نویسنده: پرابهات پاتنياک
برگردان: ع. سهند
منبع: دمکراسی مردم (به نقل از عدالت-با اندکی تلخیص)
نئوليبراليسم متخصص القاء اين توهم است که گويا عملکرد بی قيد و بند بازار، هم بازار کالا و هم بازار مالی، بهترين ترتيب اقتصادی برای يک جامعه است. اين توهم که در دهه ١۹٣۰، به وسيله تجربه رکود بزرگ، و به وسيله تلاشهای تئوريک «جان مينارد کينز» (John Maynard Keynes)، يک ليبرال انگليسی و «مايکل کالچکی» (Michael Kalecki)، يک مارکسيست لهستانی، دفن شده بود، در خدمت يک هدف مشخص دوباره زنده شد. احيای دوباره اين توهم به هيچوجه به اين دليل نيست که از نظر تئوريک بیاعتباری نظرات کينر-کالچکی نشان داده شده است. اين درست است که نسخه کينزی برای نجات سرمايهداری مشکلزا بوده است، همانطور که در واقع از هر نوشداروی ليبرالی برای سرمايهداری انتظار میرود؛ اما اين بدين معنی نيست که نادرست بودن تحليل کينزی از بيماریهای سرمايهداری به اثبات رسيده است. بنابراين، احيای دوباره اين توهم يک شعبدهبازی تئوريک بود.
در پس اين احيای دوباره، منافع مالی و کسب دوباره هژمونی در ظاهری جديد- بعد از عقبنشينیهايی که طی رکود بزرگ، جنگ و سالهای بلافاصله بعد از جنگ متحمل شده بود- قرار داشت. "کينز" خواهان «کشتن دلسوزانه رانتخوار» (euthanasia of the rentier) و «اجتماعی کردن سرمايهگذاری»(socialisation of investment) شده بود. به نظر وی نقص اصلی مکانيسم بازار اين است که نمیتواند بين فعاليت «توليدی» و فعاليت «سوداگرانه» تمايز قايل شود، در نتيجه عملکرد بی قيد و بند بازارها زندگی و معيشت مردم عادی را به اميال گروهی سوداگر وابسته میکند.
از نظر «کينز»، سرمايهداری، که او بقای آن را میخواست، بدون اينکه اين نقص عظيم از طريق نهادينه کردن مداخله دولت در حوزههای حياتی مربوط به عملکرد آن رفع شود، نمیتوانست دوام آورد. سرمايه مالی احيا شده، در جامۀ نو «جهانی شدۀ» آن، از اواخر دهه ١۹۶۰ شروع به انتقامگيری از «کينز» کرد و تصميم گرفت زمان را به عقب برگرداند. سرمايه مالی، از طريق آژانسهايی مانند صندوق بينالمللی پول و بانک جهانی، ايدئولوژی بازار آزاد را در سراسر جهان تحميل کرد. در حالی که «کينز» خواسته بود سرمايه مالی ملی باقی بماند، برای اينکه ملت-دولتها (nation-States) از استقلال دنبال کردن سياستهای اشتغالزا برخوردار باشند، سرمايه
به نظر جان مینارد کینز، نقص اصلی مکانيسم بازار اين است که نمیتواند بين فعاليت «توليدی» و فعاليت «سوداگرانه» تمايز قايل شود، در نتيجه عملکرد بی قيد و بند بازارها زندگی و معيشت مردم عادی را به اميال گروهی سوداگر وابسته میکند.
«جهانی شده» ملت-دولتها را مجبور کرد درهای خود را به روی حرکتهای بدون قيد و بند باز کنند و اين را با استناد به
توهم يک بازار آزاد کارآمد توجيه کرد.
