برشی از تاریخ اسلام
«إتَّـقِ الله»: مردم يا مسؤولين؟
28 مهر 1386 ساعت 16:16
مرجع : وبلاگ درد
در جنگ حنین بود كه مردي از تَميم، پيغمبر را گفت: «محمّد! عدالت كن! چه، مي بينم از عدالت به يك سو رفته اي!». پيغمبر فرمود: «واي بر تو! اگر من عدالت نكنم، چي كسي عدالت خواهد كرد؟». عُمَر بنِ خَطّاب گفت: «يا رسول الله! رخصت مي دهي او را به كيفرِ نافرماني بكُشم؟» پيغمبر گفت: «نه، او را رها كن كه به زودي پيرواني خواهد يافت از دين بيرون خواهد رفت»
عدالتخانه-گروه وبلاگ ها
احمد خیاطیان
«إتَّـقِ الله»: مردم يا مسؤولين؟
عبدالمَلِك بن مَروان، {خليفه ي اُمَوي از تيره ي مَروانيان،} نخستين كسي است كه واعظان را از اندرزگفتنِ خليفه ها منع كرد. رسم چنان بود كه واعظ خطبه ي خود را با جمله ي «إتَّـقِ الله» آغاز مي كرد.
وي در مدينه خطبه اي خواند و در ضمن آن، چنين گفت: «من نه چون خليفه ي خوارگرفته (عُثمان) و نه چون خليفه ي آسان گير (معاويه) و نه چون خليفه ي سُست خِرَد (يزيد) هستم! من اين مَردُم را جز با شمشير درمان نمي كنم! شما كارهايِ مهاجرانِ اوّلين را به خاطر داريد؛ اما خود مانندِ آنان رفتار نمي كنيد! ما را به پرهيزگاري مي خوانيد و خود فراموش مي كنيد. به خدا سوگند از اين پس كسي مرا به تقوا اَمر نمي كند، جز آن كه گردنِ او را خواهم زد!».
فرصت طلبان؛ بدتر از خوارج!
... ما مي بينيم مردم عراق با شور و هيجان علي(ع) را پذيرا شدند، و چنان كه ديديم، تا پيروزي از آنِ او بود (دو نَبردِ جَمَل و آغازِ صِفّين)، در كنارِ او ماندند. همين كه نَبردِ صِفّين به شكستِ سياسي منتهي شد، با او به مخالفت برخاستند و هرچه علي(ع) آنان را براي جنگ خواند، بهانه آوردند. اگر اينان به راستي پيروِ علي(ع) بودند و او را امام مي دانستند و اطاعتِ او را لازم مي شمردند، بايد يك دل و يك زبان پشتِ سرِ او مي ماندند، اما چنين نكردند. به ظاهر با علي(ع) بودند و در نهان سودِ خود را مي جستند. پس از علي(ع) با فرزندانش حسن(ع) و حسين(ع) و با نواده ي او «زِيد» نيز همين رفتار را پيش گرفتند. و تا پايانِ عصرِ اُمَوي، اين شيوه ي زشت هم چنان ادامه داشت. هرگاه حاكمي مقتدر و خونخوار بر سرِ آنان بود، خاموش مي نشستند و گاهي كه وضعِ سياسي آشفته مي شد، از نهان خانه ها بيرون مي آمدند و گروه ها و جمعيّت ها تشكيل مي دادند؛ پشتِ سرِ يكي از فرزندانِ پيغمبر(ص) مي ايستادند؛ او را پيش مي انداختند و چون بر ايشان مُسلّم مي شد كه تابِ پايداري ندارند، او و پيروانِ راستينِ او را برابرِ دشمن رها مي-كردند. و ديگر بار به خانه هايِ خويش مي رفتند و انتظار مي کشیدند چه وقت، فرصتِ مناسبي پيدا شود. اگر به راستي اينان پايبندِ عقيده بودند، بايد چون خوارج از مرگ نهراسند و اگر دين داشتند، بايد چون يارانِ حسين(ع) تا آخرين مرد با دشمن بجنگند. اما اينان چنين نبودند.
