما هم واقع شد. خيلي از دوستان ما، دوستاني كه كامل ما را مي‌شناسند و مي‌دانند هرچه باشيم، ماركسيسم و چپ گرا نيستيم، در قالب شوخي يا تكه دغدغه‌هاي خويش را مطرح مي‌كردند و مي‌گفتند شما هم! شما ما هم ماركسيست شديد! ديگر اميدي به شما نيست! و از اين بحث‌ها كه مي‌تواند در افرادي كه اراده لازم را براي ورود به اين مباحث ندارند خيلي موثر است و آنها را از گشودن افق هاي جديد به جامعه، فرهنگ و كشورمان باز مي‌دارد.
از طرفي اين قضايا به سبقه اين موضوع برمي‌گردد. يك واقعيتي كه وجود دارد اين است كه قبل از انقلاب، يكي مثل چه گوارا يا ديگر سمبل‌هاي مبارزاتي آمريكاي لاتين الگوي جواناني بود كه خط مشي مبارزه مسلحانه را در كشور ما در پيش گرفته بودند. معمولا هم اين گروه ها، گروه هاي چپ بودند. ما در گروه هاي اسلامي كمتر داشتيم كه مشي مسلحانه داشته باشند و اين هم به رويكرد حضرت امام(ره) برمي‌گردد كه كمتر به مبارزه مسلحانه اعتقاد داشتند و حتي بعضي گردهمايي كه مي‌رفتند و خواستار مشي مسلحانه بودند، امام (ره) مخالفت مي‌كردند و بيشتر بر گفتمان مردمي و رويكرد فرهنگي تاكيد مي‌كردند الا در بعضي موارد خاص مثلا فدائيان اسلام و هيات موتلفه. اما گروه هاي مسلحانه زيادي بودند مثل مجاهدين خلق و چريك هاي فدايي كه گروه هايي كاملا چپ بودند و در ماجراهايي مثل ماجراي جنگل سياهكل و اتفاقاتي كه مجاهدين خلق پايه گذاري كرده بودند اين تاثير پذيري از مبارزان و اسطوره‌هاي مبارزاتي چپ آمريكاي لاتين مشهود است. در ماجراي سياهكل اسنادي كه از آنها به دست آوردند عكس‌ها و نوشته‌هاي چه گوارا و عملي به خاطرات چه گوارا و ديگر مبارزان فروان ديده شده است و حتي به تقليد از آن مبارزات، قاطري را كشتند و گوشتش را خوردند و خاطره‌اي كه چه گوارا در بوليوي داشته و به صورت جمعي گوشت قاطر مي‌خوردند را به صورت عملي تجربه كردند. حال شايد ما اين مساله را به طنز بگيريم ولي واقعا تاثيرپذيري از آن چپ گرايان و مبارزان آمريكاي لاتين تا اين حد زياد بوده است.
