امروز سه شنبه 25 اسفند 1388
Tuesday 16 March 2010
داخلی  »  يادداشت  »  نگاه ويژه

نگاهی متفاوت به مقوله "دوستی بین ملت ها"

مهوش ناصحی

مرجع : عدالتخانه 13 مرداد 1387 ساعت 6:12
نمی باید تمامی مردم کشوری را خوب، بی گناه و از آن بدتر و افراطی تر مردم ظالم ترین کشور دنیا را که به شدت تحت تاثیر فرهنگ امپریالیستی و نژادپرستانه هستند از "برترین مردم دنیا" اعلام کرد.
نگاهی متفاوت به مقوله "دوستی بین ملت ها"

عدالتخانه - گروه تحلیل سیاسی
مهوش ناصحی


در همایش نوآوری و شکوفایی در صنعت گردشگری، آقای اسفندیار مشایی معاون رئیس جمهور صحبت هایی با مضمون ما مردم آمریکارا از "برترین ملت های دنیا" می دانیم و "ایران امروز با مردم آمریکا و اسرائیل دوست است"، عکس العمل های متفاوتی را در بین رسانه های داخل و خارج از کشور بوجود آورد. علی رغم توضیحات مفصلی که ایشان دادند، نتوانستند جوابگوی انتقادات وارده باشند.

برای پیشبرد بحث لازم است توجه آقای مشایی را به موارد زیر جلب کرد تا ایشان متوجه حساسیت ها و واکنش های بوجود آمده از جانب نیروهای عدالتخواه بشوند.

"بنیامین بن الیعزر" وزیر امور زیربنایی رژیم اشغالگر در یک کنفرانس خبری در آنکارا گفته بود "اسرائیل و ایران نباید هیج دشمنی با یکدیگر داشته باشند زیرا هیچ تضاد منافعی بین دو کشور ایران و اسرائیل وجود ندارد." (نقل از رادیو فردا به تاریخ نوزدهم جولای دوهزار و هشت ).

جورج بوش و هیلیری کلینتون و انواع و اقسام دلال ها و "متفکرین بنگاه های فکری مسائل خاورمیانه" در آمریکا نیز بارها در سخنرانی های خود، اعلام کرده اند که به "ملت ایران و فرهنگ ایران عشق می ورزند!" ( حال منظور آنها نزدیکی فکری شان با کدام بخش از فرهنگ فکری در ایران است جای بحث دارد) .

آنچه مسلم است دنیا در مرحله گذار و رهایی از سلطه نظام امپراطوری قرار دارد. انقلاب ایران در منطقه استراتژیکی خاورمیانه نقش ارزنده ای در این گذار رهایی بخش ایفا کرده و می کند. لذا هر اظهارنظری از جانب مسئولین بویژه دولت عدالتخواه زیر ذره بین دشمنان انقلاب (امپریالیزم و صهیونیزم) و دوستان انقلاب، یعنی نیروهای عدالتخواه قرار می گیرد. بنابراین حتی اصل ظاهرا مسلم دوستی بین ملت ها می باید با نگرش علمی مورد بررسی قرار گیرد. تجربه عملی در راه مبارزات استقلال طلبانه و عدالتخواهانه نشان داده است که بی اهمیت دانستن بسیاری از این گفتمانها و گذشتن از آنها بعدها به مانند ویروسی در جامعه پخش می شود که احتیاج به صرف وقت و انرژی بسیار دارد تا

نمی باید تمامی مردم کشوری را خوب، بی گناه و از آن بدتر و افراطی تر مردم ظالم ترین کشور دنیا را که به شدت تحت تاثیر فرهنگ امپریالیستی و نژادپرستانه هستند از "برترین مردم دنیا" اعلام کرد،
بتوان با آن مقابله کرد. بنابراین مقابله به موقع از اهمیت خاصی برخوردار است.

نظریه دوستی بین ملت ها نیز اگر در محتوا تفاوت بین دوست و دشمن و درست و نادرست را مشخص نکند، صرفا به یک شعارتبلیغاتی در حد "رعایت عرف دیپلماسی بین المللی" تبدیل می شود. سالیان سال است که نیروهای قدرتمند و زورگو در دنیا با رواج چنین گفتمان هایی جای هیچ گونه چالشی را باز نمی گذارند. نقش دکتر احمدی نژاد در مورد به چالش کشیدن عملکرد بسیار ضعیف "سازمان ملل" به علت نفوذ امپریالیزم ها و به زیر سئوال بردن مدعیان آزادی و دمکراسی که اجازه تحقیق و بررسی در مورد هولوکاست را ممنوع کرده بودند، نمونه بارزی از عبور شجاعانه از خط قرمزهای تحمیل شده بوسیله نظام سلطه امپریالیست ها بر مردم جهان می باشد .

سئوال کلیدی این است که آیا هیچ انسان عاقلی حتی در روابط ساده اجتماعی خود بدون هیچ معیاری با افراد دوست می شود؟ مسلم است که اگر این کار را کند عواقب آن را هم می پردازد. آیا تمام مردم یکدیگر را دوست خود می داند؟ پس این همه تضاد و اختلاف از کجا ناشی می شود؟ آیا روابط بین ملت ها در سطح وسیع و بین المللی و در زمان کشورگشائی امپریالیزم نمی باید از ضوابط خاصی برخوردار باشد؟ به همین سادگی و در یک جمله نمی توان گفت که "مردم آمریکا و اسرائیل دوست مردم ایران هستند."

