دکتر مرتضی بهشتیبا شنیدن درگذشت شاعر جاوید اثر مطابق معمول، ما مردم ایران زمین، درکوی و برزن و رسانه های شنیداری و نوشتاری حتی با آویزان کردن پلا کاردهایی ازدرختان وتیرهای برق شهرها، به ستایش از شاعری کم نظیر پرداختیم و هر یک به نوعی سوگوار شدیم و در غم جانگداز او پیام های بلند و کوتاه داده شد که درخور تحسین است و در جای خود این گونه همراهی با خانواده عزادار مورد تاکید تعالیم الهی و اولیای دین می باشد.
اما آنچه موجب شد نگارنده نیز بدین مناسبت مطلبی را تقدیم خوانندگان عزیز کند مطالعه مقاله ای بود که در سایت تابناک به قلم زیبای جناب آقای جلال محمدی با موضوع «مرگ قیصر و امتحان انشای مدیران فرهنگی» انتشار یافت که در یک برخورد انتقادی در فرازی اشاره می کند: قومی به خلوص و صفا و قومی به تظاهر و ریا اسف خوار مرگ او شدند!
و در ادامه نوشته است: وزیر فرهنگ وارشاد اسلامی این مملکت هنگامی به دیدار قیصر شتافت که از قیصر جز پیکری خاموش بر جای نبود. گویی بیش از این صدای شاعری چون قیصر به گوش مسند نشینان فرهنگ این مملکت نرسیده بود!
با مطالعه مطلب مذکور این مطلب در ذهنم تداعی شد که چرا مارا مرده پرست نامیده اند؟ و چرا افراد بعد از مردنشان این قدر عزیز می شوند؟
به یاد می آورم که یکی از دوستان قدیمی و هم دانشکده ایم را بعد از چند سال دوری دیدم، طبق معمول پس از احوالپرسی اولیه نخستین جمله معترضه ای که گفت این بود که: اصلا سراغ نمی گیری که ما زنده ایم یا مرده؟ من هم که با این گونه اعتراضات آشنا هستم در پاسخ گفتم: چون از شما خبری نبود یقین داشتم که زنده هستی و الا خبر دار می شدم! بنابراین این رسم روزگار ما ایرانیان شده است که در مرگ یکدیگر جمع می شویم و از این روست که ما را یا مرده خوار می پندارند یا مرده پرست!
الغرض از این بابت جای گلایه و شکایت نیست بلکه این فرهنگی
آن روز که قیصر زنده بود مانند بسیاری از مردگان امروزی نبود و اختیار چگونه زیستن در کف داشت و دوستان و هم سنخان خود را پیدا کرده بود و با آنها گذر ایام می کرد اما امروز به همان تعبیری که اشارت شد هم جنسان او که بسیارند، با او همراه و همگرا شده اند! این رسم زمانه است و پایانی ندارد.
شده است که همگی به آن تن داده ایم و با آن انس گرفته ایم.
فراموش نمی کنم که روزی در محضر یکی از بزرگان از علما بودم که صفحه مربوط به آگهی اموات یکی از جراید را می خواستند ببینند به من گفتند «صفحه الصدق آن روزنامه را به من بدهید !!» بعد اضافه کردند که تنها صفحه درست و مطمئن روزنامه ها همین است که می توان با اطمینان به مطالبش اعتنا کرد!
روزی به حسب اتفاق نشریه چهار صفحه ای را از انجمن بروجردی های مقیم تهران مطالعه می کردم که در آن با اشاره به شخصیت یکی از علمای مبرز بروجرد به نام مرحوم آیت الله سید اسماعیل گلپایگانی به نکته ای توجه داده بود که به نظرم می تواند پاسخگوی همه دل نگرانی های مطرح در این زمینه باشد.
از مرحوم سید اسماعیل گلپایگانی نقل می شود که: من در ایام تحصیل در نجف اشرف با یکی از علمای بزرگ آن دیار آشنا شدم که در تنگ دستی و مضیقه شدید مالی به سر می برد. روزی به بقال سر کوچه شان مراجعه می کنند و از او شکر، چای و زغال به مقدار کمی نسیه می گیرد و در گوشه عبایش می گذارد و به بقال می گوید: فردا پولش را پر داخت خواهم کرد. بقال اظهار ناراحتی می کند و می گوید: من کالا نسیه نمی دهم و زغال و شکر و چایی را از دست آن عالم فرزانه پس می گیرد!