بعد از انقلاب اين ماجرا فرم و شكل ديگري پيدا كرد. از سال هاي 59 به بعد كه گروه هاي چپ وارد فاز مبارزه عليه انقلاب اسلامي شدند، چه گوارا بر ايشان اسطوره بود. لذا گروه هاي اسلامي به شدت سعي مي‌كردند كه از اين اسطوره‌ها پرهيز كنند. چون آنها به نفع خودشان مصادره كرده بودند. اين تابو كه در واقع از شروع انقلاب اسلامي به وجود آمده بود هنوز هم باقي مانده است كه اين الگوها و افراد متعلق به كساني هستند كه مخالف جمهوري اسلامي يا هر نظام حاكم هستند. در حالي كه الان شرايط خيلي عوض شده است با آن دوره. ديگر مجاهدين خلق و چريك هاي خلق وجود خارجي و بروزي ندارند و اينها به تاريخ پيوستند. در داخل خودشان آنقدر انشعاب كردند و دچار اختلافات ايدئولوژيك و غير ايدئولوژيك يا جنگ قدرت شدند كه الان واژه‌هايي چون چريك‌هاي فدايي برايمان خنده دار است كه آنها بخواهند تاثيرگذار باشند. مجاهدين خلق هم اصلا وارد يك فاز ديگري شد. رسما وارد فضايي شدند كه در دامن غرب غلتيدند و به دامن غرب پناه آوردند. ائتلافي كه آنها با صدام كرند يعني پشت پا زدن به تمام آرمان هاي يك انقلابي. به هر حال صدام دشمن ما بود و مجاهدين خلق هم هيچ ايدئولوژي مشتركي با صدام نداشتند مگر اينكه بگوييم هر دو در راستاي منافع غرب و آمريكا عمل مي‌كردند. به همين دليل نوع نگرش به اين اسطوره‌ها در كشورمان با سال هاي اول انقلاب كاملا متفاوت است و ما اصلا نبايد اين نگراني را داشته باشيم كه اگر ما سراغ اين الگوها برويم محكوم به چپ گرايي بشويم. از سويي اصلا نگاه ما به آنها هم نگاه اسطوره سازي نيست. ما انتقادات جدي هم به كاسترو و چه گوارا داريم يا هر كدام از اين افراد. ما هيچ وقت قرار نيست كه كاسترو را اسطوره خودمان كنيم. ما اسطوره‌هاي خيلي بهتر و جامع تري از كاسترو داريم... اما معتقديم كه در خيلي از مسائل، وجوه مشترك داريم و بايد تأكيد و توجه مان را به آن وجوه مشترك جلب كنيم. ما در مبارزه با غرب و آمريكا با آنها وجوه مشترك داريم. ما در اينكه بايد عدالت اجتماعي در جامعه جهاني برقرار بشود با آنها وجوه مشترك داريم. ما در سازماندهي دولتي و كار دولتي براي برقراري عدالت اجتماعي با آنها مشتركيم و معتقديم كه عدالت اجتماعي بايد از بستر دولتي در جامعه برقرار شود و خيلي ازمسائل ديگر. مواردي مثل اينكه همه مردم بايد در مقابل قانون برابر باشند، در اينكه شكاف طبقاتي بايد برداشته شود، ظلم‌ها و تبعيض‌ها از بين برود و مسئولان موظفند كه براي مردم كار بكنند.
نكته دومي كه وجود دارد اين است كه ما بايد اين جنبه‌هاي مثبت را ببينيم و روي اين جنبه‌هاي مثبت تاكيد بكنيم. در دنيايي كه ما دشمناني داريم كه اين دشمنان هم لائيك هستند. يعني فرانسه، انگليس، روسيه و آلمان ديگر كشورها، آيا اينها جنبه الاهي دارند؟ چرا ما اين قدر روي روابطمان با روسيه داريم تأكيد مي‌كنيم؟ روسيه‌اي كه همگان مي‌دانيم قابل اعتماد نيستند! چرا به چين و هند دلخوش كرده‌ايم؟! مگر جز اين است كه چين را يك دولت قدرتمند مي‌دانيم روي روابط با چين سرمايه گذاري مي‌كنيم. در حالي كه ما با چيني‌ها هيچ وجوه مشتركي نداريم نه به لحاظ فرهنگي، ديني و حتي سياسي. چيني‌ها به سوي بازار سرمايه رفته‌اند. چيني‌ها به اين سمت رفتند كه مدل اقتصادي نئوليبراليسم را بپذيرند. چين الان سرمايه داري را پذيرفته است، خصوصي سازي و مالكيت را پذيرفت. طبقه جديد سرمايه داري در چين در حال رشد است. ما مخالف سرمايه داري نيستيم. اين نكته مسأله‌اي است كه ما بايد آن را براي خودمان شفاف بكنيم. چون نكاتي است كه دقيقا از همين زاويه و همين ناحيه ممكن است اين نوع تفكر و رويكرد ما را مورد نقد و حمله قرار بدهند. ما مخالف سرمايه داري نيستيم و اسلام هم مخالف سرمايه داري نيست ولي مخالف سرمايه‌اي هستيم كه از راه نادرست كسب بشود. مخالف سرمايه‌اي هستيم كه بر رانت و روابط نامشروع استوار باشد و متأسفانه بخش عمده‌اي كه از سرمايه داري بر همين اصول است كه شكل مي‌گيرد، در غرب هم همين طور است. سرمايه داران بزرگ غربي، سرمايه دار نشدند مگر به اين بها كه حقي از كسي را ضايع كرده‌اند. حالا اين حق يك جا داخلي است مثل حقوق كارگران، ربا، قواينين كه باعث مي‌شود به عده‌اي محروم ظلم بشود يا اينكه ريشه خارجي دارد مثل استعمار، اشغال و غصب يا تاراج منابع طبيعي كشورها، مثل از بين بردن منابعي كه اساسا متعلق به مردم يك كشور است.

