عدالتخانه- گروه آرشیوصبح که راه افتادم انگار بال در آورده بودم. به دانشگاه که رسیدم و چشمم که به مردم افتاد پژمرده شدم. نمی دانم چرا هر وقت به دانشگاه می روم غمگین می شوم؟ امروز هم می خواستند مثل دیروز مردم را جمع کنند پشت این میله های سبز بلند و سرگرم شان کنند و در نهایت بگذارند مردم با هم بحث کنند و در دل این قفس میله ای هر چه دلشان می خواهد بگویند. حالا بگویند و عقده هایشان را خالی بشود تا بعد ببینیم چه می شود. ای کاش بحث بود و حرف. همه جا بزن بزن بود و داد و بیداد. نمی خواستم بیایم ولی چهار راه ها و خیابان ها خالی بود. همه را اینجا جمع کرده بودند. دیروز تا توانستم به این آن گفتم و بیخ گوششان خواندم ... که مردم! این آخرین کلک شریف امامی است- این رییس دانشگاه که این جا می گردد، این استاد ها که می گویند و قاطی ما شده اند، این بحث های آزاد، این حرفها، این پرچم های رنگ و وارنگ، این گروه گروه شدن ها همه حقه بازی است.
... من دم در [دانشگاه] بودم. دم در، ساواکیهای چهارده پانزده ساله پر بودند. تعداد زیادی از این جوجه ها دور مجسمه بودند. دهها بار بچه ریخته
صدای تیر قطع نمی شد. ناگهان رگبار شروع شد و یک نفر افتاد . جوان درست کنار من افتاد. تیر درست به سینه اش خورده بود. خم شدم و پایش را گرفتم. اول صدایش کردم.پایش توی دستم بود. دست و پایش بالا رفت. بچه بی اعتنا به رگبار ریختند. حالا روی دست بود. غرش لا اله الا الله فضای دود و باروت را پر کرد
بودند که مجسمه را پایین بیاورند که همین بچه ها که چهره شان خیلی خوب، مشخص هم بودنگذاشته بودند.شلوغ می کردند... اما عده این پرخاشگران نترس جوشی رزمنده بیباک، قابل مقایسه با آن انبوه عظیم زن و مردی که اینجا و آنجا ولو ورده بودند و توی چمن نشسته بودند و داشتند به صدای بلندگو که معلوم نبود چه می گوید گوش می کردند نبود.
از طرفی هم این جوجه ساواکی ها جلوی اینها را می گرفتند و هی می گفتند:" بروید تو، بروید تو!" ولی همین تعداد کم سرانجام ارتش و دولت شریف امامی و جیمی کارتر و رژیم را مجبور کرد که چهره واقعی خودش را نشان بدهد و این پرده موقتی خوش رنگ بحث آزاد محدوده دانشگاه را پس بکشد و دندان تیز خون آلود سرنیزه و فشنگش را بنماید و نمایاند. با اکراه نمایند. نمی خواست. ولی مجبور شد. دیده بود که هفده شهریور کاری صورت نداده. خود شریف امامی گفته بود:" اگر بکشیم این ها شب هفت دارند شب چله دارند شب سال دارند" اما امروز این رزمندگان نانی توی سفره دولت و رژیم گذاشته بودند که چاره ای جز این نداشت که چهره خونخوارش را بنمایاند. نمی خواست ولی مجبور شد.شنبه بود. اول هفته. بچه ها کاری به سخنرانی نداشتند. دم در بودند. ول کن نبودند. ماشین تلوزیون هم دم در بود. آن مصاحبه گر معروف تلوزیون هم میکروفون به دست دم در بود. یک دوربین به کول هم کمی آنورتر مواظبش بود. او حرف می زد . می خواست برود توی محوطه. بورد توی جمعیت. ولی بچه ها نمی گذاشتند. هی هلش می دادند. سربازها از خیابان رو به روی دانشگاه بیرون آمده بودند. شلیک می کردند. بچه ها هم پاره آجر پرت می کردند. مصاحبه گر می ترسید. دوربین به کول می خواست برود پشت ماشین. ولی دست خودش نبود. هلش می دادند. یکی جلو آمد و سر شانه مصاحبه گر را گرفت . همه می شناختندش. هر شب
من دست شهید را دیدم که حلقه داشت. ناگهان دوربین چی افتاد. افتاد کنار نهر و نشست. زار زار گریه می کرد. همه گریه می کردند. کف خیابان و کنار نهر و پای درخت های چنار همه جا بچه ها نشسته بودند و زارزار می گریستند. شهید روی دست توی محوطه دانشکده هنرهای زیبا بود. طنین لا اله الا الله بلند بود. شهید را روی دست می بردند. ایستادم
توی تلوزیون چهره اش را دیده بودند. با آموزگار با هویدا با وکیل با وزیر با همه هم او مصاحبه می کرد و حالا بعد از نود و بوقی آمده بود توی مردم توی میدان جنگ. بیچاره گریه می کرد. داد می زد اشک می ریخت. عز و چز می کرد و هر چه می گفت:" گرفتم" باز ولش نمی کردند.
