امروز يكشنبه 21 مهر 1387
Sunday 12 October 2008
داخلی  »  يادداشت  »  نگاه ويژه

شبه خاطرات يك رزمنده:

وقتي عراقي ها هم حيرت كردند

مرجع : وبلاگ مسعود ده نمكي 4 شهريور 1386 ساعت 2:36
من و حجت که حالا دیگر لب جاده رسیده بودیم صورتمان را روي زمین فشار می دادیم تا تیرهایی که از چند سانتی سرمان رد می شدند و داغی آنها را حس می کردیم به سرمان نخورند... هر کس ذکری می گفت و هرچند ثانیه یکی از این تیرها به سر یا کمر یکی می خورد
وقتي عراقي ها هم حيرت كردند
هر دقیقه که می گذشت یکی از دوستان و هم رزمانت را می دیدی که روی زمین افتاده، اصلا فکر نمی کردم جبهه اینطوری باشد و مثل باد خزان برگریزان آدم راه بیاندازد آنهم هم چه آدمهایی..
جاده فاو ام القصر با نور تیر های رسام روشن می شد .عراقی ها یك شلیکا و یا به قولی همان ضدهوایی چهار لول را روي زمین خوابانده بودند و به جای هواپیما آدم شکار می کردند .جلوي راه مان دیواری از سيم خاردار حلقوی ریخته بود و ناچار باید می رفتیم روي جاده و سیم خاردار ها را دور می زدیم اما هرکسی می رفت بالای جاده آتش دوشکا و شیلیکا ناکارش می کرد....
من و حجت که حالا دیگر لب جاده رسیده بودیم صورتمان را روي زمین فشار می دادیم تا تیرهایی که از چند سانتی سرمان رد می شدند و داغی آنها را حس می کردیم به سرمان نخورند...
هرکس ذکری می گفت و هرچند ثانیه یکی از این تیرها به سر یا کمر یکی می خورد...یك روحانی از بچه های لواسان از ترس داشت کفریات می گفت روحیه همه رو داغون کرده بود بالاخره یك تیر ساکتش کرد ..
باید یکی  کاری می کرد.یکی از بچه ها که خودش را روي جاده رسانده بود و آتش زمین گیرش کرده بود دوتا نارنجک برداشت و به سمت شیلیکا دوید با خودش بلند بلند سرود حماسی می خواند.
من قاسم جانبازم
بر دشمنان می تازم ....
تیرها به بدنش می خورد و او خودش را روي سنگر شیلیکا انداخت .صدای انفجار و لحظاتی سکوت... شاید خود عراقی ها هم حیرت زده این کار شده بود اما بعد از چند ثانیه سکوت دوباره آتش باران شروع شد..
کد مطلب : 443
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ
آدرس ايميل :
     نمايش آدرس ايميل
نظر شما :