بحث ديگر اينكه آنها اعتراضاتي را بر چنين رويكرد جهاني وارد مي‌كنند اين است كه عمدتا چپ گرايان با لامذهبي خلط شده است و سابقه تاريخي هم اين مسأله را تاييد و تصديق مي‌كند. يعني ما شاهديم عمده جريان هاي چپ گراي كشور يا لامذهب بودند يا اينكه التقاطي بودند. آيا چپ روي در آمريكاي لاتين همه جانبه است و آنها هم رويكردشان به دين و مذهب نفي و طردي است يا اينكه فقط در مباحث اقتصادي چپ گرا هستند؟ آيا مردم و مسئولان دولت هاي انقلابي آمريكاي لاتين ضد مذهب هستند يانه؟
ريشه جريان چپ گرايي در آمريكاي لاتين هم به اين گونه بوده است. انقلاب در كوبا يك انقلاب كمونيستي بوده و خود كوبايي‌ها آن را نفي نمي‌كنند. حزبي كه الآن در كوبا حاكم است رسما كمونيست است. آقاي كاسترو هم خودش را كمونيست مي‌داند. خيلي از كشورهاي آمريكاي لاتين هم در دهه‌هاي گذشته كمونيستي و ماركسيستي بوده است ولي اين تفكيك را نمي‌توانيم با الآن قائل بشويم و جريانات گذشته را با جرياني كه الآن وجود دارد مقايسه كنيم. يعني جرياني كه الآن به عنوان جريان حاكم در آمريكاي لاتين وجود دارد يا اين چپ جديدي كه به وجود آمده است در ونزوئلا، بوليوي، اكوادور و حتي نيكاراگوئه كه چپ‌ها دوباره به قدرت رسيدند، اينها ديگر ضد دين يا كمونيستي نيستند. اصلا هوگو چاوز به صراحت مي‌گويد من آدم مذهبي هستم و به كليسا هم مي‌رود، حالا با آن تعابيري كه آنها از دين و عقايد مذهبي دارند بايد مقايسه كنيم. اخيرا سايت بازتاب گزارشي از سفارت ونزوئلا در تهران منتشر كرد مطرح نمود كه اينها مشروبات الكلي صرف مي‌كنند و فلان مي‌كنند و بهمان؟! خوب آن سفارت كه قرار نيست با عقايدي كه ما داريم زندگي كند و با آن عقايدي كه خودمان داريم آنها را بسنجيد! اولا كه اين مساله در اكثر سفارتخانه هاي خارجي هست و در همه اين سفارتها اين قضايا و اتفاقات روي مي‌دهد و ونزوئلا از همين قضيه استثناء نيست. دوما اينكه قضيه مشروبات الكلي برايشان يك مسأله حل شده است و نبايد از آن طرف پشت بام افتاد و پرداختن به چنين مسائلي اساسا يك جور كج فهمي و غرض ورزي است. چرا اين مسائل كه به طور شديدترش در سفارتخانه هاي كشورهاي اروپايي اتفاق مي افتد اصلا انعكاس نمي يابد؟! عده اي چون با سياست هاي دولت مخالفند يا منتقدند با هر رويكرد آن، هرچند مثبت و درست، گير مي دهند. اگر يادتان باشد آقاي اورتگا در سخنراني‌اش در دانشگاه تهران صحبتش را با اين جمله شروع كرد كه ما «هرچه زمان مي‌گذرد بيشتر به اين واقعيت اعتقاد پيدا مي‌كنيم كه خداوند آفريننده اين جهان است» و به نوعي صحبتش را با نام خدا شروع كرد. اين جمله نشانگر اين است كه من كمونيسم يا لامذهب و ضد مذهب نيستم. كما اينكه در مورد شخص اورتگا در همان دوراني كه ساندنيست‌ها به قدرت رسيدند آنها روابط نزديكي با كليسا داشتند و مثل شوروي و چين يا ديگر كشورهاي بلوك شرق به مخالفت با دين و مذهب نپرداختند. حتي عده‌ زيادي از كشيش‌هاي مسيحي با آنها همراه شدند و پست هاي دولتي را بر عهده گرفتند كه اين عمل واكنش شديد كليساي واتيكان و پاپ را به همراه داشت. الآن عمده رهبران يا سران دولت هاي آمريكاي لاتين تمايلات مذهبي دارند و حداقلش اينكه ضد مذهب نيستند.
