خسته، مثل صدفي كه از درون مكيده ميشود، زرد و زار، آنقدر كه صورت استخوانياش را پنهان ميكند ميان دستها.
چشمهايش خسته، نگاهش گيج، آنقدر كه او را به هيچ دنيايي وصل نميكند، اتاق خالي نيست پشت پيرترين پارك شهر، ساختماني است كه چون او در اتاقها و راه روهاي آن بسيارند، چشمهايش خسته، نگاهش گيج، صداي پزشكاني كه در سرش دور ميزند كليه؟ چرا؟
چشمها، چشمهايش، نگاهها، نگاههايش نگاههاي مردي است كه مثل كودكي ناتوان شده است. از اعماق چشمهايش ميتوان صداي كودكي شيرخواره را شنيد كه براي «از دست دادن» پافشاري ميكند. از دست دادن تكهاي از وجودش كودك است، هنوز: كودك بيست و چهار ساله، خودش ميگويد كه قد 70 سال رنج كشيدم و چشمهايش ميگويد: به اندازه آرزوهايش اشك ريخته است.
ميگويد گهواره براي بزرگ شدنم جاي گرمي نبود و تو فكر ميكني شايد دنيا آن قدر بزرگ نبود كه او را با همه آرزوهايش كه او را با همه نداشتههايش حقير نكند.
چشمهايش خسته، نگاههايش گيج، گيج از بازي روزگاري كه او را حقير كرده است، روزگاري كه آرزوهايش را به تاراج برده آن قدر كه در روزهاي جواني آمده كه تكهاي از وجودش را به حراج بگذارد. پشت پيرترين پارك شهر اتاقي هست كه در آن روان پزشكان به بهانه معاينات پزشكي قانوني، سوال پيچش ميكنند تا شايد بر فقر بيمنطق
پشت پيرترين پارك شهر اتاقي هست كه در آن روان پزشكان به بهانه معاينات پزشكي قانوني، سوال پيچش ميكنند تا شايد بر فقر بيمنطق و ندارياش صحه گذارند و او در برابر همه پرسشها، تنها سلاحش يك جمله كليدي است: بايد بفروشمش، بايد بفروشمش. ميگويد راهي برايش باقي نمانده، كليهاش آخرين دارايي اوست
و ندارياش صحه گذارند و او در برابر همه پرسشها، تنها سلاحش يك جمله كليدي است: بايد بفروشمش، بايد بفروشمش. ميگويد راهي برايش باقي نمانده، كليهاش آخرين دارايي اوست.
او ترديد نميكند در حالي كه به آرامي شكستن نفسهايش در گلو سرش را به سمت صدا بر ميگرداند ادامه ميدهد چند بار وام گرفتهام، تمام حقوقم را بابت بازپرداخت شان ميدهم صاحبخانهام جوابم كرده، ديگر حتي اقوام نزديكم هم قرضي نميدهند. روانپزشك ميپرسد كارت چيست؟ با كسي راجع به اين موضوع صحبت كردهاي خانوادهات ميدانند كه چه تصميم خطرناكي گرفتهاي آنها موافقاند كه عزيزشان به خاطر نياز مالي شريان حياتش را بفروشد؟
حسابدار شركت خدمات منزل كه حساب زندگي از دستش خارج شده ترديد نميكند مثل امپراتور ضعيفي كه به شكستن آگاه است اما ميجنگد. خواهرانم ميدانند مريم و سحر را ميگويد آنها كه به دليل عقب افتادن شهريه دانشگاه شان دو ترم است كه مرخصي گرفتهاند.
نامش محمد است، بيست و چهار ساله با خواهراني كه چون او چوب نداشتههايشان را ميخورند و او ميگويد ديگر نميتواند ببيند خواهرانش به خاطر نداشتن پول هر شب جزوههايشان را ورق بزنند و حسرت راههاي نرفته و فرصتهاي سوخته را بخورند. آنها دو نفرند؛ خواهرانش را ميگويم، روز را با پرستاري سالمندان شب ميكنند و حقوق اين رفت و آمدهاي هر روزه ميرود بالاي بدهي كه انگار هيچ گاه تمام نميشود.
قرضها، بدهيها و نداشتهها چشمهايش را تار و نگاهش را خيس ميكنند. نگاههاي خيس، نگاههاي خسته و اين صداي اوست كه در پاسخ به پزشكان ميگويد: روزي كه مادر بيمار بود روزي كه هزينههاي درمان سنگين بود و اين هزينهها دستآخر بدهي به بار آورد چه كسي امينتر از دايي؟ از همان روزها تا امروز محمد 11 ميليون قرض كرده است.
خودش ميگويد هر ماه 100 هزار تومان از قرضم را به دايي پرداخت ميكنم. پس از فوت مادرم دايي هم غريبه شد. 200 هزار تومان روي ميزان پرداختي اضافه
سرپرست معاينات سازمان پزشكي قانوني كه 10 سال است گريههاي خاموش عجز و درد محمدها را ميبيند و با دردشان آشناست با حركت سر به روانپزشكان اشاره ميكند كه چيزي نپرسند از او كه چيزي برايش باقي نمانده جز اعضاي وجودش. كسي كه پارهاي از تنش را به مزايده ميگذارد براي نجات پارهاي ديگر
كرد و جز پول چيزي را به ياد نياورد. دايي فراموش كرد كه با چه بدبختي شكم مان را سير ميكنيم. نميدانم چرا آدمها موقع بدبختيها غريبه ميشوند. داييام براي گرفتن قرضش آن قدر فشار ميآورد كه دلم ميخواهد تمام اعضاي بدنم را بفروشم.
