نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » مصاحبه » نگاه ويژه

وضعیت علمی ایران در میان دو لبه قیچی؛

فاجعه علوم انسانى و علوم انسانى فاجعه آميز

17 آبان 1386 ساعت 1:25

مرجع : روزنامه ایران

در واقع اين يك مشكل امنيتى است و به امنيت ملى ما بر مى گردد. ما با اين سابقه تاريخى، فقر نظريه هاى علوم انسانى داريم و سياستگذارى هاى اقوام و مردم شناسى ما را كه الآن بايدعلوم انسانى انجام بدهد، فنى ها انجام مى دهند. اين يعنى تلاشى و مشكل براى منافع ملى است

* با تشكر از اين كه وقت تان را در اختيار ما گذاشتيد، بفرماييد وضع علوم انسانى امروز در كشور ما به چه صورت است
امروزه ما در ايران با فاجعه علوم انسانى روبه رو هستيم، يعنى به ۲ تعبير، هم نوعى فاجعه علوم انسانى و هم علوم انسانى فاجعه آميز. اما چرا علوم انسانى دچار فاجعه است به يك معنا علوم انسانى را اگر علوم انسانى اى بيابيم كه از مغرب وارد شده، خواهيم ديد كه اين واردات نيز خود دچار مشكل و مسائل زيادى بوده و هست. يعنى واردات اين علوم به شكلى بسيار سطحى و پيش پا افتاده صورت گرفته و اين مسأله هنوز هم ادامه دارد. اگر دقيق بررسى كنيم، مى بينيم كه كتاب هاى دست اول كلاسيك به ندرت ترجمه شده اند، اما كتاب هاى دست دوم و سوم و شرح ها ترجمه مى شوند و اين خود يك انحراف علمى بسيار عظيم است.
اين وضع در نمايشگاه بين المللى كتاب هم كه بودجه عظيمى خرج آن مى شود، قابل مشاهده است. در بخش كتاب هاى خارجى، كتاب هاى مرجع و مناسب ديده نمى شوند و حداقل از يك هيأت علمى كه متشكل از متخصصان همه رشته ها براى انتخاب كتاب باشد، استفاده نمى شود. كتابخانه هاى دانشگاه ها نيز همين وضع را دارند. كتاب هاى مرجع و اصلى در رشته هاى مربوط به علوم انسانى در اين كتابخانه ها بسيار كمياب و حتى ناياب است، در حالى كه قفسه هاى كتاب هاى لاتين اين كتابخانه ها مملو از كتاب هايى است كه حتى يك بار هم مورد استفاده قرار نگرفته اند. در بحث از ورود علم از غرب، بايد اضافه كنم كه نگاه به غرب از ابتدا يك نگاه اشتباه بود. چرا كه اين نگاه از همان دوره پيش از مشروطه تاكنون يك نگاه تكنيكى و فنى بوده است. دانشجويانى كه از همان دوره هاى اول به غرب اعزام مى شدند، براى آموختن تكنيك و فن مى رفتند و نخستين ايده تأسيس دانشگاه به معناى غربى آن نيز دارالفنون را ايجاد كرد و به معناى ديگر همواره «پلى تكنيك» مدنظر بوده است. بنابراين ما همواره نگاهى فنى به غرب داشته ايم و با معرفتى سطحى ديدگاه سخت افزارى غرب را اقتباس كرده ايم و نگرش نرم افزارى را رها كرده ايم. در واقع ورود علوم انسانى ما از همان ابتدا نيز دچار مشكل بوده است. يك نگاه تاريخى ـ ساختارى نشان مى دهد كه ساختار آموزش عالى ما همواره خالى از حضور افرادى بوده كه ديدگاه علوم انسانى داشته باشند. يعنى رؤساى دانشگاه تهران، وزراى آموزش عالى، معاونت هاى آموزشى اكثراً فارغ التحصيل رشته هاى غير علوم انسانى بوده اند و اين بدان معناست كه درك درستى از علوم انسانى وجود ندارد.
* براى مواجهه با اين مشكل چه بايد كرد
در اينجا ۲ نكته مطرح است، ما بايد به ۲ سؤال پاسخ دهيم. سؤال اول اين كه علوم انسانى چيست به طور خلاصه دانشى است كه مربوط به انسان است و كليت انسان را، در تمام ابعاد زندگى و مسائلش، بررسى مى كند. سؤال بعدى اين كه چارچوب زندگى انسانى در ايران چگونه است چارچوب زندگى انسان ايرانى، چارچوب خاصى است و مسائل خودش را دارد و ما نمى توانيم ترجمه هاى دست دوم و سوم را بياوريم و با استفاده از آنها بخواهيم مسائل ايرانى را حل كنيم. ما اول بايد زندگى ايرانى را بفهميم و بعد علوم انسانى را.
