در گفتگو با دکتر افروغ:

واكاوي خلط انقلاب اسلامی و جمهوري اسلامي

باشگاه , 11 آبان 1386 ساعت 7:18

صراحت بیان دكتر افروغ ما را بر آن داشت تا وقتی در خانه‌اش، كه با تابلوهایی از آیات قرآن مجید به خط زیبای نسخ و نستعلیق آذین شده بود، مهمان شدیم، مركب سخن را در جمیع جهات بگردانیم تا از پس هر گفته به رازهایی ناگفته دست یابیم.
دكتر عماد افروغ، نماینده مجلس شورای اسلامی و استاد دانشگاه در این گفت‌وگوی چند ساعته به رمزگشایی و واكاوی اندیشه‌های شهید بهشتی پرداخت و با دیدگانی كه كمتر به چشمان ما دوخته می‌شد، هر آنچه در آیینة تفكر خود داشت انعكاس داد.
از نگاه منتقدانه تا مظلومیت، از تأثیرگذاری و مدیریت ره‌آوردهای انقلاب اسلامی تا تعب‍ّد و آزاداندیشی، فصل به فصل اندیشه‌ها و آرای شهید بهشتی را مرور كردیم و از صحبت‌های افروغ لذت بردیم. او بر بسیاری از مسائل گذشته و پیش‌آمده نقد دارد. ماحصل این نشست صمیمی، گفت‌وگویی است جذاب و خواندنی كه از منظر شما می‌گذرد.


شهید بهشتی، انسانی منتقد بود. هم مسائل موجود را نقد می‌كرد و هم اجازه نقد و اظهارنظر را به مخالفان خود می‌داد. امروز شاید ما از نقد كردن و نقد شدن فاصله گرفته‌ایم. چرا امروز نقد در كشور ما به ویژه در حوزة نقد سیاسی این‌قدر مسئله‌برانگیز شده است؟
من برخلاف عده‌ای كه فكر می‌كنند تاریخ مصرف شهید بهشتی تمام شده، معتقدم كه تازه آغاز شده است. ما در شرایط كنونی نیاز به افرادی نظیر شهید بهشتی داریم. ممكن است این سؤال مطرح شود كه با عطف به چه ویژگی‌هایی از شهید بهشتی و چه تحلیلی از شرایط كنونی به چنین نتیجه‌ای رسیده‌ایم؟ احساس می‌كنم جامعة ما به جامع‌نگری، حقیقت‌گرایی و عدالت‌خواهی غیرصوری نیاز دارد؛ به شجاعت ستودنی، روحیة نقاد، استقلال و به تعبیر مقام معظم رهبری «سنت‌شكنی» نیاز داریم، همة جوامع هماره نیازمند این‌گونه افرادند. در شرایط فعلی هم، این نیاز مضاعف است. زیرا مصلحت‌گرایی، سر دادن شعار، تمل‍ّق و چاپلوسی سك‍ّه رایج شده است. كسانی كه تا دیروز ارادت و اعتقادی به ولایت فقیه نداشتند، امروز بر سر این خوان نشسته‌اند. بدون اینكه مبانی نظری و فلسفی ولایت فقیه را بشناسند؛ متنعم از این خوان‌اند و اگر كسی مبانی منتج به ولایت فقیه را نقد كند، متأسفانه زیر سؤال خواهد رفت. با شناختی كه از شهید بهشتی و دیدگاه منصفانه‌اش درباره تمام كسانی كه به نوعی در این انقلاب نقش‌آفرین بودند وجود دارد؛ دیدگاه به دور از تنگ‌نظری و منتقدانة او نیاز كنونی جامعه ماست. این نیاز مربوط به مقطع خاص زمانی و مكانی نیست ولی این روزها با توجه به اوصافی كه بزرگان از شهید بهشتی (البته كسانی كه محضر ایشان را از نزدیك درك كرده‌اند) بیان می‌كنند، ما هرچه بیشتر بتوانیم امثال شهید بهشتی را بپرورانیم و به جامعه تحویل دهیم، بسیاری از مشكلاتمان رفع خواهد شد. به‌علاوه اوضاع امروز خیلی شبیه به شرایط زمان شهادت مطهری است.
این حرف‌ها، موانع و محدودیت‌هایی كه وجود دارد و سختی‌هایی كه از درون و بیرون به افراد جامعه تحمیل می‌شود و خودسانسوری‌ها و دیگرسانسوری‌ها مؤید حرف من است. اكنون ما نیاز به جسارت داریم. چرا هروقت می‌خواهیم حرفی بزنیم، می‌گویند خوب حالا كه آقای خامنه‌ای هستند. مگر كسی وجود ایشان را نفی یا انكار كرده؟ چرا كسانی كه هیچ ارادتی هم به این بزرگوار ندارند، عرصه را برای جامعه این‌قدر تنگ كرده‌اند؟ چرا ما نمی‌توانیم بگوییم كه به وجود امثال شهید بهشتی‌ در كنار آقای خامنه‌ای نیاز است؟ چرا اشكال‌برانگیز است اگر حرفی درباره آرزوهایمان بزنیم؟ آیا بیان آرزوها نفی ماعدا كردن است؟ اثبات شی كه نفی ماعدا نمی‌كند. ما جایگاه شاخصی برای مقام معظم رهبری و امام خمینی(ره) قائل بودیم و هستیم. در جامعه اسلامی هر قدر امثال شهید بهشتی بیشتر وجود داشته باشد، سالم‌تر و راحت‌تر به اهداف عالی و متعالی خود خواهد رسید. تمام حرفم این است كه وضعیت فعلی را با اوضاع زمان شهید بهشتی مقایسه كنیم. 

