گفتگو با علی معلم دامغانی

وقتی همه شاعر می‌شوند

کتاب نیوز , 21 مهر 1386 ساعت 1:25

آنچه می‌آید حاصل گفتگویی کوتاه است با استاد علی معلم دامغانی. چهره برگزیده و ماندگار نخستین همایش چهره‌های ماندگار در حوزه‌ی شعر و ادب فارسی که حالا 56 ساله شده است؛ خیلی آرام و دوست داشتنی پاسخ سوالهایم را داد.


استاد من نه شاعرم، نه ناقدم و نه کاسه‌ی داغ تر از آش؛ ولی درست است که می‌گویند شعر امروز تاریخ انقضاء دارد و شاعری موفق است که برای قشر خاصی شعر بگوید نه همه‌ی اقشار؟
بله! متاسفانه یکی از مشکلاتی که امروز زندگی انسان، شاید همین مسئله تاریخ و به روز بودن باشد. شعرها و حتی نقاشی‌ها تاریخ دارند. امروز سروده می‌شوند و روز دیگر تاریخشان به پایان می‌رسد و باید دور انداخته شوند. شعرا مثل گذشتگان نیستند که سال های سال کار کنند و اصراری هم نداشته باشند که در زمان خودشان مجموعه شعرهایشان جمع آوری شود. در گذشته شعرها نه عنوان داشت و نه در پایانشان تاریخ بود. مجموعه‌ای متنوع در موضوعات متفاوت برای اقشار مختلف. اینها توسط دوست دارانشان جمع آوری می‌شد و در اختیار دیگران قرار می‌گرفت. اما امروزه اینطور نیست. شما شاید احتیاج به کتابخانه هم نداشته باشید. کتاب را که خواندی می‌توانی برای همه‌ی عمر فارغ از آن باشی، در واقع کتاب متعلق به همان روزهایی است که خواندی.

این اوضاع تقصیر کیست؟ مردم دل‌هایشان به هم نزدیک نیست یا شعرا؟ اگر تقصیر مردم است پس چرا امروز اشعار حافظ بعد از قرن‌ها هنوز هم برایشان تازه است؟
شعرا از مردم‌اند و مردم‌اند که هنرمندان را پرورش می‌دهند. این مسئله به هر دو بر می‌گردد؛ اما مشکل چیز دیگری است، مشکل این مدنیت تثبیت شده است که هر چه بر سکنی و ثبوت‌اش اضافه می‌شود، این سیر داخل‌اش سرعت می‌گیرد. در گذشته‌ی دور، شهرها چندان شهر نبودند، روستاها هم چندان روستا نبودند، انسان پیوسته در حال ییلاق و قشلاق بود. امروز انسان آن‌قدر تثبیت شده که ساختمان‌های چند طبقه می‌سازد و اسبابی که برای زندگی تولید می‌کند، طوری است که انگار نمی‌خواهد بمیرد و همیشه زنده است و در زمین ساکن.
کسی که این طور بیاندیشد زندگی‌اش دچار ثبوت و سکون است. اما ذات انسان متحرک است. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم از کودکی به نوجوانی، جوانی و پیری می‌رویم. از بی‌سوادی به سمت سواد، از نادانی به سمت دانایی و کمال حرکت می‌کنیم. همراه با ما، کهکشان حرکت می‌کند. کره‌ی زمین بر محورش حرکت می‌کند. شب و روز حرکت می‌کند. از طرفی هرچه نگاه کنیم، حرکت است. این حرکت و سکون هر دویش با هم اتفاق می‌افتد ولی انسان با لاابالی‌گری فقط به مسایل مربوط به خودش فکر می‌کند. اما شخصی مثل حافظ، به قلمروهایی از حقیقت وجود انسان سفر می‌کند که مردم با آن همزاد پنداری می‌کنند.

حالا باید چه کنیم؟
باید به ناموس جهان فکر کرد. باید در دنیایی که فکر می‌کنیم حقایقی از آن برایمان قابل درک است، آگاهانه زندگی کنیم. اگر می‌خواهیم اتفاقی که پیش‌روی ماست نیافتد. اگر یک شیب درست کنیم همه‌ی آب ها بلکه مایعات عالم در آن به حرکت در می‌آیند، اگر آتشی بیافروزیم، هر چه در این آتش قرار گیرد؛ تبدیل به نوعی انرژی می‌شود و به سمت بالا حرکت می‌کند. اینها حقیقت جهان است و دنیا بر این حقایق حرکت می‌کند. انسان امروز نوعی اندیشه در جان‌اش است که باعث یک نوع بی‌خیالی و شاید گاهی، احساس خداوندگاری بر عالم بر او مستولی می‌شود. که من انسانم و همه چیز را را به نفع خودم تغییر می‌دهم و جهان را به هر شکلی که بخواهم در می‌آورم.
در کنار یک نتیجه‌گیری جزئی شتاب‌زده و یک فتح آنی، هزاران مسئله ارزشمند کلی را از هم می‌گسلند و زنجیرهای حیات را از هم پاره می‌کنند و بعد می‌نشینند به اندیشه که چی و چرا...؟! در حالی‌که موضوع از اول روشن بود. احساس خدایی کردن و فکر تصرف در همه چیز، بدون اندیشیدن به کلیت جهان. در حالی که حافظ به این اتفاقات اندیشیده بود. ابوریحان، بزرگان، پیامبرانی چون موسی و عیسی و ابراهیم علیهم السلام، به "همه چیز" اندیشیده بودند. اگر به جزء می‌اندیشیدند کلیت را هم در نظر می‌گرفتند. جزء را در کل دیدن. این بود که مشکلی پیش نمی‌آمد. حالا فکر کنم که مشخص شد چرا جوانان و مردم آن‌که باید نیستند... بویژه شعرای جوان!