اين مسأله را بايد براي كساني كه مي‌خواهند از اين زوايه به مسأله نگاه جا بيندازيم كه اساسا اينها آدم‌هاي بي ديني نيستند، آدم‌هايي نيستند كه به خدا اعتقاد نداشته باشند. اگر بخواهيد اينها را با عالم مجاهد، سيدحسن نصراله مقايسه بكنيد، اصلا اين قياس غلط است. گرچه براي ما هم ارزشي كه سيد حسن نصراله دارد، ديگر مبارزان مانند چاوز و كاسترو ندارند. به هر حال ما سيدحسن را فردي مي‌دانيم كه برخاسته از روحيه انقلابي خودمان است و الگو گرفته از گفتمان انقلاب اسلامي و تفكر حضرت امام(ره) است. ولي اين طوري نيست كه ما با مبارزان آمريكاي لاتين وجوه اشتراكي نداشته باشيم. لذا بايد از اين وجوه اشتراكات مان استفاده بهينه را بكنيم. مثلا اگر به جاي اورتگا، سوموزا در نيكاراگوئه در حاكميت بود براي ما بهتر بود يا اينكه اورتگا؟ اگر به جاي كاسترو رژيمي شبيه باتيستا در كوبا بر قدرت بودند برايمان بهتر بود يا اينكه دولت كاسترو؟! يا پينوشه در شيلي در حاكميت بودند براي ما بهتر است يا وضعيت كنوني؟! اين افرادي كه ذكر كردم اصلا وجوه اشتراكي با ما ندارند و نداشتند. ما يك الگويي داريم براي اين مباحث كه من آن را يك اصل براي فعاليتها و رويكردهاي خودمان اتخاذ كردم و آن صحبتي است كه حضرت اباعبدالله(ع) فرمودند «اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد». به نظر من مصداق بارز من اين جمله در آن منطقه اين افراد هستند. چاورز است، مورالس و اورتگا و كاستروست. درست است آن ديني كه مد نظر ماست ندارند ولي به حال نسبت به بقيه آزاده‌اند و با آزادگي و حريت دارند حكومت مي‌كنند. مضاف بر اينكه به هر حال قرار نيست انيها براي ما، الگو باشند. قرار نيست اينها ما انيها را الگوي تما عيار در جامعه خودمان معرفي بكنيم و اين نكته را بايد براي كساني كه مي‌خواهند از اين زاويه يعني دين و مذهب باما وارد بحث بشوند، به دقت جا بيندازيم كه اصلا قرار نيست ما آنها را الگو معرفي نماييم. ما قرار است از مشتركاتمان استفاده بكنيم. ما قرار است به نهضتي كه مي‌توانيم با استفاده از اين پتانسيل، در دنيا ايجاد بكنيم تأكيد بكنيم و در مقابل در دشمن مشترك با اينها جبهه‌اي را تشكيل بدهيم اين جبهه را تقويت بكنيم. به نظرم مي‌آيد اين از كاهلي و سستي ماست كه ما نتوانستيم انديشه خودمان را در آن مناطق تبيين بكنيم. ما حتي در تبيين انديشه خودمان در كشورهاي اسلامي و آسياي مركزي ضعيف عمل كرديم چه رسد به آن مناطق كه اصلا كار نكرديم و سرمايه گذاري فرهنگي و ديني نكرديم. به نظر من حتي اگر بتوانيم در اين فضاي موجود، درست برنامه ريزي بكنيم، درست سازماندهي بكنيم و درست كار بكنيم حتي مي‌توانيم كه موج‌هاي اسلام گرايي را در اين كشورها تقويت بكنيم يا ايجاد بكنيم. تا حالا هيچ كس به اين صراحت به اين فكر نيفتاده است كه ما بياييم و آن موج را ايجاد بكنيم. چرا