شهید بهشتی را نماد مظلومیت انقلاب می‌دانند. آیا این شاخص‌ترین ویژگی ایشان است؟ به علاوه چه شرایطی به وجود آمد كه مظلومیت ایشان در تاریخ انقلاب رقم خورد؟
امام راحل(ره) فرمودند: آنچه كه اهمیتش بیشتر است و به اصطلاح بیشتر از شهادت شهید بهشتی اهمیت دارد، مظلومیت اوست.
ما درك شهودی از این عبارت داریم كه شهید بهشتی مظلوم بود. یعنی قضاوت‌هایی در خصوص او وجود داشت كه صح‍ّت نداشت. آیا مظلومیت برای همه پیش می‌آید یا برای افرادی است كه حقیقت‌گو هستند؟ اگر شهید بهشتی حقیقتی در دل داشت و آن را بروز نمی‌داد، آیا هیچ‌گاه مظلوم واقع می‌شد؟ به هر حال، معلوم است كه شهید بهشتی، به حقیقتی رسیده بود و آن را بروز می‌داد و در مقابل مخالفت‌هایی كه با او می‌شد، نمی‌توانست دفاع كند؛ آن هم به خاطر محدودیت‌ها و ملاحظاتی كه وجود داشت.
به نظر من باید مسائل را عمیق‌تر تحلیل كرد. باید ساختاری‌تر عمل كرد. امروز هم شاهد اتفاقاتی هستیم كه شرایط را برای مظلومیت افراد حق‌طلب فراهم كرده است. درخصوص شرایط‌ خاص مظلومیت و عوامل كلی مظلومیت، مطالبی عرض می‌كنم.
نخستین عامل مظلومیت، حقیقت‌گرایی است. اگر حقیقت‌گرایی، حق‌گرایی و حق‌طلبی نباشد مظلومیت معنا ندارد. مظلومیت یعنی اینكه صفت‌هایی به افرادی نسبت داده می‌شود كه این صفات با واقعیت انطباق ندارد. وقتی حقیقت را تعریف می‌كنیم یعنی انطباق با واقع، شناختی مطابق با واقع. به نظر من یكی از عوامل مظلومیت، طلوع و ظهور حق‌گرایی است.
از دیگر عوامل، آمیختگی حق و باطل است؛ در شرایطی كه سره از ناسره تمییز داده نشود. شرایط پیچیده‌ای كه امروزه هم در كشور ما وجود دارد. همه شعارهای ارزشی و اخلاقی می‌دهند ولی مهم این است كه چه كسی از این شرایط استفاده ابزاری می‌كند و چه كسانی خودشان را ابزار این ارزش‌ها می‌كنند؟ چه كسی ارزش‌های دینی و اخلاقی را ابزار قدرت‌طلبی و چه كسی خودش را قربانی بسط و نشر این ارزش‌ها می‌كند. به نظر من شعارهایی كه درباره ارزش‌ها داده می‌شود، گاهی نوعی ابزارگرایی مذهبی به همراه شكل‌گرایی، سطحی‌نگری، عوام‌فریبی، خرافه‌پرستی و خلط انقلاب و جمهوری اسلامی است. یعنی ما هر رفتار و سیاستی را در جمهوری اسلامی به پای انقلاب بنویسیم و فاقد این قدرت باشیم كه بتوانیم آن را تمییز و تشخیص بدهیم. بسیاری از سیاست‌ها پذیرفتنی نیست. بسیاری از رفتارها، انقلابی‌ نیست. اصلاً منطبق با ارزش‌ها نیست. ولی وقتی ما قدرت تمییز جمهوری اسلامی را نداریم، هر اتفاق و سیاستی را در جمهوری اسلامی به نام انقلاب می‌نویسیم یا اگر اشكالی دیدیم بر فرض اینكه كاستی‌ها ممكن است در جهت تضعیف انقلاب اسلامی باشد به آن‌ها نمی‌پردازیم. در این صورت، این دو مقوله را با هم خلط كرده‌ایم و در برابر بسیاری از رفتارها و سیاست‌های ناموجه سكوت اختیار كرده یا آن‌ها را توجیه، تطهیر و تقدیس كرده‌ایم. آنچه باید تقدیس شود در مرتبه اول ملاك‌ها هستند و ثانیاً سیاست‌ها و رفتارهای منطبق با این معیارها. بنا نیست هر اتفاقی كه در كشور می‌افتد، ما از روی مصلحت آن را توجیه و در برابرش سكوت اختیار ‌كنیم. در همة برهه‌ها چه در زمان شهید بهشتی و چه الان ما شاهد این اختلاط بوده‌ایم. چون حكومت ما دینی است و بار دیگر با اتفاقات سیاسی كه رخ داده و با توجه به پیشینه اجتماعی آن‌ها شاهدِ رجعتی به سوی ارزش‌های دینی و اخلاقی و انقلابی هستیم. این حركت در جای خودش بسیار نیكوست. اما اگر هوشیارانه مراقب اوضاع نباشیم، ممكن است به نوعی ابزارگرایی دینی یا آمیختگی حق و باطل دچار شویم.
از دیگر عواملی كه مظلومیت را رقم می‌زند و عبرت‌آموز است، میدان‌داری نفاق و ریاست. یعنی هركسی كه وانمود می‌كند دارای این ارزش‌هاست، به امتیازات بیشتری می‌رسد. من احساس می‌كنم، هم در زمان شهید بهشتی میدان‌داری نفاق و ریا وجود داشت و هم الان. الان در كشور ما كسانی وجود دارند كه اگر حكومت از نوعِ سوسیالیستی بود، نماد و لباس سوسیالیستی داشتند ولی اكنون با تمسك و توسل به نمادهای مذهبی و بدون اینكه هیچ ارادتی به دین داشته باشند، ارزش‌ها را خرج مطامع شخصی و دنیوی خود می‌كنند و میدان‌دارند. البته این‌گونه نیست كه همة جامعه ما اكنون در اختیار این‌گونه افراد باشد، چون در این صورت، هیچ صدای اعتراض و فریادی برنمی‌خاست. اگر می‌خواهیم شاهد مظلومیت‌هایی از نوع مظلومیت شهید بهشتی نباشیم باید فریاد بزنیم. چرا شهید بهشتی مظلوم واقع ‌شد؟ ما معمولاً به این نكته كاری نداریم، در صورتی كه نكتة بسیار مهمی است. پس از شهادت چند مراسم برگزار می‌كنیم و استناد به جملة حضرت امام خمینی(ره) می‌كنیم كه: «بهشتی مظلوم بود.» باید بپردازیم به اینكه مظلوم كیست و مظلومیت چیست؟ تحلیلی مؤثر از شرایط مظلومیت ارائه كنیم.
عامل دیگر غلبة مصلحت‌گرایی و منفعت‌گرایی بر حق‌طلبی است.
امروز جامعة ما به صورت غالب، اسیر نوعی مصلحت‌گرایی است. دربارة هر چیز كه بخواهی حرف بزنی و انتقاد كنی، صدایی به گوش می‌رسد كه مصلحت نیست و به اسم ولایت فقیه هم تمامش می‌كنند. در صورتی ‌كه ولایت فقیه نشئت‌گرفته از یك مبنای حقیقت‌گرایانه است. بسیاری از افراد، میوة این درخت حقیقت‌گرایانه را صرف توجیه مصلحت‌اندیشی‌های كاذب می‌كنند. یعنی می‌گویند بنا به عللی حقیقت را كنار بگذارید. اگر بپرسیم این علل چیست؟ جواب معلوم نیست. خیلی از جواب‌ها مفروض گرفته می‌شود.
این افراد سقف مصلحت‌اندیشی را آن‌‌قدر پایین آورده‌اند كه بر شانه‌های ما فشار می‌آورد، در صورتی كه این سقف باید خیلی بالاتر از این‌ها باشد. باید فضایی برای تنفس فراهم شود. مصلحت‌اندیشی باید مربوط به برخی از مسائل حساس، خاص و ضروری باشد. آن‌گونه نباشد كه نتوانید كوچك‌ترین رده‌های یك سازمان را به نقد بكشید. هر قدر كه دایرة مصلحت، گسترش پیدا كند، دایرة نقد محدود می‌شود و فضای نقد در جامعه از بین می‌رود. فكر نكنید بدون نقد، جامعه سالم و بانشاطی می‌توان ایجاد كرد. متأسفانه درهم آمیختن مصالح شخصی و جناحی به قشری‌گری و رشدنایافتگی جامعه مربوط می‌شود. یعنی هرچه جامعه حقیقت‌گراتر، عاقل‌تر، فهیم‌تر و بالغ‌تر باشد، قشری‌گری در آن كمتر و مصلحت‌گرایی محدودتر خواهد شد. نفاق و ریا به خفا خواهد رفت و حقیقت‌گرایی و نقادی به وجود خواهد آمد. وقتی اسم شهید بهشتی آورده می‌شود، مظلومیت او به علت وجود مصلحت‌اندیشی‌های كاذب، نفاق و ریا در آن زمان، مطرح است. اكنون هم همة آسیب‌هایی را كه برشمردیم، شاهد آن‌ها هستیم. باید فضا و بستر مناسب فراهم شود تا فریادهایی را كه حكایت از حق‌طلبی‌ می‌كنند، بشنویم.
این جمله منسوب به شهید بهشتی است: «جامعة اسلامی جامعة زبان‌دارهاست، جامعه شیرهاست، نه جامعة برده‌ها و روباه‌ها.» در جامعة سالم افراد می‌توانند راحت بیندیشند و نوآور و خلاق باشند. در آن جامعه، آزادی اندیشه مشاهده ‌می‌شود و فریاد حق‌طلبانه به گوش می‌رسد.
اگر می‌خواهیم اتفاقاتی مثل فاجعه هفت تیر رخ ندهد و حق‌طلبی و حق‌گرایی رواج یابد، باید در بررسی عوامل دقت كنیم و آنچه باعث مظلومیت شهید بهشتی شد، دقیق‌تر بررسی كنیم. 