با این شرایط می‌توانیم به ظهور نابغه‌ای دیگر همچون "حافظ" امید داشته باشیم؟
اینکه در جهان همیشه باید امیدوار بود جای تردیدی ندارد، اما باید توجه داشت که رسانه دارای موقعیت منحصر به فردی است، که مسئولیت زاست. کسانی که کار فرهنگی می‌کنند و اهل قلم هستند وظیفه‌ی آگاه سازی و هوشیاری مردم را دارند. اگر نابغه‌ای به دنیا نیاید از کسانی که کار فرهنگی می‌کنند، خواهند پرسید که چرا دوباره نابغه‌ای به دنیا نیامد؟ چرا جهان در آستین، موجودی نداشت که تحویل دنیای فکر و اندیشه دهد؟ می‌توانیم نا امید نباشیم، بخصوص اگر زحمتی کشیده شود و کسی زمینه‌ای برای "بیداری" فراهم کند. ابزار رسانه‌ای امروز تبدیل به اسباب‌بازی‌ای شده که انسان بیشتر با آن وقت می‌کشد. این ابزاری که می‌توانست با همان لطایفی که می‌اندیشد و جاذبه‌هایی که دارد، بیدار کننده باشد، تبدیل به ابزاری برای خواب کردن مردم شده است. خواب کردن و سرگرمی انسان است تا بیداری او.

شاید مشکل از نبود نقد و منتقد واقعی باشد؟
روزی نقادی وجود داشت که قانونمندی وجود داشت. اعتقادات یکنواخت وجود داشت. اینکه بنا باشد هر کسی نو آور باشد، معنی‌اش این است که در جهان حقیقتی نیست که در مقابل این نوآوری سر فرود بیاورد. زیبایی‌ای وجود ندارد که همه بر زیبا بودنش صحه بگذارند. آنچه که من خلق کنم برای خودم زیباست، آنچه شما خلق کنید برای خودتان زیباست و آنچه دیگری خلق کند برای خودش زیباست. آیا در چنین دنیایی، نقد می‌تواند وجود داشته باشد؟ نقد یعنی سره و ناسره کردن آثاری که همه از یک حقیقت نشات می‌گیرند و می‌خواهند یک چیز را بیان کنند. نقد متعلق به روزگار ما نیست. روزگاری که همه فکر می‌کنند که استادی کامل و حرفه‌ای هستند.
نقادی یک قانونمندی است در خارج از وجود من، که من اول باید آن را بپذیرم. حتی در قانون های معمولی در جهان، تعهداتی است که انسان ها خودشان ابداع می‌کنند، بعد این ابداعات را بصورت قانون می‌پذیرند و در مقابلش سر فرود می‌آورند. اما امروز هر کسی به میل خودش در صورت و معنی شعر با عنوان نو آوری تصرف می‌کند.
شکستن مرزها و کلیشه‌ها و چیزهایی که انسان را اسیر کرده و نمی‌گذارد حرکت کند؛ شاید خوب باشد، اما این شکستن‌ها باید به عهده‌ی اهل ابداع و نوآوران حقیقی باشد. کسانی که در این زمینه تحصیل کردند. در حقیقت اهل بدعت، نادانی که می‌خواهد مرز شکنی کند، نیست. و گرنه همین می‌شود و مسائلی را که الان گرفتارش هستیم، پیش می‌آید. همه شعر می‌گویند، همه از شعر خود راضیند و همه هم متفق می‌گویند که دنیا دیگر مثل حافظ ندارد. پس شما هم راضی هستید و هم ناراضی. ما باید اول تکلیف مان را با خودمان مشخص کنیم.

متشکرم از وقتی که در اختیار ما قرار دادید. 

 


کد مطلب: 734

آدرس مطلب: http://www.adlroom.org/vdchtknqd23nx.ft2.html

عدالتخانه (پايگاه جمعی عدالتخواهی اسلامی)
  http://www.adlroom.org