پیآمد سوداگری اين توهم اکنون به پايان رسيده است. دو تحول بسيار مهم، يکی بعد از ديگری، به آن خاتمه داد، گرچه فقط يکی از اين دو تحول، يعنی
خطر سقوط نظام مالی ايالات متحده و همراه با آن يک بحران مالی بیسابقه در جهان سرمايهداری است، که به طور جدی توجه را به خود جلب کرد. اما جدی بودن تحول ديگر که به افزايش شديد قيمتهای نفت (و همراه با آن قيمتهای خواربار) مربوط میشود، از ديگری کمتر نيست. هر دو تحول نتيجه سوداگری است؛ در يک مورد، سوداگری
که بعضی از اوراق بهادار مالی را بیارزش کرد، در مورد ديگر،
سوداگری که موجب فرار از اوراق مالی به سوی کالا شد- مانند مبادلات آتی نفت (که بر غلات نيز تأثير گذاشت). در زير ما فقط نخستين تحول را که در حال حاضر در مرکز توجه قرار دارد، بررسی میکنيم.
اين بحران، که يکی از نتايج بحران وامهای نامرغوب مسکن است، بيش از آنکه انتظار میرفت جدی است. «آلن گرين اسپن» Alan Greenspan، رييس سابق بانک مرکزی اين را بحرانی که يک بار در قرن رخ میدهد ناميد. جانشين او «بن برناکی» Ben Bernanke رک و راست اذعان نمود که «
ما ديگر هيچ کنترلی نداريم.» پنچ بانک عمدۀ ايالات متحده ديگر به شکل سابق خود وجود ندارند: چندی پيش «بير اشترنز» Bear Stearns با کمک دولت واگذار شد؛ تحت نظارت دولت، «بانک آمريکا» Bank of America کنترل «مريل لينچ» Merril Lynch را به دست گرفت؛ «ليهمن برادرز» Lehman Brothers، يک بانک سرمايهگذاری ١۵۸ ساله اعلام ورشکستگی کرد؛ و «گولدمن سکز» Goldman Sachs و «مورگان استانلی» Morgan Stanley تصميم گرفتند خود را به بانکهای سپرده عادی تغيير دهند. بانکداری سرمايهگذاری به عنوان يک پديده در «وال استريت» به پايان رسيد. دو غول مالی ديگر، «فنی می» Fannie Mae و «فردی مک» Freddie Mac
برای جلوگيری از سقوطشان ملی شدند، و «گروه بيمه آمريکايی» AIG، بزرگترين شرکت بيمه جهان فعلاً در
نتيجه تزريق ۸۵ ميليارد دلار از طرف دولت سر پا ايستاده است، اما اين کمک فقط برای آن بود که به آن وقت بدهد تا ضمن فروش برخی از دارايیهايش، خود را به شکلی قابل حيات بازسازی کند. اين تحولات، که هر يک از آنها به تنهايی يک ناآرامی عظيم به شمار میآيد، همگی در فاصله چند روز از هم اتفاق افتاده اند. تعجبآور
نيست که دنيای سرمايه مالی بينالمللی به لرزه افتاده است. سؤالی که طبيعتاً مطرح میشود اين است که چرا اين اتفاق افتاد؟
توضيح اين زلزله مالی جهان سرمايهداری به طور تغييرناپذيری با بحرانهای مالی دست به گريبان است، واقعيتی که به
بحرانهای ادواری میانجامد، بدون توجه به اينکه عوامل مالی يا غيرمالی موجب آنند. بنابراين، اين واقعيت که بحران مالی رخ میدهد و بعضی از بنگاههای
هر موقع که چنين بحران مالی، که غولهای بازار مالی آمريکا در آن درگير هستند، در افق ظاهر میشود، دولت برای نجات اين غولها گام پيش میگذارد. اين اقدام دولت میتواند به خاطر تمايل به جلوگيری از رکود باشد، اما آگاهی از اينکه دولت برای نجات وارد عمل خواهد شد در جهت سهلانگار کردن سرمايهداران مالی نيز حرکت میکند و موجب میشود که آنها ريسک را دستکم بگيرند، و در نتيجه به باد کردن حبابهای سوداگری در بازاهای قيمت- دارايی میانجامد.
مالی ورشکست میشوند، به خودی خود تعجبآور نيست. اما
سه عامل ديگر وجود دارد که در دوره اخير هر يک بحران مالی را بالقوه سختتر کرده و نتيجتاً در کلّيت خود زلزله مالی را که در حال حاضر شاهد آن هستيم، توضيح میدهند.