بهشتی شخصیتی داشت كه می‌توانست با همة افراد ارتباط و تعامل برقرار كند، این موضوع به علت كدام ویژگی‌های او بود؟ آیا با وجود دانش و آگاهی او به مسائل سیاسی و اجتماعی، تمامی گفتارها و اندیشه‌هایش را می‌توان در جامعه منتشر كرد و آیا در تفكر، گرایش و اعتقادات خود قبل و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تغییرات عمده‌ای داده بود یا خیر؟
بخشی از این سؤال شما مربوط به قابلیت‌های فردی و شخصی شهید بهشتی است. باید فهمید شهید بهشتی از چه نوع قابلیت‌های فردی‌ای برخوردار بود كه او را مستعد نقد و حلم و انصاف و درایت كرده بود. آیا شرایط ساختاری و محیطی در این امر مؤثر بود؟ باید بگویم آری. حضور او در آلمان، گفت‌وگوهای او میان رهبران ادیان، حضورش در كشورهای اروپایی، تحصیلات دانشگاهی و حوزوی و اخذ دكترای فلسفه جزء عواملی است كه در این زمینه مؤثر بود. آشنایی با فضای دانشگاه، اقتضائات خاصی دارد، علاوه بر اینكه رشته فلسفه نوعی قابلیت و استعداد را در انسان به فعلیت می‌رساند. البته باید فضای قبل از پیروزی انقلاب را هم در نظر گرفت.
به سبب فضای بسته‌ای كه در رژیم گذشته حاكم بود، افراد و گروه‌های مختلف برای اینكه خودشان را عرضه كنند، گرایش به گفت‌وگو داشتند. اینكه بیشتر به آزادی‌های بیان اهمیت می‌دادند، از ویژگی‌های رقابت‌، قبل از رسیدن به قدرت است. متأسفانه پس از اینكه قدرت حاصل شد، افراد، مستِ قدرت می‌شوند و نمی‌توانند اوضاع را به درستی تحلیل كنند. معمولاً قبل از تأسیس هر انقلابی یك سری اقتضائات وجود دارد و بعد از استقرار، حفظ قدرت در دستور كار قرار می‌گیرد. نفسِ این فعالیت‌ها آداب و سلوك و سبك خاصی از زندگی را به وجود می‌آورد. به محض اینكه عده‌ای به قدرت می‌رسند، با وجود اینكه از سرمایه‌های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی برخوردار می‌شوند به خلق و خوی خاصی می‌رسند و دایرة نقد برای آنان محدود می‌شود. این همان نكته‌ای است كه گفتم؛ یعنی خلط انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی. انقلاب اسلامی سرشار از قابلیت‌های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی و سرشار از آزادی‌های اساسی است.
متأسفانه این عوامل، فراموش می‌شود و حفظ حكومت به هر قیمتی و با هر وسیله‌ای برای یك عده به هدف اصلی تبدیل می‌شود. البته از قابلیت‌های منحصر به فرد شهید بهشتی، نمی‌توان یاد نكرد. (البته از اسطوره كردن افراد هم بیمناكم.) اگر می‌خواهیم از همة ابعاد شخصیتی شهید بهشتی استفاده كنیم باید او را موضوع مطالعه قرار دهیم. اگر بهشتی را اسطوره فرض كنیم، دیگر نمی‌توانیم او را بشناسیم و در نتیجه نمی‌توانیم از میراث كنونی او در شرایط فعلی سخن بگوییم.
البته عده‌ای از اسطوره‌ كردن افراد در این زمان، همواره متنع‍ّم‌‌اند. یعنی پیش از آن، هیچ نقشی نداشتند اما وقتی موضوع، حكم اسطوره یافت، زیرِ علمِ اسطوره‌ای افراد سینه می‌زنند و به نان و آبی می‌رسند.
معتقدم هیچ شخصیتی در این انقلاب نباید اسطوره فرض شود. زیرا وقتی اسطوره شد، دست‌نیافتنی می‌شود و وقتی دست‌نیافتنی شد؛ ابزار كاسبی عده‌ای فراهم خواهد شد. شهید بهشتی هم می‌تواند نقد شود. اعتقاد دارم اگر می‌خواهیم از دست‌آوردهای شهید بهشتی استفاده كنیم، باید او را موضوع مطالعه قرار دهیم و حتی نگاه انتقادی هم به او داشته باشیم. باید بتوانیم تحقیق كنیم كدام وجه از اندیشه و عمل او كاستی و كدام وجه از آن قوت داشته است.
با وجود اینكه شهید بهشتی دارای شخصیتی جامع است، من به جرئت می‌گویم كه صفت شجاعت، صبر و حلم، مآل‌اندیشی و تدبیر و مدیریت در شخصیت او وجود دارد. آنان‌كه شخصیت او را اسطوره می‌نامند، قصد خیر ندارند، بلكه می‌خواهند بر سر این سفرة اسطوره‌ای بنشینند، منافع خود را پیگیری كنند و به كسی هم اجازه ندهند كه بگوید بالای چشم دكتر بهشتی ابروست. اگر در خصوص امام و مقام معظم رهبری هم این‌گونه رفتار كنند، ما مخالفیم. اگر انسان می‌خواهد در مسیر شناخت این شخصیت‌ها قدم بردارد، باید آن‌ها موضوعاتی دست‌یافتنی باشند. باید دربارة آنان تحقیق كرد تا با تحقیق و پژوهش بتوانیم از سیرة زندگی و اجتماعی آنان عبرت بگیریم و آنان را الگوی رفتاری و سیاسی خود قرار دهیم. 