سيدمهدي صابري سرپرست معاينات سازمان پزشكي قانوني كه 10 سال است گريههاي خاموش عجز و درد محمدها را ميبيند و با دردشان آشناست با حركت سر به روانپزشكان اشاره ميكند كه چيزي نپرسند از او كه چيزي برايش باقي نمانده جز اعضاي وجودش. كسي كه پارهاي از تنش را به مزايده ميگذارد براي نجات پارهاي ديگر. به ياد ضربالمثلي ميافتم كه سرخپوستان آمريكا هنگام نابودي قبايل شان توسط مهاجران سفيدپوست بسيار تكرار ميكردند «الهه زندگي من به ضعيفان رحم نميكند».
زندگي محمد را حقير كرده است او مثل غريقي است در مرداب كه براي رهايي به ساقه نازك علفها چنگ ميزند. او كه تا چند لحظه پيش با قاطعيت از تصميمش سخن ميگفت حالا با تكرار پرسشها و پاسخ دردهايش مثل سربازي شكست خورده به زانو درآمده است شايد هرگز تصور نكرده بود فقر عقلش را زير سوال ببرد.
شايد آنها نميدانند وقتي زندگي چهره تلخ و گستاخش را نشان ميدهد. رنج بردن چيزي جز سلامت عقل نميتواند باشد، محمد و درد يكي شدهاند حدس ميزنم هيچ رويايي دردش را تسكين نميدهد شايد چون او هيچ رويايي ندارد مثل كودكيهايش كه در سايه گذشته است. سرپرست معاينات پزشكي قانوني آخرين كسي است كه آخرين پرسشها را از او ميپرسد تا نظر نهايياش را در مورد اقدام نه چندان عجيب محمد اعلام كند. او كه به گفته خودش هر ماه 4 تا 6 نفر مثل محمد را ميبيند و سوال ميكند.
آرام روي ميز خم ميشود و چشم در چشمهاي محمد ميپرسد كليهات چقدر ميارزد، قيمتش را پرسيدهاي؟ او ميگويد دو ميليون تومان، شايد هم بيشتر. سرپرست ادامه ميدهد دو ميليون تومان مشكلت را حل ميكند؟ محمد كمي مكث ميكند
آرام روي ميز خم ميشود و چشم در چشمهاي محمد ميپرسد كليهات چقدر ميارزد، قيمتش را پرسيدهاي؟ او ميگويد دو ميليون تومان، شايد هم بيشتر. سرپرست ادامه ميدهد دو ميليون تومان مشكلت را حل ميكند؟ محمد كمي مكث ميكند و جواب ميدهد، نه!
و جواب ميدهد، نه. صابري خودنويسش را روي برگه آرم سازمان پزشكي قانوني ميلغزاند و دوباره شروع ميكند به سوال كردن: نظر پزشك را در اين مورد پرسيدهاي؟ او روي ميز جابهجا ميشود و ميگويد: صحبت كردهام مهم نيست با يك كليه زنده بمانم يا نمانم. با شنيدن اين جمله نگاهش ميكنم و حس ميكنم دردهايش سنگينتر از جسم نحيفش هستند جسمي كه براي «از دست دادن» پافشاري ميكند. با امضاي مجوز فروش كليه محمد چيزي در قلبم فرو ميريزد و ناخود آگاه به فردايي فكر ميكنم كه شاید او قلبش را هم به مزايده ميگذارد.
پشت پيرترين پارك شهر، صندلي معاينات پزشكي قانوني لحظهاي خالي نميماند. مثل صندليهاي راهرو كه هر لحظه كسي مينشيند. محمد 24 ساله ميرود و فردي ديگري ميآيد پسري جوان كه از او قدش بلندتر است و بنيهاش قويتر، ميگويد: حقوق خوانده و براي قضاوت ميخواهد مجوز سلامت عقل بگيرد. با هر سوال و جواب روانپزشكان با قاطعيت سخن ميگويد و در تمام پرسشها اصول حقوق را بر احساساتش غالب ميبيني. در جوابهاي قدرتمند او مواد و تبصرهها حرف اول را ميزنند. هنور اول راه است و گناهان را با منطق اندازه ميگيرد.
سرپرست معاينات پزشكي قانوني از روح قانونمند او به شگفت ميآيد و از او ميخواهد كه گاهي به احساساتش هم توجه كند.
قاضي جوان جواب هر سؤالي را با ماده و تبصرهاي پاسخ ميدهد طوري كه فكر ميكني ديگر هيچ اشتباهي در قضاوتها روي نخواهد داد. شايد او هنوز نميداند در بخش هایی از جامعهاش چه ميگذرد. فقط قوانين را حفظ كرده. اين را چشمهايش ميگويد؛ چشمهايي كه قاطعاند و دردها را هنوز نديدهاند. او در زمان كمتري نسبت به محمد مجوز كارآموزي قضاوت را ميگيرد تنها با چند تا سوال و جواب شايد روانپزشكان نميخواهند بر قاضي جوان سخت بگيرند. کسی که می خواهد بر این بی عدالتی ها قضاوت کند.