چرا؟ چون غمِ دين نداشتند. آنچه مي خواستند اين بود كه عراق نبايد زير دستِ شام بماند. از نو كينه توزيِ «لَخمي» و «غَسّاني»(*) به صورتي ديگر پديد شده بود.../
(*): لَخميان از اواخر قرنِ سوم پس از ميلاد بر حِيَره (كه شهري بوده در محلِ نجفِ فعلي) حكومت مي كردند.
غَسّانيان مهاجراني هستند كه از يَمَن به سويِ شمال رفتند و در مرزهايِ امپراتوريِ روم سكونت كردند. غَسّانيان در جنگ هايي كه بين روم و ايران درمي گرفت، از روميان حمايت مي كردند و با لَخميان كه طرفدارِ پادشاهانِ ساساني بودند، به پيكار برمي خاستند.
ساده زيستيِ عُمَري ـ مصلحت انديشيِ اُمَوي
روشي كه معاويه در زندگيِ خصوصي و رفتار با مردمِ شام و سپس سراسرِ قلمروِ اسلامي پيش گرفت، با آنچه در مدينه و در دستگاه ابوبكر و عُمَر و حتي عُثمان مي گذشت، تفاوتِ فراوان داشت.
معاويه از روزي كه از جانبِ عُمَر به حكومتِ شام رسيد، در نظامِ حكومت روشِ امپراتورانِ روم را به كار برد و در زندگانيِ شخصي نيز از زمامدارانِ آنان تقليد كرد. سادگيِ حكومتِ اسلامي را رها كرد و دستگاهِ پُرشكوهي براي خود فراهم آورد. هنگامي كه عُمَر به شام سفر كرد، عبدالرّحمان بن عَوف با وي بود و هر دو سوارِ بر خر مي رفتند. معاويه با كوكبه و جلال بر عُمَر گذشت و خليفه را نشناخت. چون بدو گفتند اين خَرْ سوارْ، خليفه بود؛ بازگشت و پياده شد. عُمَر بدو توجهي نكرد، و معاويه هم چنان در كنارِ او به راه افتاد. سرانجام عبدالرّحمان گفت: «معاويه را خسته كردي!» در اين وقت عُمَر بدو روي كرد و گفت: «معاويه! با خَدَم و حَشَم راه مي روي؟ شنيده ام مَردُم بر درِ سرايِ تو معطّل مي ايستند تا بدان ها رخصتِ درآمدن بدهي؟»
ـ آري أميرالمؤمنين! چنين است!
ـ براي چه؟
ـ ما در سرزميني هستيم كه جاسوس هايِ دشمن از هرسو مراقبِ ما هستند. بايد چنان رفتار كنيم كه از ما بترسند. اگر تو بخواهي اين روش را تَرك مي كنم.
ـ اگر راست مي گويي، خِردمندانه پاسخي است و اگر دروغ مي گويي، خردمندانه فريبي است!
روزهايي كه وي تنها حاكمِ دمشق بود، با مردم چنين رفتار مي كرد؛ چون عراق، مصر، ايران، آفريقا و ديگر سرزمين هايِ فتح شده به فرمانِ او درآمد، پيداست كه چه روشي را در پيش گرفته است!
محمّد! عدالت كُن!
هنگام تقسيمِ غنيمت هايِ جَنگِ حُنين، بعضِ جنگجويان كه تازه مسلمان شده بودند، براي دريافتِ غنيمت شتاب مي كردند؛ چندان كه رَدايِ پيغمبر را از دوشِ وي ربودند. پيغمبر فرمود: «مردم رَدايِ مرا بدهيد! به خدا اگر به اندازه ي تَهامه، شتر داشته باشم، همه را به شما مي دهم. مردم ببينيد نه بخيلم، نه ترسو و نه دروغگو! من از اين مال ها جز پنچ يك برنمي دارم، آن هم به شما برمي گردد. سپس غنيمت ها را تقسيم كرد و به گروهي از بزرگانِ قريش هم سهمي داد تا شايد به اسلام بگرايند. اينان همانند كه در اصطلاحِ فقه مُـؤَلِّـفَةُ قُلُـوبُهُم ناميده شده اند.