آیا بازنگری كلی در خصوص انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی می‌تواند به روشن‌تر شدن مسیر حركت انقلاب كمك كند. در این مسیر اندیشه‌های شهید بهشتی چه مقدار مؤثر خواهد بود؟
بحث این است كه انقلاب اسلامی بنا بر ویژگی‌های خاص، حكمِ یك بستة نرم‌افزاری دارد كه می‌توان ویژگی‌های آن را برشمرد. جمهوری اسلامی نمود سیاسی و اجرایی آن قابلیت‌هاست و نباید این دو مبحث با هم درآمیزد. دایره انقلاب اسلامی به مراتب وسیع‌تر از دایره جمهوری اسلامی است. اگر خلط كردیم، به انقلاب اسلامی آسیب زده‌ایم. 

در این صورت، ضربه‌ای هم متوجه وجه دینی حكومت یعنی اسلام خواهد بود؟
باید ظرافت داشت. در صورتی این آسیب متوجه اسلام خواهد شد كه اسلام خرج قدرت‌طلبی و انحصارطلبی‌های ما شود. برعكس، اگر ما خرج اسلام و اخلاق شویم موجب تقویت اسلام خواهد بود. ما در كل سكولاریزم را نمی‌پذیریم، جدایی اخلاق و دین از سیاست را نیز برنمی‌تابیم ولی به دنبال تلفیق اخلاق و سیاستیم. باید هوشیار بود. باید به دنبال اخلاقی كردن و دینی كردن سیاست باشیم. باید مواظب باشیم كه نتیجه عكس ندهد. ما به دنبال سیاسی كردن اخلاق و دین نیستیم. بنابراین، هم می‌توانیم به اسلام آسیب وارد كنیم و هم نكنیم. در صورتی كه مراقب پیوند اخلاق و سیاست در حفظ جهت اخلاقی و دینی سیاست باشیم، كمك كرده‌ایم به انبساط، معرفی، فعلی‍ّت و تحقق دین و این موضوع از اهداف مطلوب ما بوده است. ما یا نباید حكومت اسلامی تشكیل می‌دادیم یا حالا كه تشكیل داده‌ایم باید مراقبت ویژه و نظارتی دولایه انجام دهیم. هم باید خواستار رضایت مردم از این حكومت باشیم و هم پاسدار ارزش‌ها و فضیلت‌های نهفته در پس انقلاب اسلامی، كه این ارزش‌ها به توحیدگرایی، احكام اسلامی، عدالت‌خواهی شیعه و آموزه‌های شیعی، شعارهای انقلاب اسلامی و جوهرة قانون اساسی مربوط می‌شود.
اگر از اخلاق، دین و سیاست‌ و رفتارهای خود مراقبت كنیم، به رشد فضایل اسلامی كمك كرده‌ایم ولی اگر باری به هر جهت باشیم، نقد را كنار بگذاریم و اسیر ملاحظه‌كاری و محافظه‌كاری و مصلحت‌اندیشی كاذب شویم در حقیقت دامن دین و اخلاق را هم آلوده كرده‌ایم. 

