امروز چهارشنبه 13 آذر 1387
Wednesday 3 December 2008
داخلی  »  يادداشت  »  نگاه ويژه

به مناسبت سال روز ضربت خوردن مولای عدالت

بنال جبرئيل...

مرجع : کیهان 9 مهر 1386 ساعت 6:03
او بايد با مسلمانان سابقه داري مي جنگيد كه زخم شمشير بر پيكرشان بود اما اينك با گسترش فتوحات اسلامي و افزايش غنايم و سرمايه ها، امارت مي طلبيدند و درآمد و امتياز ويژه از بيت المال مي خواستند. برخي به وفور ستانده بودند و شماري ديگر، در شورش و مطالبه و تمنا. آنها اسلام را وارونه ساخته و به رأي خويش تفسير مي كردند
بنال جبرئيل...
آيا مردم مي پندارند واگذاشته شده اند كه بگويند «ايمان آورديم» و آزمايش و امتحان نشوند؟ حال آن كه در فتنه انداختيم و آزموديم افراد پيش از آنها را تا خدا راستگويان و دروغگويان را معلوم كند.
سوره عنكبوت-آيه2 

مزد
پيامبر(ص) علي را به مسجد مي فرستد. يا علي! مردم را بخوان و بر منبر برو، حمد و ثناي الهي را به جاي آور و به آنها بگو «من پيام آور پيامبر خدايم. و او مي گويد: آگاه باشيد كه لعنت خدا و فرشتگان مقرب و پيامبران مرسل او و لعنت من بر كسي كه خود را بر غير پدرش منتسب سازد يا بر غير از مولا و سرپرستان خود ادعا كند يا درباره اجرت اجير، ستم كند».
پيام منتقل مي شود. مردم حيرت زده به هم مي نگرند. از آن ميان عمر بن خطاب مي پرسد «اي اباالحسن پيامي مبهم آوردي و تفسير آن نگفتي»! علي(ع) باز مي گردد و از رسول خدا باز مي پرسد. پيامبر مي فرمايد «به مسجد بازگرد و حمد و ثناي الهي را به جاي آور و به مردم بگو ما هرچه مي گوييم، تفسير و تأويل آن هم نزد ماست. هان اي مردم! آگاه باشيد كه منم پدر شما، و آگاه باشيد كه منم مولا و سرپرست شما و آگاه باشيد كه منم اجير شما.» (1) ديگربار در ذهن ها تداعي مي شود اين آيه كه «اي پيامبر بگو من از شما در قبال رسالتم اجري نمي خواهم مگر محبت و پيوند با اهل بيت نزديكم.»
علي اين ماجرا را آن هنگام به اصبغ بن بناته بازگو مي كند كه در بستر شهادت افتاده است، با چهره اي زرد از جراحت و سم. 