عامل نخست به
کوتهبين بودن سوداگران مربوط میشود، به
اين باور که در جريان هر دورۀ رونقِ قيمت دارايی، رونق برای هميشه ادامه خواهد يافت و شتاب خواهد گرفت؛ نتيجتاً، شناخت از ريسک پايين میآيد، و مواضع هر چه خطرناکتری اتخاذ میشود. بنابراين، به جای اينکه رونق قيمت دارايی زودتر پايان يابد- امری که به هر حال بیثباتی کمتری در حوزه مالی ايجاد خواهد کرد- رونق ادامه میيابد و نظام مالی را هر چه بيشتر شکننده میکند، تا جايی که
پايان رونق به شکل يک بحران سراسر نظام مالی را فرا میگيرد.
بحران وامهای نامرغوب اين نکته را نشان میدهد. با شروع رونق مستغلات در ايالات متحده، وجد و شعف از آن شروع با بالا رفتن کرد. بنگاههای مالی در پشتيبانی از آن بيش از پيش سهلانگار شدند. اعتبار فراوان و در دسترس همه بود، و زمانی معادل ارزش کل دارايی که فروخته میشد- و هرگز به درستی ارزيابی نشده بود- اعتبار داده میشد. اين بدين معنی نيست که گفته شود مؤسسات اعتبار دهنده بايد در برخورد با گيرندگان وام محافظهکارانه برخورد کنند، بلکه صرفاً برای تأکيد بر اين واقعيت است که آنها
تحت تأثير ملاحظات سوداگرانهای قرار دارند که آنها را سهلانگار میکند. آنها به اين دليل که انتظار ادامه رونق را دارند، در انتظار بالا رفتن قيمتهای مسکن اعتبار میدهند. و موقعی که به هر دليلی، افزايش قيمتهای مسکن به سطح ثابتی میرسد، وامگيرندگان متضرر میشوند. بسياری از آنها برای بازپرداخت بدهیهای خود مجبور میشوند ملک خود را بفروشند، که اين خود باعث پايين آمدن قيمت دارايی میشود. نهايتاً، زمانی میرسد که ارزش دارايیها در مقايسه با وامهای داده شده بسيار کمتر از ميزان خود وامهای داده شده است. اين موقعی است که اوراق بهاداری که به طور مستقيم يا غيرمستقيم ارزش مستغلات را منعکس میکنند، تنها بخشی از ارزش اسمی آن را دارند و جهان مالی وارد بحران میشود.
عامل دوم به
پيدايش يک بازار بزرگ «مشتقات» مربوط میشود. به عنوان مثال، يک وام برای خريد يک خانه، معمولاً به عنوان يک قرارداد دوجانبه بين وامدهنده و وامگيرنده تصور میشود. اما در يک بخش مالی مدرن، ريسک همراه با هر وامی ديگر منحصراً بر دوش وامدهنده نيست، زيرا خود آن به يک کالای قابل مبادله در بازار مبدل شده است. اين ريسکها از طريق بازار «مشتقات» به ديگرانی منتقل میشود که به نوبه خود آن ريسکها را به کسان ديگری منتقل میکنند. اما اينها بدين معنی نيست که ريسکها ناپديد شده يا از بين میروند؛ بلکه به معنی
دست کم گرفتن سيستماتيک ريسک است، به نحوی که هيچ کس نمیداند ريسک همراه با دارايیهای او واقعاً چقدر است. بنابراين، اثر اين نوع «اختراع مالی» همان است که در بالا برای عامل نخست ذکر شد، يعنی
به ارزشگذاری پايين قيمتهای دارايی در هر دورۀ رونق منجر میشود، امری که رونق را طولانیتر و برجستهتر کرده و
سقوط در قيمتهای دارايی را پرشتابتر میسازد، و نتيجتاً سقوط را برای جهان سرمايه مالی اسفبارتر میکند.