در واقع ما بايد بتوانيم به طور وسيعى در اين حوزه بنويسيم و بومى سازى كنيم و الگوى ما مى تواند كشور هند باشد. هندى ها خودشان مى نويسند و ترجمه در هند اصلاً مفهومى ندارد. آنها در حوزه هاى خودشان متخصص دارند و مسائل خودشان را مى شناسند. ما در واقع حتى در حوزه تكنيك هم هنوز نتوانسته ايم به خلق و آفرينش دست پيدا كنيم، ما همواره بازتوليد كرده ايم و هميشه به داشته هاى خود يك نگاه درجه دوم داشته ايم. مثلاً بحث هانرى كوربن را بازتوليد كرده ايم، اما به علامه طباطبايى و ملاصدرا و... نگاه درجه دوم داشته ايم و اين آفت علوم انسانى ماست.
* راهكارهاى بومى سازى در كشور چيست
مرحله اول فهم زندگى اجتماعى ايرانى به مفهوم تمام آن است. علوم اجتماعى در همه عرصه هاى زندگى مردم ما وجود دارد، ولى پنهان است و خودآگاه نشده است. مردم ما اكنون با علوم اجتماعى پنهان زندگى مى كنند، مثلاً حافظ براى عامه مردم خودآگاه نشده، اما فال حافظ مى گيرند، شعرش را حفظ مى كنند و ديوانش را به هم هديه مى دهند، بنابراين پشت زندگى مردم ما نوعى علوم انسانى و اجتماعى پنهان است كه علوم انسانى دانشگاهى و كلاسيك آن را درك نمى كند. بنابراين در درازمدت دانشگاه ها يك راه مى رود و زندگى انسان جامعه ما يك راه ديگر و فاصله ميان علوم انسانى و زندگى اجتماعى روز به روز بيشتر مى شود.
مرحله دوم پركردن شكاف ميان نرم افزار و سخت افزار است يعنى حوزه هايى كه زندگى اجتماعى را باز توليد مى كند بشناسيم و آن را محدود به علوم جديد و علوم قديم نكنيم و ميان آنها شكاف نيندازيم، فن و تكنولوژى بايد همراه با فرهنگ باشد و گرنه به عنوان مثال همين وضع كه در بخش حمل و نقل و رانندگى مى بينيم و در ساير موارد هم ديده مى شود، روز به روز تشديد خواهد شد. بنابراين بستر مناسبى بايد براى ورود تكنولوژى و فن مهيا شود كه فقط از عهده علوم انسانى برمى آيد.
مرحله سوم آشتى و يگانگى ميان مراكزى است كه داعيه دار علوم انسانى هستند. امروزه در كشور ما دانشگاه ها خود را متولى علم مدرن مى دانند و حوزه ها را سنتى قلمداد مى كنند و حوزه ها هم به نحو ديگرى خود را برتر از دانشگاه ها مى بينند، در حالى كه هر دو عهده دار يك وظيفه هستند، اما با هم تركيب نمى شوند و كار يكديگر را تكميل نمى كنند در واقع هر كدام به راه خودشان مى روند.
دانشگاه محدود به تدريس آثار ماركس و وبر و هگل و... است و از غزالى و ملاصدرا و فارابى در آن خبرى نيست و اگر هم باشد محدود به دو واحد در ميان متفكران مسلمان است كه آن هم اغلب استادانى كه رتبه بالا دارند، در شأن خود نمى بينند كه آنها را تدريس كنند. آيا واقعاً شيخ بهايى، ناصرخسرو و... جزو علوم انسانى ما نيستند من البته وضع حوزه را هم درست قلمداد نمى كنم. اينها هر دو راه اشتباه مى روند. به محض اين كه حرف از وحدت حوزه و دانشگاه مى شود، تفكر به سمت اين مى رود كه يا دانشگاه بايد حوزوى شود يا حوزه بايد دانشگاهى شود و اينجاست كه سر و صدا بلند مى شود. واقعاً هر دوى اينها بايد بدون اين كه ماهيتاً تبديل به ديگرى شوند به هم نزديك شوند. در حوزه هم متون علمى انسانى بازتوليد نمى شوند. در دانشگاه هم وضع به همين شكل است.