اگر بهشتی شهید نمی‌شد، اكنون چه وضعیتی را پیش ‌رو داشتیم و در كل با شهادت دكتر بهشتی چه مسیرهایی برای حركت رو به جلوی انقلاب اسلامی مشخص شد؟
پاسخ این سؤال آسان نیست. فقط می‌توانم بگویم شهادت شهید بهشتی، پرده از روی بسیاری از نفاق‌ها، ریاها و رفتارهای باطل برداشت. به تثبیت جمهوری اسلامی و ولایت فقیه كمك شایانی كرد. چون ایشان سخت مدافع ولایت فقیه بود. یعنی جمهوری اسلامی و ولایت فقیه با شهادت او تا حد بسیار زیادی تثبیت شد. شاید اگر او شهید نمی‌شد، این پروژه به تعویق می‌افتاد. یعنی به روشن‌گری‌ها و حق‌طلبی‌های بیشتری نیاز داشت. همان‌طور كه امام در مورد جنگ تحمیلی هم چنین نظری داشتند و گمان می‌كنم حدود پانزده كاركرد و فایده برای آن ذكر فرمودند. می‌دانیم كه نص صریح قرآن هم همین را می‌گوید.
نمی‌خواهم بگویم شهادت شهید بهشتی واقعیت اجتناب‌ناپذیر و ضروری در تاریخ ماست، ولی به یك معنا اجتناب‌ناپذیر است، چون مصاف حق و باطل است. همه یارای تحمل امثال او را ندارند؛ خاصه كسانی كه اهل ریا، نفاق و اهل زندگی و مطامع دنیوی‌اند. این تحمل‌ناپذیری آنان ممكن است پایه‌گذار اقدامات تروریستی باشد. این اشخاص ابزارگرایند و از این ابزار برای رسیدن به اهداف قدرت‌طلبانه خود استفاده می‌كنند. قطع نظر از همه این مبانی هستی‌شناختی و حقایق ضروری در عالم فكری با وجود اینكه شهادت بهشتی اهداف انقلاب را به پیش برد ولی امكان آن هم وجود داشت كه بتوان جلوی شهادت او را گرفت و به همان اهداف نیز دست یافت، البته با هزینة خیلی بیشتر. 

چه هزینه‌هایی؟
هزینه‌اش این است كه اگر می‌خواهیم شهید بهشتی‌ها شهید نشوند، باید نقد را جدی‌تر پیگیری كنیم. باید آگاهی‌بخشی به توده‌ها را در دستور كارمان قرار دهیم. نباید به گونه‌ای باشد كه منافع ما در تئوریزه كردن ناآگاهی و جهالت مردم باشد. باید به طور دقیق به جوهره آموزه‌های دینی‌مان توجه بیشتری كنیم. به مسئله عقل به منزله یكی از منابع اصلی دین، توجه داشته باشیم، اعتقادی كه شهید بهشتی داشت.
من در خاطرات كسانی كه با شهید بهشتی انس و الفت بیشتری داشته‌اند، خوانده‌ام كه ایشان به‌شدت از عقلانی بودن دین دفاع می‌كرد. دین را صرفاً تعبدی نمی‌دانست. او به این نكته واقعاً پی برده بود كه دین مبتنی بر مصالحی است كه با عقل می‌توان آن‌ها را استنباط كرد. هرچند خود بشر به لحاظ عقلی متوجه می‌شود كه به بعضی افق‌ها نمی‌تواند دست پیدا كند و باید تن به تعبد بدهد، اینجاست كه عقل به انسان می‌گوید چه وقت و كجا باید تعبد داشته باشد. اگر به ما بگویند اصول دین اصل است یا فرع، می‌گوییم اصول دین پایه فروع دین است. حال این اصول دین تعبدی است یا عقلی؟ اگر اصول دین اساس فروع دین باشد، آیا ما حق داریم اصول دین را تعبدی بدانیم؟ جواب منفی است. حتماً باید با عقل وارد اصول دین شد. وقتی توحید پایه اصلی و محور عقلانیت است بقیه جای خود را دارند، بقیه فرع‌اند. یعنی اگر تعبدی هم وجود دارد، بر محمل عقل سوار است.
همواره گفته‌ام، نقدی كه ما می‌پذیریم بر اساس معیارها و ملاك‌های به دست آمده‌ از انقلاب اسلامی است. اگر بخواهیم هزینه‌اش را بپردازیم و بستر را فراهم كنیم، هیچ‌گاه شهادت بهشتی‌ها اتفاق نمی‌افتد.
درست است كه شهادت بهشتی به تثبیت جمهوری اسلامی و ولایت فقیه كمك كرد ولی این‌ها تحت شرایط ویژه‌ای اتفاق افتاد. چون در رأس این انقلاب شخصیت بزرگی چون امام خمینی(ره) وجود داشت كه خیلی كمك كرد تا این جمع شكل پذیرد و از هم پاشیدگی صورت نگیرد. كافی بود شرایط دیگری در این كشور حاكم و كل نظام ساقط شود. به هر حال وظیفه ما حراست از خود این افراد، از افكار و اندیشه‌های آنان است. نمی‌توانیم بگوییم چون شهادت بركاتی دارد پس این افراد را در مسیر شهادت قرار دهیم. در معرض ترور قرار دهیم و تحلیلی از شرایط جامعه نداشته باشیم و اجازه دهیم گل‌های ما یكی پس از دیگری پرپر شوند. 