بنال جبرئيل!
خدا را چه ضربتي! كه فرياد جبرئيل را در هفت آسمان و زمين بلند كرد؛ «تهدمت والله اركان الهدي... به خدا سوگند پايه هاي هدايت ويران شد. به خدا سوگند ستاره هاي آسمان و نشانه هاي تقوا تيره شد. به خدا سوگند ريسمان محكم حق گسسته شد. كشته شد پسرعموي محمد مصطفي(ص)، جانشين برگزيده او علي مرتضي، سرور اوصيا.» صدا آشناست. آواز جبرئيل را مي گويم. اين همان صدايي است كه در جنگ پرماجراي احد- آن هنگام كه بسياري گريختند و پيامبر ماند و علي و دو سه نفر ديگر، و علي با وجود زخم هاي عميق و بي شماري كه برداشته بود، با سلحشوري تمام محافظت مي كرد از جان پيامبر- ستايش علي مي گفت و ندا در زمين و آسمان مي انداخت كه «لاسيف الا ذوالفقار و لافتي الا علي.»
بنال اي امين وحي، اي جبرئيل! ما چه مي دانيم علي آن تنها مولود كعبه و اولين مسلمان، آن مشتق از عالي اعلا و آن پرورش يافته دامان پيامبر و برادر او كيست. ما كجا و فهم فرمايش بلند رسول الله در جنگ خيبر كجا كه فرمود «يحبّ الله و رسوله و يحبه الله و رسوله. او خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند.» جبرئيل امين علي را مي شناسد كه بارها فرود آمد بر آستان پيامبر
دشوار بود با علي ماندن. كتمان نمي كرد. بي پروا و بي پرده امارت و حكومت را كوچك و بي ارزش مي شمرد. نعلين پاره اش را وصله مي كرد نشان مي داد مي پرسيد «چقدر مي ارزد» و چون پاسخ مي شنيد كه «هيچ»، مي فرمود «به خدا سوگند اين نعلين پاره را از حكومت بر شما بيشتر دوست دارم مگر آن كه حقي را برپا سازم يا باطلي را براندازم.»
اعظم(ص) تا آيات خداوند را درباره علي بن ابيطالب عليه السلام ابلاغ كند. جبرئيل امين علي را مي شناسد كه او را در آن شب پرخطر مهاجرت پيامبر به مدينه، بر بستر پيامبر يافت تا بلاگردان حضرتش باشد به هنگام هجوم و سنگ زدن دسته جمعي مشركان تا صبح. جبرئيل به خاطر دارد گفت وگوي آن شب پيامبر با علي را، پيش از هجرت به مدينه؛ «علي جان! ماموريت تو اين است، چه مي گويي و چه مي كني با امر خدا؟» علي مي پرسد اي رسول خدا اگر من به جاي شما بخوابم، شما به سلامت خواهي بود؟ «آري». و علي گل از گلش مي شكفد. سر به سجده مي گذارد، به شيوه قانتان و خاشعان، با شيدايي تمام مي گويد «امض لما امرت، فداك سمعي و بصري و سويداء قلبي... به آنچه فرمان داده شده اي عمل كن، اي به فداي تو گوش و چشم و سويداي دلم! كه من فرمانبردارم و توفيق من جز به خداوند نيست.»
سزاست جبرئيل ناله سر كند كه مي داند پس از آن ماجرا از جانب خدا بر پيامبر فرود آمد و با اين آيه بشارت داد «و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله... و از مردم كسي است كه جان خود را در راه رضاي خدا مي فروشد و خدا نسبت به بندگان رئوف است.» (2)
لعنت كن جبرئيل بر آنان كه مزد اجير خود را ادا نكردند و در حق او ستم ورزيدند. چه بد كردند با پدر و مولاي خويش! مگر نشنيده بودند از پيامبر خدا خطاب به علي كه «به من دروغ مي گويد هركس گمان مي كند مرا دوست دارد حال آن كه با تو دشمني مي ورزد.» 

كوه اگر باشي...
راست مي گفت علي آن روز كه غمگنانه بر سر جنازه يار پاكباخته اش سهل بن حنيف حاضر شد و فرمود «لو احبّني جبل لتهافت. اگر كوه سخت، مرا دوست بدارد، هر آينه از هم فروپاشد.» راست مي گفت آن سر سلسله صديقين كه «هجرت همچنان كه بود برپاست- و بايد پيوسته هجرت نمود-... انّ امرنا صعب مستصعب. به يقين كار ما كاري است سخت و تحمل آن دشوار، كسي آن را برنتابد الا مرد مؤمن كه خداوند قلب او را براي ايمان آزموده باشد. و سخن ما نگنجد مگر در سينه هاي امانتدار و خردهاي بردبار.» (3)
او مي گفت- و ذره ذره وجودش گواهي مي داد- كه «از آن هنگام كه حق را شناختم، در آن به ترديد نيفتادم» و «لاتستوحشوا في طريق الهدي لقله اهله. در مسير هدايت از كم شماري اهل آن هراسان نشويد.» (4) او پيشگام مجاهدان صدر اسلام بود كه درباره شان مي فرمود «حملوا بصائرهم علي اسيافهم. بر شمشيرهايشان، بصيرت و بينايي شان را حمل مي كردند.» (5)
دشوار بود با علي ماندن. كتمان نمي كرد. بي پروا و بي پرده امارت و حكومت را كوچك و بي ارزش مي شمرد. نعلين پاره اش را وصله مي كرد نشان مي داد مي پرسيد «چقدر مي ارزد» و چون پاسخ مي شنيد كه «هيچ»، مي فرمود «به خدا سوگند اين نعلين پاره را از حكومت بر شما بيشتر دوست دارم مگر آن كه حقي را برپا سازم يا باطلي را براندازم.» (6)
سرزنش كرد آنها را كه به قدرت و منصب به چشم «طعمه» و «صيد» مي نگريستند. مالك را كه به امارت مصر مي فرستاد، فرمود «دل را سراپرده محبت توده مردم كن. به آنان مهر بورز و با آنان نرمخو باش. مباد كه چون درنده شكار افكن، به ريختن خون و دريدن آنان بپردازي، چه، مردم دو دسته اند يا در دين با تو برادرند يا در آفرينش با تو برابر.» (7) پس حكومت را پس از 25 سال خانه نشيني و رنجوري، پذيرفت فقط به حرمت همين «مردم ستمديده» كه به خانه اش پناه آورده بودند و «پيماني كه خداوند از دانايان ستانده
او بايد با مسلمانان سابقه داري مي جنگيد كه زخم شمشير بر پيكرشان بود اما اينك با گسترش فتوحات اسلامي و افزايش غنايم و سرمايه ها، امارت مي طلبيدند و درآمد و امتياز ويژه از بيت المال مي خواستند. برخي به وفور ستانده بودند و شماري ديگر، در شورش و مطالبه و تمنا. آنها اسلام را وارونه ساخته و به رأي خويش تفسير مي كردند
كه بر سيري ستمگر و گرسنگي ستمديده تاب و قرار نداشته باشند.» (8) 