ما هميشه منفي مي‌انديشيم و منفي نگريم. بياييم به مسائل مثبت هم بينديشيم و وجوه مثبت را بيشتر مد نظر داشته باشيم. الآن روابطي كه با اين كشورها داريم به ما اين امكان و تحرك را مي‌دهد كه برويم اين موج را ايجاد بكنيم كه قطعا با موافقتهاي مردمي مواجه خواهد شد. در خيلي از كشورهاي ديگر اصلا ما امكان حضور و ظهور نداريم. ما خودمان را مي‌كشيم كه يك مبلغ را به جمهوري آذربايجان بفرستيم يا اينكه شيعه‌اند و همخون ما هستند، نمي‌توانيم. دولت آنجا مانع مي‌شود و ما هيچ امكاني نداريم و از سويي دولت آنجا چالش درست مي‌كنند تا به نوعي روابطمان را قطع كنيم. آيا اين وضعيت خوب است يا آن وضعيتي كه الآن در آمريكاي لاتين براي ما پيش آمده است؟ چرا هميشه بايد جنبه‌هاي منفي قضيه را بنگريم؟ چرا نبايد روي اين واقعيات چشم بپوشيم؟ تأكيدمان بايد بر اين باشد كه اگر واقعيتي كه اينها در خصوص اسلام گرايي و رسالت وصدور انقلاب اسلامي مد نظرشان است را در اين مناطق پيگيري كنند و از اين موج فعلي و فرصت هاي پيش رو استفاده بكنند و حرف شيعي و اسلامي خودمان را در آنجا مطرح كنيم و با روشنفكران، انديشمندان، نويسندگان و هنرمندان آنجا تعامل و گفت وگو داشته باشيم، قطعا در اين تعاملات ما مي‌توانيم تاثيرگذار باشيم چرا كه اين گفتمان، گفتماني است كه با منطق صحيح و فطرت سالم پذيرفته مي‌شود. زماني هم كه آقاي احمدي نژاد به ونزوئلا رفت يك مسجد را در آنجا افتتاح كرد يعني اين روابط ديپلماتيك اين امكان و اجازه را مي‌دهد كه حتي كار مذهبي و ديني بكنيد و البته اين مسأله به توانايي ما بستگي دارد. به نظر مي‌آمد افرادي كه چنين مواضعي را مي‌گيرند دو دسته‌اند: يك دسته طيف‌هايي هستند كه اساسا مي‌خواهند دولت را بزنند و در اين راستا هم مي‌خواهند سياست هاي دولت را در عرصه سياست خارجي بزنند. آنها هم نگاه شان اساسا اين است كه ما بايد به جاي تمايل به دولت هايي مثل دولتهاي چاوز، مورالس، اورتگا كه اصلا در دنياي وزنه‌اي نيستند و تاثيرگذار نيستند، به سراغ غرب برويم و مشكلاتمان را با آنها حل كنيم. با آمريكايي ها روابط مان را نزديك كنيم و در اين صورت اساسا نيازي به اين نداريم كه به سراغ چاورز و مورالس برويم. ما هم جواب قاطع و مشخصي براي اين تحليل‌ها داريم، اينكه روابطي كه ما با اين كشورها داريم بر مبناي منافع مشترك ماست چون در نهايت اين دولتها حاضرند پشت سر ما بايستند و در حقوق ما در جاهايي دفاع بكنند كما اينكه در قضيه NPT تنها كشوري كه در آژانس به قطعنامه رأي منفي داد، ونزوئلا بود و در دور بعدي كه سوريه هم در اين آژانس آمد، سوريه هم به آن اضافه شد و خيلي از كشورهايي كه همين عده مخالف دولت، روي آن حساب مي‌كردند مانند هند، چين و روسيه در دقيقه 90 به اين قطعنامه رأي مثبت دادند و مانع حقوق مسلم ايران شدند و در اين مسير مانع تراشي مي كنند.