سه نوع تفكر پیش از آنكه انقلاب اسلامی به پیروزی برسد در جامعه ما وجود داشت كه اختلافاتی جزئی با هم داشتند؛ تفكر دكتر شریعتی، تفكر شهید مطهری و تفكر شهید بهشتی. به نوعی شهید بهشتی و تفكر او در میانة دو تفكر دیگر قرار داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی از این سه تفكر نواندیش، تفكر شهید مطهری و تفكر دكتر شریعتی به چاپ و انتشار میراث‌هایی مكتوب منتج شد ولی درخصوص شهید بهشتی این رویداد رخ نداد، اگر هم روی داد در مقیاس و ابعاد بسیار كوچك بود. به نظر شما این كم‌كاری به چه كس یا كسانی مربوط می‌شود و آیا پس از این‌همه سال از شهادت دكتر بهشتی این مسئله توجیه منطقی دارد؟
من با شما هم‌عقیده هستم. در جهت ترویج اندیشه‌های شهید بهشتی و دلالت‌های این افكار آن‌چنان كه باید و شاید كار نشده است و ظاهرا‌ً با وجود تأثیرات شگرفی كه شهادت او بر انقلاب اسلامی گذاشته است، كماكان مظلومیت او هنوز هم ادامه دارد. اما علت این مسئله چیست؟ آیا آنان كه در جهت نشر افكار او كار می‌كردند، كوتاهی كرده‌اند؟ یا این كوتاهی از یاران و دوستان او بوده است؟ یا برمی‌گردد به آثار قلمی محدود شهید بهشتی؟ البته دل‌مشغولی ایشان، بیشتر نتایج عملی نظریه‌هایشان بود، نه اینكه گوشه‌ای بنشینند و نظریه‌پردازی را پیشه خود كنند. این واقعیت است. او بر خلاف شهید مطهری و دكتر شریعتی بیشتر به جنبه‌های عملی و اجرایی اهمیت می‌داد تا نظریه‌پردازی. 

یعنی شهید بهشتی مرد عمل بود؟
بله، ایشان مرد عمل بود و این دغدغه را داشت. هر فعالیت تحقیقاتی هم كه انجام می‌داد، بیشتر به نتیجه انقلابی و عملی آن می‌اندیشید. این مسئله هم می‌تواند اثر زیادی داشته باشد. ولی فكر می‌كنم باز همه این جواب‌ها نمی‌تواند توجیه‌گر خوبی برای اهمال و سستی‌هایی كه صورت گرفته است، باشد. به نظر من می‌توان از ورود، برخوردها و تعاملات او درس‌های خوبی گرفت.
در مجموع سیرة قلمی و نظری و سیرة عملی یعنی زندگی اجرایی او می‌تواند در قوام و دوام جمهوری اسلامی مؤثر باشد.
شاید اصل قضیه هم مربوط به خانوادة محترم شهید بهشتی باشد، به ویژه پسر دوم ایشان، دكتر علی‌رضا بهشتی، كه دست‌اندركار نشر آثار این عزیز است. فكر می‌كنم ذهن ایشان بیشتر معطوف به اسناد مرتبط با شهید بهشتی است. اما در واقع آن عبرت‌ها، درس‌ها و دلالت‌ها می‌تواند سرمنشأ معرفی بیشتری از شهید بهشتی شود.
مثلاً تشكیلاتی بودن شهید بهشتی و گرایش او به فعالیت‌های حزبی، امروزه جزء نیازهای اصلی و ضروری ماست. او تحزب را باور داشت به همین علت اولین حزب رسمی كشور را تشكیل داد. اگر حزب جمهوری را با سایر احزاب هم‌عصر مقایسه كنیم، درمی‌یابیم كه بسیار ق‍َد‌َر بود. هرچند كه این حزب هم دولت ساخته بود. این مسئله جای نقد دارد؛ ولی گرایش‌های حزبی ایشان را كم‌رنگ نمی‌كند. می‌شود از برخوردهای متفاوت او با سایر افراد تأثیرگذار درس گرفت. 

یعنی شهید بهشتی روحیه‌ای اعتدال‌محور داشت و از این میانه‌روی در مسیر حركت سیاسی و اجتماعی خود سود می‌‌برد؟
بله، به نظر می‌رسد شهید بهشتی پیرو نوعی اعتدال بود. اگر بخواهیم صریح بگوییم؛ تفكر بهشتی، حد وسط تفكر شهید مطهری و مرحوم شریعتی بود. از تعارضات بین مرحوم شریعتی و دكتر مطهری هم نمی‌توان چشم‌پوشی كرد. این تعارضات فكری، بسیار واضح و روشن است. شهید بهشتی سعی می‌كرد برخی جاها با وجود اینكه مرزبندی‌های فكری را می‌پذیرفت به گذشته افراد و ارزشی بودن اشخاص احترام بگذارد. خانوادة این عزیز نقل می‌كنند كه جاذبه و دافعه شهید بهشتی این‌گونه بود كه دافعه‌اش در حد‌ّ ضرورت بود. او تا آنجا كه امكان داشته به ویژگی‌های مثبت افراد توجه می‌كرد. شنیده‌ها حكایت از این دارد اگر قابلیتی در رقیب می‌دید، آن‌ها را مطرح می‌كرد. این موضوع بسیار مهمی است. با روش اعتدال، افراد بسیاری را می‌توان جذب كرد و هدف او نیز همین بود. اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی و نوع برخورد او با دوست و دشمن باید واكاوی دقیق و تحلیل مفصل ‌شود. 