جرعه جرعه صبر
چه سكوت باشكوهي و چه قيام والايي! «جايگاه من به خلافت، جايگاه قطب به آسياب است كه دور آن چرخد. از بلنداي من سيل جاري شود و پرنده پريدن به سوي من نتواند.» (9) راست مي گفت علي. كه پيامبر درباره اش فرمود «علي مع الحق و الحق مع علي يدور حيثما دار. علي با حق است و حق با علي، مي گردد هر جا كه او بگردد.» با اين همه بايد صبوري كند 25 سال، خار در چشم و استخوان در گلو. در ماجراي شوراي 6نفره بود كه عباس از او خواست شركت نكند چون نتيجه معلوم است. امام حرف او را تاييد كرد اما فرمود «اني اكره الخلاف. من اختلاف را ناپسند مي شمارم.» و عباس پاسخ داد «در اين صورت با آنچه دوست نداري مواجه خواهي شد.» و پس از ماجراي شورا چون با اعتراض ياران مواجه شد، فرمود «به خدا سوگند تا آن زمان كه امور مسلمين سالم بماند و در آن ستمي نباشد جز بر من، تسليم هستم.» (01)
و پيش از آن كه براي سرجاي خود نشاندن اصحاب جمل به بصره برود، با اشاره به گذشته فرمود «ديدم صبر از تفرقه و ريختن خون مسلمانان بهتر است. و مردم تازه مسلمان بودند و دين، مانند مشكي كه تكان داده شود، كوچكترين سستي، آن راتباه كند و كوچكترين آدم ها آن را واژگون سازد.» پس جرعه جرعه صبر را تلخ تر از زهر سر كشيد و از جاي نجنبيد حتي آن هنگام كه طاقت فاطمه- آن باطن ليله القدر- طاق شد و زبان به اعتراض گشود.
رومي نشد از سرّ علي كس آگاه
آري نشد آگه كسي از سر اله
يك ممكن و اين همه صفات واجب
لاحول و لاقوه الا بالله 