پس اين نشان مي‌دهد كه اين سياستي كه الآن دولت آقاي احمدي نژاد پي مي‌گيرد درست است و حتي جواب هم داده است. اگر از نگاه منافع ملي هم آنها قضيه را ارزيابي كنند، اين روابط براي منافع ملي ما حائز اهميت است. گروه دوم كساني كه مخالفان ومنتقدان غرض ورز دولت باشند، نيستند، طيف‌هاي مسلمان و حزب اللهي هستند كه درك درستي از شرايط امروز ندارند و هنوز اين مقوله را مثل سال هاي اوليه پيروزي انقلاب مي‌بينند. در جواب آنها هم مفصل تر صحبت كرديم كه شرايط چگونه شده است. لذا بايد اين روابط را گسترش دهيم تا وزن ما در مناسبات قدرت بين المللي افزايش پيدا كند. ما بايد بتوانيم به سمتي خيز برداريم كه بتوانيم در آنجا تفكر خودمان را گسترش بدهيم، فعاليت هاي فكري، فرهنگي و ديني داشته باشيم و آنجا موج‌هاي اسلام گرايي عدالتخواهانه و ضد استكباري و ضد استبدادي را تقويت كنيم. با آگاهي و تعامل فرهنگي بايد به سمتي برويم كه نظام‌هاي وابسته و مستبد در آن منطقه از بين بروند و خود مردم آن مناطق كه در زير يوغ استبداد و استكبار و ظلم و زور آنها اسيرند، خود قيام كنند و آزاد شوند. سطح فرهنگ و آگاهي عمومي افزايش پيدا كند و شكاف طبقاتي‌تان كاهش يابد و از نفوذ لابي‌هاي سرمايه دار و غربزده و خصوصا آمريكا زده در آن مناطق بكاهيم و با اين فعاليت هاي فكري و فرهنگي امنيت و صلح را برايشان به ارمغان بياوريم.

رويكرد هنرمندان و نويسندگان و مسئولان فرهنگي كشورمان به اين منطقه و فرهنگ و هنر آن چگونه است؟
عموم جامعه هنري و مسئولان فرهنگي و هنري ما متاثر از هنر و فرهنگ غربي‌اند. اين مسأله در برخي از مسئولان فرهنگي و هنري كشورمان به چشم مي‌خورد. اين واقعيتي كه ما نبايد آن را انكار كنيم. درسالهاي اخير با توجه به سياست هايي كه دولت جديد اتخاذ كرده است از اين اقدامات و رويكردها حمايت مي‌كنند اما متأسفانه حمايت شان عميق و ريشه‌اي نيست. حمايت شان عمدتا بر اين مبنا استوار است كه گزارش كاري به دولت بدهند و امكانات و بودجه‌هاي بيشتري جذب بكنند. اين نگاه بدنه مسئولان و رده‌هاي مياني فرهنگي ماست اگرچه برخي مسئولان ما، چنين نگاهي ندارند. به هر حال نوع تفكرات در رده مياني از دوره‌هاي قبل مانده و هنوز نگاه ها به اين مناطق منفي و شديدا غرب محور است. ما با اين افراد حرف داريم. حرف مشخص و انتقادات واردي هم داريم و نگاهمان به اين مسأله با نگاه آنها فرق دارد و يكي از ظرافتهايي كه همواره در كار مد نظرمان بوده و هست و بايد باشد اين است كه آنها حركت ما را مصادره به مطلوب نكنند. اين اتفاقي است كه حتي در كارهايي كه دانشجويان عدالتخواه در خصوص جبهه مقاومت جهاني و تجليل از مقاومت مردم كوبا و فيدل كاسترو و دعوت از اورتگا در دانشگاه تهران انجام دادند، داشت رخ مي‌داد. اينها مي‌خواستند كل اين جريان را مصادره به نفع خودشان بكنند و حالا با تمهيداتي كه دانشجويان مذهبي عدالتخواه انديشيدند، جو جلسه را در دست داشتند و نقشه آنها را نقش بر آب كردند. ما هم سعي كرديم در كارهايمان، خط خودمان را با آنها مشخص كنيم.