فاجعة هفتم تیر و شهادت دكتر بهشتی چه تأثیری در تحولات جامعه‌شناختی سیاسی ایران گذاشت؟
اتفاقاتی كه در هفت تیر به وقوع پیوست در جریانات سیاسی ایران بسیار مؤثر بود. به از بین رفتن التقاط و به اینكه انقلاب در مسیر درست قرار بگیرد، كمك كرد. گروه‌های سهم‌خواه پرمدعا برملا شدند. منافقان و ریاكاران عیان شدند و چهرة لیبرال‌ها و سوسیالیست‌های به ‌اصطلاح مسلمان را خیلی روشن نمایان كرد. شهادت دكتر بهشتی ارتباط لیبرالیسم با سوسیالیسم را در ایران مشخص كرد. 

به چه صورت؟
از جریانات لیبرالیستی، حركت‌های تندروانه سوسیالیستی‌زا پرورش می‌یابد؛ به نمونه شفافی از روش‌ها و منش‌ آن‌ها اشاره می‌كنم. مثلاً فرار بنی‌صدر و مسعود رجوی نماد چه پیوندی است؟ بنی‌صدر مدعی یك تفكر لیبرالیستی است. چگونه با شخصیتی كه تفكر تندروانة سوسیالیستی دارد، هم‌دست می‌شود؟ چون مبنای فكری هر دو، یكی است. به لحاظ اتحاد مبنایی بین آن‌ها پیوند اجتماعی شكل می‌پذیرد.
هفت تیر، ضایعة بسیار هولناكی بود. نمی‌شود از این ضایعه چشم‌پوشی كرد. علاوه بر این ویژگی‌ها، فضای اجتماعی را به سمت حقیقت سوق داد. ممكن است بتوان گفت برای پیشگیری از چنان واقعه‌ای در چنان برهه‌ای، فضای سیاسی و اجتماعی محدود شد. اما این مسئله واكنش به عملی تروریستی بود. همه دوست داریم دارای جامعه‌‌ای آزاد و حقیقت‌گو باشیم. ولی وقتی عده‌ای بازی سالم آزادی را به هم می‌زنند و با سوءاستفاده از شرایط جامعه، دست به حملات تروریستی می‌زنند، خواه ناخواه شاهد عكس‌العمل‌هایی خواهیم بود. علت این بسته بودن فضا هم با اقدامات تروریستی منافقین مرتبط بود. اگر این اقدامات تروریستی نبود، شاید شاهد برخورد مردمی‌تر مسئولان انقلاب بودیم. شاید برخی از مسائل اول انقلاب را، مثلاً‌ً اینكه ساده‌زیستی، فرهنگ رایج شده بود، امروز هم شاهد بودیم.
چنانچه اعمال خشونت‌آمیز تروریستی انجام بگیرد باید با این تفكر سوء مقابله كنیم. یكی از واكنش‌ها، مراقبت بیشتر است و این موضوع، تا حدودی فضا را بسته‌تر می‌كند. هرچه امنیت اجتماعی افزایش یابد، فضای آزادی را بیشتر می‌توانیم بسط و توسعه دهیم. این تفكر كه آن‌ها با حذف فیزیكی افراد می‌توانند انقلاب اسلامی را ساقط كنند، خیالی واهی بیش نبود و خدا را شكر كه ظرفیت‌های زیادی را به منصه ظهور و فعلیت رساند. 

در اوایل انقلاب اسلامی، شهید بهشتی از تفكرات و نیات بنی‌صدر و تحركات ویژة دولت موقت آگاهی كامل داشت. چرا شرایط به گونه‌ای شد كه با شهید شدن بهشتی، نیات بنی‌صدر آشكار شد و چرا قبل از شهادت این افشاگری‌ها صورت نگرفت تا شاید بتوان از بروز فاجعه‌ای خونین مثل واقعه هفتم تیر پیش‌گیری كرد؟
من یكی از موارد دیگر مظلومیت شهید بهشتی را در پیشرو بودن او می‌دانم كه مرتبط با سؤال شماست. یعنی اگر او در حق‌طلبی و حقیقت‌گرایی پیشرو نبود، این اتفاق رخ نمی‌داد. انقلاب اسلامی پیروز شده، جمهوری اسلامی شكل گرفته، یك عده به خاطر سابقة مبارزاتی خود سهم‌خواهی می‌كنند، هنوز خلوص ایدئولوژیك اتفاق نیفتاده و هركسی از ظن خود یار انقلاب شده است. آشفتگی تئوریك و ایدئولوژیك در سال‌های اول انقلاب وجود داشت. هر قدر هم كه شهید بهشتی، شهید مطهری و خود حضرت امام‌(ره) می‌كوشیدند تا فضای سالم غیرالتقاطی ایدئولوژیك بپرورانند، نشد؛ چون همه فرصت‌ها در اختیار این افراد نبود، هنوز سره از ناسره مشخص نشده بود. گروه‌هایی وجود داشتند كه دم از دین می‌زدند ولی جوهرة دین را درك نكرده بودند. محتوای سوسیالیستی داشتند و مبنای مستحكم فكری و فلسفی و عقلانی دینی نداشتند. برخی از علمای ما هم ساده‌اندیشانه از این گروه‌ها حمایت می‌كردند. مسلم است كه در این آشفته‌بازار سیاسی و تئوریك، یك نفر، دو نفر یا یك جریان، دو جریان و ... نمی‌توانند كاری از پیش ببرند. شهید بهشتی تمام تلاش خود را كرد و تمام آگاهی‌بخشی خود را انجام داد اما مصالح نظام را باید در نظر می‌گرفت. امام نظام مردم‌سالار دینی را بنیان نهاده بود. در عمل چه كاری باید می‌كرد؟ مصلحت‌هایی هم به امام تحمیل می‌شد. یكی از انتقاد‌های شهید بهشتی مربوط به عملكرد بنی‌صدر بود به‌عنوان ریاست قوه مجریه. یازده میلیون نفر به بنی‌صدر رأی داده بودند. امام می‌فرمود: «من با یازده میلیون نفری كه به بنی‌صدر رأی داده‌اند، چه كنم؟» تمام تلاش امام این بود كه این نظام نوپا متلاشی نشود. در این خصوص هم به یكی از مسئولان گفته بودند: «من وظایفی دارم؛ شما هم وظایفی.» شاید اگر افشاگری‌های شهید بهشتی مؤثر می‌افتاد و از منافقین و بنی‌صدر هم حمایت صورت نمی‌گرفت؛ چنین هزینه سنگینی را متحمل نمی‌شدیم.
لیبرال‌ها و منافقین در حكومت و حتی بین روحانیان رخنه كرده‌ بودند. بسیاری از روحانیان، حامی بنی‌صدر بودند. آری، اگر بهشتی، شهید نشده بود این مصاف حق و باطل اتفاق نمی‌افتاد. خیلی از این دست‌آوردها حاصل نمی‌شد. امروز پس از شهادت شهید بهشتی این حرف‌ها را می‌زنیم. اگر این واقعه اتفاق نمی‌افتاد ما امروز به این راحتی صحبت نمی‌كردیم. نكته مهم دیگر نقش شهید بهشتی در عزل بنی‌صدر از ریاست‌جمهوری است.
این جمله از مقام معظم رهبری است: «البته بنی‌صدر را امام با اشاره سرانگشتان بیرون انداختند. ولی این سرانگشتان به عظمت كوه بود و به این آسانی‌ها حركت نمی‌كرد. مقدمه‌ای می‌خواست و آن مقدمات همین برخورد حساب‌شده‌ای بود كه شهید بهشتی داشت.» افشاگری‌های او در شرایط خاص، عزل بنی‌صدر را از كرسی ریاست‌جمهوری رقم زد. 