تازيانه و مستي
نعلين وصله مي زند و دنيا و قدرت را از آن بي ارزش تر مي شمارد. و اين اول بار نيست كه بوتراب را در حال وصله زدن نعلين پيدا مي كنند. قريب 35-30 سال پيش بود كه پيامبر در ميان جمع فرمود «به راستي از شما كسي است كه براي تاويل قرآن مي جنگد همان گونه كه من براي تنزيل آن جنگيدم.» برخي از حاضرين خود را نشان دادند و پرسيدند آيا آن شخص ما هستيم. پيامبر فرمود نه «ولكنه خاصف النعل في الحجره . بلكه در حجره مشغول وصله كردن نعلين است.» در اين هنگام علي از حجره بيرون آمد در حالي كه نعلين پيامبر را- اصلاح كرده- بر دست داشت.
او بايد با مسلمانان سابقه داري مي جنگيد كه زخم شمشير بر پيكرشان بود اما اينك با گسترش فتوحات اسلامي و افزايش غنايم و سرمايه ها، امارت مي طلبيدند و درآمد و امتياز ويژه از بيت المال مي خواستند. برخي به وفور ستانده بودند و شماري ديگر، در شورش و مطالبه و تمنا. آنها اسلام را وارونه ساخته و به رأي خويش تفسير مي كردند. و بايد با جديدالاسلام هايي مي جنگيد كه دين در جانشان قرار نيافته بود. تربيت ديني نشده بودند. بي سروپاهايي بودند جنگاور و خشن و تندخو، كم دان و ساده لوح و پرمدعا، آماده بازيچه دست دنياطلبان جبهه جمل و صفين قرارگرفتن. فضا، فضاي فتنه بود، حق و باطل آميخته درهم. جنگ با دانايان حريم شكن و نادانان دين شعار، پيمان شكنان و ستمگران و از دين بيرون شدگان.
مي گويند خشن است، نرمش نشان نمي دهد، آداب سياست- دادوستد- نمي داند. اينها تمام جرم علي است. از زمان پيامبر همين گونه بوده و اعتراض ها را برانگيخته. سال دهم هجري پيامبر عازم حج مي شود و او را براي گرفتن جزيه به نجران مي فرستد. علي پس از انجام ماموريت عازم مكه مي شود. لشكريان بيرون شهر مانده اند. چون پيامبر را زيارت كرد مي كند و برمي گردد
آيا به من پيشنهاد مي كنيد كه پيروزي و نصر را در ستم بر رعيتي كه تحت سرپرستي و ولايت من هستند، بجويم. به خدا سوگند تا دنيا دنياست و ستاره اي در آسمان در پي ستاره اي آيد، نپذيرم. اگر اينها مال خود من بود، به تساوي ميان مردم تقسيم مي كردم، چه رسد به اينكه بيت المال، مال خداست. بدانيد بخشيدن مال به غيرحق، تبذير و اسراف است كه صاحبش را در دنيا بالا مي برد و در آخرت بر زمين مي زند، نزد مردم گرامي مي كند و نزد خدا خوار مي سازد
مي بيند لشكريان بارها را گشوده و از جامه هاي نويي كه جزيه گرفته شده بود، بر تن كرده اند. بازخواست مي كند و جامه ها را پس مي گيرد. شكايت به پيامبر مي برند اما رسول خدا(ص) به دفاع از كار خداپسندانه علي برخاسته و مي فرمايد «از علي شكايت نكنيد. انّه خشن في ذات الله. او در اجراي فرمان خدا سخت گير و محكم است و در دين خدا سازشكاري نمي كند.»
در دوره خليفه سوم آن هنگام كه وليدبن عقبه فاسق- حاكم كوفه- شراب نوشيد و در مسجد نماز صبح را 4ركعت خواند و گفت اگر مي خواهيد بيش از اين بخوانم، ماجرا در همه جا پيچيد. خليفه ناچار وي را عزل كرد اما كسي جرئت نداشت بر اين عنصر متنفذ و فاسق حد جاري كند. علي اما پذيرفت تا حد الهي را بر او جاري كند، اگرچه وليد از او مي خواست به خاطر قرابت و خويشاوندي كوتاه بيايد. پاسخ علي اين بود «ساكت شو كه بني اسرائيل هلاك نشدند جز به خاطر تعطيل حدود و احكام الهي.»
اين اما تنها مستي حاكمان و صاحبان منصب و نفوذ نبود. مستي و مي زدگي گريبان بسياري را گرفته بود تا لاابالي و بي پروا، با جان و مال و ناموس مسلمين بازي كنند. ثروت ها انباشته و دامنه فتوحات گسترده شده بود و صاحبان نفوذ و قدرت و سابقه، قبل از حاكميت او سهم ويژه مي خواستند و مي ستاندند و بدمستي مي كردند: «شما اي مردم عرب، آماج خواهيد شد، بلاهايي كه نزديك مي شود ، پس بترسيد از مستي و سكران نعمت، و برحذر باشيد از بلاي انتقام الهي.» (11) درباره آينده مسلمين هشدار مي دهد «آن، هنگامي است كه مست مي شويد اما نه به شراب بلكه به غير آن، به نعمت و رفاه.» (21)
شهره ها و چهره هايي چنين خوشي زده و بدمست، چون ستوه و طغيان مردم و هجوم آنان براي بيعت با علي را مي بينند- همرنگ جماعت شده يا نشده- پيغام و پسغام مي دهند كه ما حاضريم با تو همراه شويم، به شرط به رسميت شناختن آن امتيازها و عطف بماسبق نشدن قانون. حتي برخي ياران هم مصلحت را در اين مجامله و معامله مي بينند اما علي سخني مي گويد كه منشور عدالت مي شود:
«آيا به من پيشنهاد مي كنيد كه پيروزي و نصر را در ستم بر رعيتي كه تحت سرپرستي و ولايت من هستند، بجويم. به خدا سوگند تا دنيا دنياست و ستاره اي در آسمان در پي ستاره اي آيد، نپذيرم. اگر اينها مال خود من بود، به تساوي ميان مردم تقسيم مي كردم، چه رسد به اينكه بيت المال، مال خداست. بدانيد بخشيدن مال به غيرحق، تبذير و اسراف است كه صاحبش را در دنيا بالا مي برد و در آخرت بر زمين مي زند، نزد مردم گرامي مي كند و نزد خدا خوار مي سازد.» (31)
در همان روزهاي اول بيعت بود كه وليدبن عقبه بن ابي معيط نزد علي آمد و گفت اي اباالحسن مي داني كه ما به واسطه سوابق جنگ اسلام دل خوشي از تو نداريم و هركدام ما كسي داريم كه در آن جنگ ها به دست تو كشته شده باشد، پس با تو بيعت مي كنيم مشروط بر آن كه عطف بماسبق نكني. پاسخ امام اين بود؛ خونبهاي آن خون ها را از حق بگيريد كه باطل را درهم شكست. حق قديم را هم هيچ چيز باطل نمي كند كه مي گوييد قانون عطف بماسبق نشود. 