الآن تعامل فرهنگي و هنري ايران با اين كشورها چگونه است؟
درباره حضور فرهنگي ايران بايد گفت ما حضوري در آن مناطق نداريم و حضورمان بسيار ضعيف است در حالي كه پتانسيل هاي فراوان و وجوه اشتراك فراواني داريم. جريانهاي چپ گراي هنر ما توانستند هر از چندگاهي نويسندگان، ادبا و هنرمندان آنجا را به داخل كشورمان دعوت كنند و حركت هايي را انجام بدهند اما براي مذهبي ها و انقلابيون ما چنين فرصتي مهيا نشده است. اخيرا در طي دو سه سال اخير، فعاليت هايي را در اين خصوص انجام داديم و فتح بابي آغاز شده است كه اميدواريم در آينده شاهد تعاملات فرهنگي وهنري بيشتري باشيم.

آيا همانطوري كه از سوي ايران و دولت نهم اهتمام براي گسترش روابط با آمريكاي لاتين هست و ما شاهديم مراكزي مثل ميثاق هفته فيلم آ‌مريكاي لاتين برگزار مي‌كنند و براي شناسايي موسيقي و فرهنگ وهنر آن منطقه حركتهايي انجام مي‌دهند، آيا از سوي آنها نيز چنين تعامل متقابل وجود دارد يانه؟ آيا آنها نسبت به گسترش روابط خود با ايران علاقمند هستند يا اينكه حركتها بيشتر يك سويه و آن هم فقط از طرف ايران است؟
آري! در بحث هاي اقتصادي و خدمات فني و مهندسي كه مطمئنا دوسويه است. در بحث‌هاي فرهنگي هنري به شدت اهتمام وجود دارد. مثلا آقاي تائوليس، فيلمساز شيليايي كه به ايران آمده بود و در برنامه‌هاي چشم انداز سينماي آمريكاي لاتين حضور داشت، در چهار پنج موضوع به شدت اعلام آمادگي كرد. يكي اينكه فيلمي درباره ايران بسازد و ايران را به آن منطقه معرفي بكند. فرهنگ، سياست، اقتصاد، مردم و دولتش را به صورت واقعي به آمريكاي لاتين معرفي بكند. وقتي ايشان ايران آمد نگاهش متحول شد و مي‌گفت «اصلا فكر نمي‌كردم كه ايران اين طوري باشد. يك جوري توي مخمان كرده بودند كه ايران، توريسم، خشونت و غيره كه ما فكر مي‌كرديم اگر اينجا بياييم نه از امنيت و آرامش خبري است و نه از اين پيشرفتهاي اقتصادي و توسعه فرهنگي». ايشان به شدت ابراز علاقه و آمادگي كرد كه با ما همكاري بيشتري داشته باشد و هفته سينماي ايران را در شيلي برگزار كند. همين طور آقاي زوريتا كه از نيكارآگوئه آمده بود، همين اعلام آمادگي را كرد كه فرهنگ و هنر ايران را در دو سه كشور حوزه درياي كارائيب معرفي كند. يعني آن طرف هم اين آمادگي و اهتمام وجود دارد منتها اينجا اگر مسئول يا مركزي باشد كه هنرمندان و روشنفكران و اساتيد ما را ساپورت بكند و امكاناتش را فراهم بكند بيش از اين مي‌توانيم تأثيرگذار باشيم. چرا كه بعضي از اين امور، ديگر كار يك نفر يا يك گروه نيست. يك اراده‌اي مي خواهد كه بيش تر از توان ما باشد. اين نوع كارها نه تنها در اين منطقه، بايد در ديگر مناطق مثل كشورهاي آفريقايي، آسياي ميانه و شبه قاره حمايت بشود.