نقش بسیار مهمی كه شهید بهشتی در طول دوران سیاسی خود داشت، نقش مهم و تأثیرگذار ایشان در نگارش و تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بود. در آن اوضاع سیاسی و فضای ملتهب جامعه، نقش او در قبال مدیریت و هماهنگی جلسات بررسی و تصویب قانون اساسی با آن همه تضاد و تنوع فكری چه بازتابی داشت؟
همه افراد نمی‌توانند چنین نقشی را ایفا كنند. این كار فردی تشكیلاتی، مد‌یر و مد‌ّبر می‌خواهد؛ هم به لحاظ محتوایی باید مایه‌های لازم را داشته باشد، هم سابقة كار تشكیلاتی و هم سابقة مدیریتی در سطح كلان را دارا باشد. رهبری، مدیریت و روحیة تشكیلاتی از صفات بارز شهید بهشتی بود كه همه بر آن اذعان دارند. او به هر جایی كه وارد می‌شد، خود‌به‌‌خود مدیریت آن مجموعه را به عهده می‌گرفت. مطالعات او هم، سبقه و جهت‌گیری عملی و اجرایی دارد و به طور كلی مسلم است كه یك چنین توقعی از او كاملاً به‌جا بوده است.
من وارد مضمون قانون اساسی نمی‌شوم كه ذوابعاد، جامع و یك افتخار برای جمهوری اسلامی است. در آن زمان كوتاه، تدوین و تصویب چنین قانونی، فقط و فقط از عهدة كسی چون شهید بهشتی برمی‌آمد. 

با توجه به اینكه شهادت شهید بهشتی و یاران او عملی تروریستی بود، به نظرتان تعریف تروریسم از منظر جامعه‌شناسی سیاسی چیست؟
تروریسم مسئله‌ای ایدئولوژیك است و نباید با ترور خلط شود. ترور عملی فردی است اما تروریسم یك جریان نوظهور است و به گونه‌ای، ریشه در فلسفة سیاسی غرب دارد. تروریسم، نوعی مكتب است. در اوایل اسلام و زمان معاویه هم این مسائل بود ولی معاویه هیچ‌گاه این عمل را توجیه ایدئولوژیك نكرد. او نگفت برای رسیدن به هدف، می‌توان دست به هر وسیله‌ای برد، اما در عمل كار او همین بود. توجیه تئوریك این عمل مربوط است به ماكیاولیسم.
ماكیاول می‌گوید: «برای رسیدن به هدف از هر وسیله‌ای می‌توان استفاده كرد.» معاویه هم هرچند از این عمل بهره می‌برد، ولی هیچ‌گاه آشكارا به آن نپرداخت. چون او هم مجبور بود از دین و دیانت حرف بزند.
من فكر می‌كنم تئوری تروریسم، ماكیاولیسم است. یعنی اینكه شما اگر می‌خواهی به قدرت برسی، باید همه موانع موجود بر سر راهت را از بین ببری. شاید شما در زندگی شخصی هم كسی را از سر راه برداری. معاویه هم این را به عنوان هدف مطرح نمی‌كرد، چون به هر حال او هم درست یا نادرست نماد حكومت دینی بود.
تروریسم در روزگار جدید در قالب تئوریك قرار گرفت كه دین و اخلاق، دیگر هدف نبود و هیچ ارزشی هم نداشت. در جهان امروز، نوعی ماكیاولیسم سكولار وجود دارد كه از هر وسیله‌ای برای تحكیم قدرت استفاده می‌كند. می‌توان این ماكیاولیسم سكولار را در قالب‌های دیگری هم نشان داد. مثل ماكیاولیسم مذهبی. در این نوع گرایش، از همه ابزارها ولو دین، برای پیشبرد حكومت و قدرت می‌توان استفاده كرد. در نهایت امر باید به سویی رفت كه پیوند بین اخلاق و سیاست برقرار شود.
از نظر جامعه‌شناسی سیاسی، معتقدم نظریه‌های اجتماعی، تابع ابعاد هنجاری و شناخت‌شناسی‌اند و تروریسم به مثابه یك مشی ایدئولوژیك، ریشه در فلسفة سیاسی جدید غرب دارد.


کد مطلب: 652

آدرس مطلب: http://www.adlroom.org/vdcgrx934ak9n.pra.html

عدالتخانه (پايگاه جمعی عدالتخواهی اسلامی)
  http://www.adlroom.org