آزادگان كجايند؟
علي اين همه دشمني را به جان خريد چون غم محرومان را بر سينه داشت و مي فرمود: «در زماني به سر مي بريد كه خير پشت كرده و شر روي آورده است... به اطرافت هرجا كه مي خواهي نگاه كن. آيا مي بيني جز فقيري كه در چنگال تهي دستي دست و پا مي زند، يا غني و توانگري كه نعمت خدا را با ناسپاسي به كفر تبديل كرده، يا بخيلي كه منع حقوق الهي را وسيله جمع مال قرار داده، يا گوش هاي سنگيني كه سخن حق در آنها اثري ندارد. أين احراركم و سمحائكم. كجايند خوبان و صالحان شما. كجا رفتند آزادگان و بزرگواران و فداكاران و پاكيزگان شما در كسب.» (41)
ابن ابي الحديد نقل مي كند كه حضرت
در زماني به سر مي بريد كه خير پشت كرده و شر روي آورده است... به اطرافت هرجا كه مي خواهي نگاه كن. آيا مي بيني جز فقيري كه در چنگال تهي دستي دست و پا مي زند، يا غني و توانگري كه نعمت خدا را با ناسپاسي به كفر تبديل كرده، يا بخيلي كه منع حقوق الهي را وسيله جمع مال قرار داده، يا گوش هاي سنگيني كه سخن حق در آنها اثري ندارد. أين احراركم و سمحائكم...
در روز دوم بيعت، بر منبر رفت و افرادي را كه در چپ و راست نشسته بودند از نظر گذراند و فرمود «آنها كه در دنيا غرق شده و براي خود املاك و نهرها و اسبان عالي و كنيزكان نازك اندام تهيه كرده اند، فردا كه همه اموال بيت المال را بازپس مي گيرم، نيايند و نگويند پسر ابوطالب ما را از حقمان محروم كرد... انصار و مهاجر كه سابقه اي دارند بدانند پاداش نزد پروردگار است و برتري، فردا نزد او.» چنين بود كه عمروعاص به معاويه نوشت «هركاري از تو ساخته است بكن قبل از اينكه علي بن ابيطالب هر مالي را از تو جدا كند، مانند جدا كردن پوست از عصا.»
... و علي، مغضوب جبهه هاي كفر و نفاق و عافيت شد، به خاطر خداترسي و در دل داشتن مهر مردم پابرهنه و بي پناه. مغضوب شد چون مي گفت حق، ميزان و محك افراد است نه افراد، ميزان و محك حق. 