چند روزی طول نمی کشد که این عالم بزرگ فوت می کند، جمعیت بسیار زیادی جهت تشیع وی حاضر می شوند و نشان های حضرتی جهت تجلیل از این عالم بیرون می آورند!
درمسیر تشیع جنازه سید اسماعیل به یکی از دوستانش می گوید: چند روز پیش مردم این طور با ایشان برخورد داشتند و امروز این گونه؛ این چه شوری است که به وجود آمده است؟! دوستش در جواب می گو ید: «این عالم الان با مردم در یک ردیف قرار گرفته،چون مرده با مرده سنخیت دارد! او در زمان حیات با مردم سنخیتی نداشته برای اینکه وی زنده بوده است و مردم مرده اما اینک مانند یکدیگر شده اند و زبان هم را می فهمند!!
آری برادر، این همان آب خنکی بود که توانست تسکینم دهد و همین نکته را می توان به سایر موارد نیز تعمیم داد و از آن برای فردای خودمان درس عبرت بگیریم .
آری سعی بر آن داشته باشیم که امروز زنده زندگی کنیم و در دنیایمان زنده باشیم و بی فر و بی شکوه زندگی کنیم و دل نگران فردای دنیایی امان نباشیم زیرا فردایمان را تجلیل می کنند البته نه برای ما بلکه برای خودشان.
آن روز که قیصر زنده بود مانند بسیاری از مردگان امروزی نبود و اختیار چگونه زیستن در کف داشت و دوستان و هم سنخان خود را پیدا کرده بود و با آنها گذر ایام می کرد اما امروز به همان تعبیری
حال که با مردن؛ قدرت اختیار کردن دوست و همراه را از دست می دهند، در این مرحله هر کسی با هر نیت و مرامی بر جنازه او حاضر می شود که شاید سود و منفعتی ببرد
که اشارت شد هم جنسان او که بسیارند، با او همراه و همگرا شده اند! این رسم زمانه است و پایانی ندارد.
محمدی عزیزم
زود آمدن یا دیر آمدن وزیر ارشاد در کنار مرحوم قیصر مشکل امروز زندگی ما نیست بلکه آنچه از همه مهمتر است غفلت همگان از فردای زندگی است.
و دلیل آن اینست که ما امروزمان را فراموش کرده ایم و از همین جهت است که مرگ ما عروج نیست بلکه هبوط است؛ و این همان درد مزمنی است که موجب شده است عقب ماندگی هایمان را درک نکنیم و به خیال خویش اسب زندگی را زین کرده ایم لکن اسب زندگی بر ما سوار شده است و از ما سواری می کشد.
سخن پایانی:
به زعم نگارنده این سطور، انسان هایی مانند قیصرامین پور که بنابر اظهار رسانه های جمعی از مصاحبه و حضور در میان مردم اجتناب می کرد نه به این دلیل بود که خود را بی نیاز از جامعه احساس می پنداشت و یا برای خود، شان کاذبی قائل بود بلکه ایشان و صدها و هزاران مثل وی احساس می کردند و می کنند که نیازشان با اطرافیان متفاوت است و بین خود و ستایشگران شان خلاء فراوانی را می دیدند و از این رو پا درخلاء نمی گذاشتند و ره خویش می رفتند و حال که با مردن؛ قدرت اختیار کردن دوست و همراه را از دست می دهند، در این مرحله هر کسی با هر نیت و مرامی بر جنازه او حاضر می شود که شاید سود و منفعتی ببرد و از این حیث در خور سرزنش نیستیم زیرا که قدر و اندازه ما همین است و بس!
غزلسرای شیرین سخن، سعدی شیرازی چه زیبا سروده است:
1-لا ابالی چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
2-آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را
3-دیده را فایده آنست که دلبربیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را
4-عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
5-همه دانند که من سبزه خطی دارم دوست
نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را
6-من همان روز دل و صبر به یغما دادم
که مقید شدم آن دلبر یغمایی را
7-سرو بگذار که قدی و قیامی دارد
گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را
8-گر برانی نرود ور برود باز آید
نا گزیر است مگس دکه حلوایی را
9- برحدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همینست سخندانی وزیبایی را
10-سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت
با مگر روز نباشد شب تنهایی را
روحش شاد و راهش پر رهرو باد