در همين جنگ بود كه مردي از تَميم، پيغمبر را گفت: «محمّد! عدالت كن! چه، مي بينم از عدالت به يك سو رفته اي!». پيغمبر فرمود: «واي بر تو! اگر من عدالت نكنم، چي كسي عدالت خواهد كرد؟». عُمَر بنِ خَطّاب گفت: «يا رسول الله! رخصت مي دهي او را به كيفرِ نافرماني بكُشم؟» پيغمبر گفت: «نه، او را رها كن كه به زودي پيرواني خواهد يافت كه به خاطر ژرف نگري در دين، از دين بيرون خواهد رفت». اين مرد كه ذُوالْخُـوَيـصِره لقب داشت، در عهدِ علي، سركرده ي خارجيان بود، و در جنگِ نهروان كشته شد.
چون پيغمبر در اين جنگ غنيمت ها را به مهاجران داد و انصار محروم ماندند، زمزمه اي ميان انصار پديد گشت. سَعد بن عِباده نزد پيغمبر رفت و گفت: «يا رسول الله! انصار از اين كار خشنود نيستند. غنيمتي را كه به دست آمد، به مردمِ خود و قبيله هايِ عرب دادي و انصار از آن چيزي نبُردند». پيغمبر فرمود: «تو چه مي گويي؟». گفت: «من هم يكي از قومِ خود هستم». پيغمبر گفت: «مردمِ خود را در سَقيفَه(*) حاضر كن». چون انصار فراهم شدند، پيغمبر گفت: «مردم! اين چه ناخشنودي است كه در شما نسبت به من پيدا شده؟ مگر اين نبود كه شما گمراه بوديد و خدا شما را به-وسيله ي من هدايت كرد؛ مستمند بوديد، شما را بي¬نياز كرد؛ با يكديگر دشمن بوديد، دل هاي شما را به هم مهربان كرد؟». گفتند: «آري! چنين است و نعمت هاي خدا و رسول بر ما از اين بيشتر است». سپس گفت: «چرا پاسخ مرا نمي دهيد؟». گفتند: «يا رسول¬الله! چه بگوييم». گفت: «بگوييد ـ و به خدا سوگند اگر گفتيد راست گفته ايد و شما را هم تصديق خواهند كرد ـ بگوييد نزدِ ما آمدي حالي كه تو را دروغ گو خواندند و ما تو را راست گو دانستيم! خوار بودي، تو را ياري كرديم! رانده بودي، تو را پناه داديم! درويش بودي، تو را يكي چون خود به حساب آورديم! مردمِ انصار! از اين-كه من اندكْ مالِ دنيا را به مردمي دادم كه دلِ آن ها را به اسلام مايل كنم، و شما در اسلامِ خود باقي هستيد، ناخشنوديد؟ انصار! آيا راضي نيستيد، مردم، گوسفند و شتر با خود ببرند و شما پيغمبرِ خدا را همراه داشته باشيد؟ به خدايي كه جانِ محمّد به دستِ اوست، اگر نه اين بود كه من، از مكّه به مدينه آمده ام، خود را يكي از انصار مي-دانستم. اگر همه ي مردم به راهي بروند و انصار به راهي، من با انصار خواهم بود. خدايا! انصار را بيامرز! پسرانِ انصار را بيامرز! پسرانِ پسرانِ انصار را بيامرز!». پس از اين سخنان، همه را گريه گرفت؛ چندان كه ريش هايِ آنان از گريه تَر شد و گفتند: «از اين كه رسول الله نصيبِ ما شده، راضي هستيم».
(*): سايباني كه گاهي در آن گِرد مي¬آمدند.
-------------------------------------------------------------------------------
برگرفته از: «تاريخ تحليلي اسلام؛ تا پايانِ اُمَويان» / نوشته: دكتر سيد جعفر شهيدي / مركز نشر دانشگاهي / چاپ دوم: هزار و سي¬صد و شصت و سه