عامل سوم به
مداخله دولت مربوط میشود. هر موقع که چنين بحران
طرح «نجات»، حتی اگر بتواند مانع يک بحران مالی شديد شود، مطمئناً مانع رکود اقتصادی که مدتی است از راه رسيده، نمیشود. وضيعيت اعتبار برای مدتی دشوار خواهد بود، که اين به بدتر شدن رکود اقتصادی خواهد انجاميد. بحران مالی، حتی با بسته فعلی «نجات» هم تمام نخواهد شد.
مالی، که غولهای بازار مالی آمريکا در آن درگير هستند، در افق ظاهر میشود،
دولت برای نجات اين غولها گام پيش میگذارد. اين اقدام دولت میتواند به خاطر تمايل به جلوگيری از رکود باشد، اما آگاهی از اينکه دولت برای نجات وارد عمل خواهد شد در جهت
سهلانگار کردن سرمايهداران مالی نيز حرکت میکند و
موجب میشود که آنها ريسک را دستکم بگيرند، و در نتيجه به باد کردن حبابهای سوداگری در بازاهای قيمت- دارايی میانجامد، حبابهايی که ترکيدن آنها وضعيتی ايجاد میکند که بسيار بدتر از وضيعتی است که آنها محتاطتر و با اتکای کمتر به اقدامات نجات دهنده دولت عمل کرده بودند. اقتصاددانان اين را مشکل «خطر روانی» “moral hazard” problem مینامند. مداخله دولت مشکل «خطر روانی» را تشديد میکند.
گفتن اين ممکن است چنين تعبير شود که چون مداخله دولت مشکل را تشديد میکند، پس چنين مداخلهای مشکل اصلی است و نه خود بازار. اما نقص بازارها دقيقاً در اين واقعيت قرار دارد که دولت را با چنين وضيعيت «بغرنجی» روبهرو میکند، که اگر مداخله نکند مجبور خواهد بود رکود را تحمل کند، و اگر مداخله کند اوضاع را برای آينده بدتر میکند.
به طور خلاصه،
گرايش سرمايهداری به داشتن بحران ناشی از رفتار سوداگران، که «کينز» در باره آن نوشته است، در سرمايهداری معاصر بسيار تشديد شده است. پیآمد نهايی چنين سوداگری اين است که اين يا آن نوع اوراق مالی را تقريباً بیارزش میکند، و اين واقعيت نه تنها تعدادی سرمايهدار مالی، بلکه کل نظام را از طريق تأثيرات پیدرپی به خطر میاندازد. تاکنون ما شاهد بحرانهای مالی بوده ايم که در نتيجه چنين رفتار سوداگرانهای در بخشهای مشخصی از جهان، در شرق آسيا، در روسيه، در آمريکای لاتين و غيره اتقاق افتاده بود. به عبارت ديگر، اوراق مالی مربوط به اين کشورها تقريباً بیارزش شدند. اکنون ما
شاهد يک بحران مالی هستيم که از اين واقعيت ناشی میشود که اوراق مالی مربوط به يک بخش در متروپل، يعنی بخش مسکن در شُرُف بیارزش شدن است. پیآمد بحران نوع اخير بسيار جدیتر است، اما طعم بحران همان است که جهان پيش از اين چشيده است.
در خود ايالات متحده، دولت حتی موقعی که غولهای مالی را «نجات» میدهد، تحت فشار عمومی است تا بر آنها برخی فشارهای تنبيهی، به شکل تغيير مديريت يا حتی تغيير مالکيت، وارد کند. اما
«نجات»، حتی اگر بتواند مانع يک بحران مالی شديد شود، مطمئناً مانع رکود اقتصادی که مدتی است از راه رسيده، نمیشود. وضيعيت اعتبار برای مدتی دشوار خواهد بود، که اين به بدتر شدن رکود اقتصادی خواهد انجاميد. بحران مالی، حتی با بسته فعلی «نجات» هم تمام نخواهد شد. بعد از واقعه «بير اشترنز»، همه فکر میکردند بحران تمام شده است، اما اين طور نشد. عين همين در باره وضعيت فعلی صادق است.
نظام البته تجديد نيرو خواهد کرد، اما به شکلی که بعيد به نظر میرسد شبيه سابق باشد و اين، در را به روی امکانات نوين فعاليت باز میکند.