صدای تیر قطع نمی شد. ناگهان رگبار شروع شد و یک نفر افتاد . جوان درست کنار من افتاد. تیر درست به سینه اش خورده بود. خم شدم و پایش را گرفتم. اول صدایش کردم.پایش توی دستم بود. دست و پایش بالا رفت. بچه بی اعتنا به رگبار ریختند. حالا روی دست بود. غرش لا اله الا الله فضای دود و باروت را پر کرد. پایش هنوز توی دست من بود. من در میان مردم و او روی دست همه باهم و با او به طرف بالا می رفتیم. ناگهان مچ پایش را رها کردم. دوربین به کول روی کول و روی دست من بود. سر دوربین خم بود. دلش نمی آمد از توی دوربین ببینندش. هی توی دوربین را می دید و هی گیسش را پس می زد. گیس داشت. عینک داشت. خم شده بود.
من دست شهید را دیدم که حلقه داشت. ناگهان دوربین چی افتاد. افتاد کنار نهر و نشست. زار زار گریه می کرد. همه گریه می کردند. کف خیابان و کنار نهر و پای درخت های چنار همه جا بچه ها نشسته بودند و زارزار می گریستند. شهید روی دست توی محوطه دانشکده هنرهای زیبا بود. طنین لا اله الا الله بلند بود. شهید را روی دست می بردند. ایستادم.
*****
من گیج شد بودم. یکی داد می زد:" مجسمه. توی مجسمه کشتار شده. کشتار شده." حالا همه پشت دیوارچه سنگی بودیم. بچه ها سنگ پرت می کردند دویدم که خودم را برسانم به دم در که سه نفر افتاده بودند که دیدم یکی سرش را گرفته و می دود. داد می زد:" تیر خوردم، تیر خوردم". موتوری دور زد. تیر خورده می دوید و من دنبالش. موتوری کنارم بود و هی می گفت:" صبر کن، صبر کن، بیا ترک، بیا ترک!" ولی تیر خورده مثل تیر می دوید.نزدیک دانشکده فنی بود
حالا از همه طرف صدای تیر می آمد. شهیدی روی دست بود، صدای لا اله الا الله بلند بود. من دویدم به طرف در. یکی وسط خیابان افتاده بود. بچه ها بال بال می زدند. سربازها عقب رفته بودند. برگشتم و از دور دیدم رییس داتشگاه تا دم سه راهی امد و برگشت. بچه ها ریختند و شهید افتاده وسط خیابان را برداشتند و آوردند
انگار که افتاد. موتوری سکندری خورد و کله پا شد و کنار تیر خورده که پخش زمین شده بود افتاد. وقتی رسیدیم و بلندش کردیم مرده بود. موتور یک وری روشن افتاده بود و صدا می کرد.
****
حالا از همه طرف صدای تیر می آمد. شهیدی روی دست بود، صدای لا اله الا الله بلند بود. من دویدم به طرف در. یکی وسط خیابان افتاده بود. بچه ها بال بال می زدند. سربازها عقب رفته بودند. برگشتم و از دور دیدم رییس داتشگاه تا دم سه راهی امد و برگشت. بچه ها ریختند و شهید افتاده وسط خیابان را برداشتند و آوردند. نمی دانم چرا آنقدر کند حرکت می کردند. مانع می شدند. نمی گذاشتند. همه دلشان می خواست دستشان را به خون شهید اغشته کنند. با شهید آمدیم تا دم دانشکده پزشکی. شهید را بردند تو.
****
صدای قدم ها را می شد شنید. ناگهان یک عده از بچه ها ریختند سر همان مصاحبه گر. یکی دو نفر از دور با مشت کوبیدند توی سرش. یکی یخه اش را گرفته بود و نعره می زد:" به حضرت عباس اگه امشب نشون ندی سر قله قافم بری گیرت می یارم تیکه تیکت می کنم. از صب تا حالا داری فیلم برداری می کنی باز شب برو تو اخبار بگو یه مشت خرابکار خارجی از خارج دستور گرفته هستن که می ریزن تو خیابون. آره!" گلوی مصاحبه گر را ول نمی کرد. بیچاره مصاحبه گر گریه اش گرفته بود. با آن قد کوتاه و ان چشم درشت بادامی و ان ریش ستاری مرتب و آن کروات و کت شلوار افتاده بود توی چنگ این بچه های خوندیده که همگیشان دست هاشان خونی بود و خشم و نفرت از نگاهشان می بارید. داشت دق می کرد. داد می زد. التماس می کرد. ولی دست از سرش بر نمی داشتند.
با هم می آمدیم. دم در جدا شدیم- وقتی از خیابان می گذشتم بچه ها داد می زدند:" امروز دانشگاه 67 شهید داد. امروز دانشگاه 67 شهید داد." توی ماشین به طرف کرج که می آمدم یکی گفت:" اینم 13 آبان، سالروز تبعید خمینی. می بینی؟" و بحث شروع شد.