وضع اسفناك امروز اين است كه اين دو مركز از هم فاصله گرفته اند. دانشگاه از گذشته خبر ندارد و مدام در پى مسائل روز است و حوزه از مسائل روز فاصله مى گيرد و فقط غزالى و ملاصدرا مى خواند. اين دو گاهى به هم اتهام هم مى زنند يعنى متون دانشگاهى بر چسب كفرآميز بودن را از سوى حوزه مى گيرد و متون حوزوى برچسب عقب مانده و پيش پا افتاده بودن را از سوى دانشگاه.
مرحله چهارم رسيدن به خودباورى است. ما فقط وقتى به دانشمندان خودمان بها مى دهيم كه از سوى غربى ها به آنها توجه شود. مثلاً تا وقتى كه فرانسوى ها حرفى از ابن خلدون نزدند ما هم مطرح نمى كرديم. يا اگر زمانى ادوارد براون در رابطه با ادبيات فارسى كار نكرده بود، بحث ادبيات فارسى در دانشگاه تهران راه نمى افتاد. ما بايد خودمان را باور كنيم و نبايد منتظر باشيم كه يك غربى چيزى را بگويد و ما تقليد كنيم.
تقاضا براى علوم انسانى در كشور زياد است و عرضه هم بالاست. زندگى اجتماعى ما تقاضاى علوم انسانى را دارد. عرضه در حوزه دانشگاه دچار اشكال است و متأسفانه تحصيل كرده هاى رشته هاى فنى فرصت طلبى مى كنند و مشغول نابود كردن علوم انسانى در ايران هستند و اين كار از طريق ايجاد سيستم هاى امروزى در دانشگاه صورت مى گيرد. اما بحث مهم اين است كه اگر علوم انسانى در يك كشور فقير شود، زندگى اجتماعى و انسانى ما فقير خواهد شد و ما دچار بحران مى شويم. اين مسأله بايد از طريق سازمان يافتگى اصلاح شود. پيشنهادى كه در اين زمينه دارم اين است كه واقعاً بايد حوزه هاى علوم انسانى و علوم فنى از هم جدا شوند. وزارتخانه هاى آنها هم جدا شوند. دو تا وزير، دو تا شوراى سياست گذارى و... داشته باشند يا حداقل معاونت هاى جداگانه براى آنها ايجاد شود. دولت هم بايد تكليف علوم انسانى را مشخص كند. يعنى بايد بداند كه از علوم انسانى چه مى خواهد آيا علوم انسانى يك مصرف كننده است كه فقط بايد سرگرم و منفعل باشد چرا بايد كار علوم انسانى را در جامعه امروز فنى ها و پزشك ها انجام بدهند روزبه روز ما با انحطاط علوم انسانى مواجهيم. در حوزه تخصص و برنامه ريزى و سياست گذارى بايد كارى صورت بگيرد.
* تحليل شما در واقع داراى نگرش از بالا به پائين است كه از بالا يك دستى هست كه تا به حال نخواسته اين كار انجام شود. آيا فكر نمى كنيد خود علوم انسانى هم در اين قضيه مقصر است
علوم انسانى در ساختار جامعه ما و با ساختار جامعه به وجود نيامده و رشد نكرده و از همان ابتدا فاقد نقش تاريخى بوده است. نقش تاريخى از همان ابتدا با دارالفنون ساخته شده و علوم انسانى در آن نقشى نداشته است.
مديريت هميشه با فنى ها بوده و هنوز هم هست. آخرين چيزى كه فنى ها تحويل دادند همين قضيه ISI بود. ISI يك بحث مفصل دارد. نكته اولش اين است كه چارچوب معرفتى علوم تجربى را بر علوم انسانى تحميل مى كند. چون در آنجا ما بحث علم (science) را داريم. در همان دوره اى كه بحث ISI مطرح شد اسم آموزش عالى هم به وزارت علوم، تحقيقات و فناورى تغيير كرد. يعنى علوم انسانى در آن محو شد. اين ساختار فاقد علوم انسانى است. علوم انسانى مدام در حال تحقير شدن است تا به نابودى برسد. كشور هم مدام دنبال فنى شدن است. همه چيز مخدوش شده و علوم انسانى فقط ناظر است. مشكل جامعه را علوم انسانى حل نمى كند. دانشگاه ها در زمينه علوم انسانى متولى تصميم گيرى براى مسائل اخلاقى جامعه نيستند. بلكه نيروى انتظامى متولى اين قضيه است.