استنباط ما هم اين است كه آمريكا بايد علاوه بر حضور نظامي وسياسي جدي در اين منطقه، حضور فرهنگي و رسانه‌اي جدي هم داشته باشد در صورتي ما از اين منطقه كم اطلاع هستيم و رسانه‌ها ومطبوعات ما هم از آنها اخبار كمتري منتشر مي‌كنند و اخباري هم كه منتشر مي‌شود گويي جز بدبختي، فقر، فلاكت و اوضاع نابسامان آن چيزي نيست.
قطعا همين طور است. آمريكا بسيار فعال عمل مي كند. ما ادعاي مبارزه باآمريكا را داريم ولي به درستي از ابزارهاي فرهنگي و هنري در اين زمينه غافليم. فرهنگ و هنر ابزار موثري هستند كه هم از سويي مي‌توانند گفتمان ما را منتقل كنند و هم از سويي سياست هاي مداخله جويانه آمريكا و ديگر كشورهاي اروپايي را افشا كنند و از نفوذ آمريكا و اروپا در اين كشورها بكاهند. حركت هاي دانشجويي هم بسيار موثر است. هيأت هاي دانشجويي از آنجا بيايند داخل كشورمان و از كشورمان هم آنجا بروند خيلي تأثيرگذار است. اين قدر هم ما نبايد انتظار داشته باشيم كه زود نتيجه بگيريم. همين كه اين ارتباط بين هنرمندان، دانشجويان و اساتيد ما برگزار شود و فقط در حد همان ديالوگ هم باشد موجي در آن مناطق راه مي‌اندازد. خود اين شناخت متقابل خيلي از مسائل را حل مي‌كند. از سويي ذهنيت هايي كه طي ساليان رسانه‌هاي آمريكايي در خصوص ايران و انقلاب اسلامي گفتند، را خلاف واقع مي‌بينند و خودشان به اين صرافت مي‌افتند كه حداقل در مورد ما تحقيق بكنند. اين حركت ها طول مي‌كشد و تأثيرات ريشه داري بر جاي خواهد گذاشت. از اين مسائل ساده گرفته تا توليد فيلم و‌ آثار مشترك، تورهاي دانشجويي، ترجمه مطالب و مسائل واقعي آنها در رسانه‌ها و نشريات و سايتهاي خودمان. قطعا اين كارها حساسيتهاي آمريكا و غرب را برمي‌انگيزاند و تمام تلاشهاي خود را براي جلوگيري از اين تعاملات خواهند كرد. اين قدر پتانسيل وجود دارد كه اين قاب را گير بندازيم و درست هم گير بيندازيم. اين قلاب گير كند، كارهاي بسيار مي‌توان انجام داد. چون نه اينكه تا به حال كاري نشده است، آن قدر پتانسيل وجود دارد كه هرچقدر هم كار بكنيم تمام نمي‌شود. هم فرصتها زياد هست و هم كار براي انجام دادن.

با تشكر از وقتي كه در اختيار ما قرار داديد.
من هم از شما و نشريه سياست روز متشكرم كه در بسط نگاه جهاني به اين مسأله مهم پرداختيد، مسأله اي كه اثرات ان آينده ها مشخص مي شود. 

* مستند ساز و کارشناس مسائل بین المللی

کد مطلب: 526

آدرس مطلب: http://www.adlroom.org/vdcgr39n4ak9x.pra.html

عدالتخانه (پايگاه جمعی عدالتخواهی اسلامی)
  http://www.adlroom.org