سيراب و گرسنه!
كار گره خورده است. جبهه تبليغات و جنگ رواني مسموم، از جبهه جنگ نظامي سبقت گرفته است. آدم ها به سادگي خريد و فروش مي شوند و آنگاه در درون جبهه خودي خلل مي افكنند. امام به خدا شكايت مي كند از مردمي منافق و سست عنصر كه «متاعي كم بهاتر از قرآن در ميان آنها نيست اگر حقايق آن گفته شود و متاعي گرانبهاتر از قرآن نيست اگر تحريف شود.» (51) به ياد تفسير پيامبر مي افتد از آيات آغازين سوره عنكبوت. «يا علي! تو با فتنه گران مي ستيزي، با بدعتگزاران و مخالفان امر ولايت و... محاسن تو از خونت خضاب خواهد شد پس از نبرد با ناكثين و قاسطين و مارقين. بشارت باد بر تو شهادت»!
به جهاد فرا مي خواندشان. كوتاهي مي كنند، بهانه مي آورند، ديگر همراهي نمي كنند در حالي كه بينشان اختلاف و سرگشتگي لانه كرده است. ياد شهيدان مي كند؛ يادتان به خير عمار، ابن تيهان، ذوالشهادتين، مالك! كه بر سر شهادت پيمان بستيد... اشك امانش نمي دهد. «آه از برادرانم كه قرآن را خواندند و استوار داشتند... به جهاد خوانده شدند و اجابت كردند و به پيشواي خود اعتماد ورزيدند و او را پيروي كردند. جهاد، جهاد بندگان خدا.» (61)
و آن هفته به پايان نرسيده بود كه صبر علي و وعده الهي با هم به سر آمد. پيمانه مشيت الهي و علوي يكجا پر شده بود. سر به مناجات برداشت «خدايا با اين مردم طبق سنت پيامبر رفتار كردم اما بر من ستم كردند... من از آنها خسته ام و آنها از من... خدايا پيامبر تو اين وعده را به من داده كه هر زمان از تو درخواست كنم، مرگ مرا برساني. اللهم وقد رغبت اليك في ذلك.» چه شهادتي، شيرين تر از عسل و گواراتر از آب «به خدا قسم با شهادت چيزي بر من وارد نشد كه آن را ناپسند شمارم. من جز تشنه اي كه شب هنگام ناگهان به آب رسد، و جوينده اي كه يابد، نبودم.» (71)
حالا وقت رفتن است. دخترم! هرگز بر سر سفره اي با دو خورش نشسته ام. شير را بردار و نمك را برگذار- دو سه لقمه بيشتر افطار نمي كند- مي خواهم هنگام مرگ، شكمم گرسنه و خالي باشد... آيا به اين بسنده كنم كه گويند اميرمؤمنان است و در ناخوشايندهاي روزگار اسوه و شريكي براي آنان باشم.
... و سري چنين سودايي كه مي شكافد، فرياد شيداي بي قرار به آسمان برمي خيزد؛ بسم الله و بالله و علي مله رسول الله. فزت و رب الكعبه. 



1-بحارالانوار، جلد24، صص205-402 (به نقل از زندگاني اميرالمؤمنين، سيدهاشم رسولي محلاتي)
2-سوره بقره، آيه 702 3- نهج البلاغه، خطبه 98.1
4-همان، خطبه 102 5-همان، خطبه 50.1
6-همان، خطبه 33 7-همان، نامه 3.5
9و8- همان، خطبه 3 01-همان، خطبه 4.7
11-همان، خطبه 151 21-همان، خطبه 78.1
31-همان، خطبه 621 41-همان، خطبه 92.1
51-همان، خطبه71 61-همان، خطبه 38.1
71-همان، نامه32.
کد مطلب : 668
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ
آدرس ايميل :
     نمايش آدرس ايميل
نظر شما :