نكته دومى كه درباره ISI وجود دارد، پذيرش يك معرفت خاص جهانى نسبت به همه حوزه هاى معرفتى موجود است. ISI براى حوزه آنگلوساكسون هاست يعنى عملاً اين كار جهانى سازى معرفتى جهان است، يعنى دانشگاه هاى برجسته آنگلوساكسون ها مراكز دانشگاهى مى شوند و دانشگاه هاى ما تبديل به مؤسسات تحقيقاتى حاشيه اى براى آن دانشگاه ها.
بنابراين هركس قوى شد و توانست خود را مطرح كند بايد به مركز برود و لزومى ندارد كه در حاشيه بماند. مثل همين وضعيتى كه امروزه در مورد دانشگاه هاى تهران و دانشگاه هاى شهرستان ها هست به عبارت ديگر تئورى اى كه پشت ISI وجود دارد، جهانى سازى معرفتى است. بنابراين يك مسير يك طرفه به وجود آمده كه ما به راحتى اطلاعات مى دهيم، اما از آن طرف چيزى دريافت نمى كنيم. بنابراين دانشگاه هاى ما هم در سال هاى آتى از سوى آنها مكيده خواهد شد. چرخه معرفتى نابود مى شود و دانشگاه ها پوك. هر استادى كه بخواهد پيشرفت كند بايد از طريق ISI باشد و رقابت ميان دانشگاه ها بر سر قضيه ISI كه فاقد حلقه معرفتى است، صورت مى گيرد. اين يعنى تخريب دانشگاه ها، ما تبديل به آژانس هاى مطالعاتى مى شويم و توليد علم، كتاب و جزوه درسى رها مى شود و اساتيد از صبح تا عصر پشت كامپيوتر ها مى نشينند و دنبال سمينار مى گردند كه مقاله بفرستند.
در حوزه فنى هم همين مسأله است. چون ماتوليد نداريم، كپى بردارى داريم. ما ۸۰ سال است كه دانشگاه داريم اما مكتب ايرانى نداريم. چون مدام وابسته بوده ايم و كپى كرده ايم. تا چند سال ديگر همين كپى بردارى را هم نخواهيم داشت.
* آقاى دكتر، اراده اى كه پشت ISI هست، اراده اى فنى است و اغلب شما و ساير علوم انسانى ها حملات تندى به آن كرده ايد به نظر شما چرا متوليان اين امر نظير شوراى عالى انقلاب فرهنگى بحث ISI را با مصوبه يا مطالعه اى به چالش نمى كشند و با آن مخالفت نمى كنند
چون رئيس آن هم فنى است. خود شوراى انقلاب فرهنگى در اين قضيه دچار اختلال در قضاوت شده است. وقتى هم پيشنهاد مى شود در اين هيأت ها از علوم انسانى هم كسانى شركت داشته باشند، از رشته هاى تكنيكى علوم انسانى نظير اقتصاد و مديريت افرادى را انتخاب مى كنند و نه از علوم انسانى فكرى . بعد از انقلاب اتفاقى كه افتاد اين بود كه در حوزه علوم انسانى عده اى به علت اين كه گفته مى شد، دنباله رو علوم انسانى غربى هستند، تسويه شدند و عده اى هم رفتند غرب، عده اى هم كه پير بودند و از دنيا رفتند. بايد ديد چه كسانى جاى اين ها را گرفتند. عده اى كه اواخر دوره شاهنشاهى براى ادامه تحصيل به غرب رفتند، اغلب رشته هاى فنى خواندند. همه هم متدين بودند، امّا وقتى برگشتند آمريكايى فكر مى كردند و فرهنگ آنگلوساكسون را جا انداختند. در شوروى هم سخت افزار مقدم بر نرم افزار تلقى مى شد. سر علوم انسانى ما هم همين بلا خواهد آمد و از درون خواهد پاشيد.
در واقع اين يك مشكل امنيتى است و به امنيت ملى ما بر مى گردد. ما با اين سابقه تاريخى، فقر نظريه هاى علوم انسانى داريم و سياستگذارى هاى اقوام و مردم شناسى ما را كه الآن بايدعلوم انسانى انجام بدهد، فنى ها انجام مى دهند. اين يعنى تلاشى و مشكل براى منافع ملى.
آنچه در اثر اين مسائل در علوم انسانى رخ داده، پديد آمدن علوم انسانى پرخاشگر معارض با جمهورى اسلامى است در برابر علوم انسانى اى كه ناظر بر جامعه ايرانى و زندگى ايرانى با شد و اگر نجنبيم با قيمانده علوم انسانى را نيز تحت تأثير فارغ التحصيلان رشته هاى فنى از دست خواهيم داد.