به همین منظور در مورد روابط بین ملت ها رعایت موارد زیر ضروری بنظر می رسد: 

از آنجائی که مردم جوامع مختلف سرنوشت خود را با محدودیت های تاریخی تعیین می کنند، بررسی دقیق وقایع تاریخی، موقعیت جغرافیائی، حائز اهمیت می باشد به بیان دیگر اصل علمی شرایط، زمان و مکان برای قضاوت در مورد روحیات ملت ها از اهمیت بسیاری برخوردار است. 

شناخت و برنامه های رهبران این کشورها، نحوه بوجود آمدن نوع نظام حکومتی آنها، اهداف آنها و بررسی همه جانبه فرهنگ فکری غالب بر جامعه با استفاده از آمار و ارقام صحیح کمک موثری خواهد بود. بطور مثال قرنها است که نیروی عدالتخواه در راه برابری و عدالت به اشکال مختلف مبارزه کرده و در این راه هیچ سازشی با ظالمین نداشته و برعکس با تمام قوا در کنار مظلومین ایستاده اند و از حقوق آنها دفاع کرده اند. بر اساس همین مبارزات طولانی صاحب تجربیاتی گشته اند که عملکرد افراد را و نه شعارها و ادعاهای عوامفریبانه آنها را ملاک قرار می دهند .

از طرف دیگر نظام سلطه بیشترین قدرت خود را از توانائی های مادی خود می گیرد و با محق دانستن خود از کوخ دیگران کاخ ها را
از آنجائی که گرایش امپریالیزم به سوی جنگ و فاشیسم، از جانب نظریه پرداز آنها با شیوه های بسیار ریاکارانه و ماهرانه بین مردم دنیا توجیه می شود، لازم است به نقش مهم و تاریخی رهبری در کشورهای تحت سلطه توجه جدی مبذول داشت. زیرا بدون یک رهبری ماهرانه و تیزبینانه مردم آسیب پذیرگشته و در تحلیل نهایی شکست خواهند خورد.
بنا می کنند. این کاخها بنا نمی شد اگر فرهنگ فکری خاص جهت توجیه ظالمان بین مردم با شیوه های گوناگون نهادینه نمی گشت. حال این توجیه پذیری می تواند در احقاق حق یک برج و یا تبدیل آن به صدها برج در سرتاسر دنیا باشد. 

مهار نکردن به موقع این شیوه تفکر منجر به فرهنگ فکری امپریالیستی می شود که بر مبنای موقعیت خاص کشورها به اشکال مختلف بروز می کند و نهایتا به سدی مقابل مبارزات عدالتخواهانه تبدیل می شود . نقش مردم در قبول این فرهنگ فکری چه بصورت تحمیلی و چه بصورت اختیاری چه آگاهانه و چه نا آگاهانه باعث بوجود آمدن دشمنان دانا و دشمنان نا آگاه بشریت در سطح دنیا شده است. عدم توجه به این تقسیم بندی و آگاهی ندادن در این زمینه ظلمی است که به تمام نیروهای عدالتخواه در سرتاسر دنیا می شود. بنابراین همان طور که نمی باید تمامی مردم کشوری را خوب، بی گناه و از آن بدتر و افراطی تر مردم ظالم ترین کشور دنیا را که به شدت تحت تاثیر فرهنگ امپریالیستی و نژادپرستانه هستند از "برترین مردم دنیا" اعلام کرد، همان طور هم نمی توان همه را محکوم کرد، اما می توان تفاوت ها را، نقش رهبری، محدودیت ها و ناتوانی ملت ها در راه حمایت و یا عدم حمایت دولتهایشان، و عوامل تعیین کننده دیگر را از زوایا مختلف مشخص کرد.

مطالعه عمیق در مورد شناخت غرب از اهمیت ویژه ای برخوردار است. بررسی ویژگی های فرهنگ فکری امپریالیستی، نحوه اشاعه آن، تاثیر آن در جوامع مختلف مقاله ای دیگر را می طلبد و می باید در راس مباحث قرار گیرد . فقط بدین وسیله است که می توان از اشاعه این فرهنگ بیمار و ضد بشری که ظاهری کاملا عوام فریبانه دارد جلوگیری کرد تا بتوان پایه های ساخت جامعه ای آگاه، مستقل و در راه خدمت به بشریت را محکم نمود.

از آنجائی که گرایش امپریالیزم به سوی جنگ و فاشیسم، از جانب نظریه پرداز آنها با شیوه های بسیار ریاکارانه و ماهرانه بین مردم دنیا توجیه می شود، لازم است به نقش مهم و تاریخی رهبری در کشورهای تحت سلطه توجه جدی مبذول داشت. زیرا بدون یک رهبری ماهرانه و تیزبینانه مردم آسیب پذیرگشته و در تحلیل نهایی شکست خواهند خورد. نظام سازمان یافته امپریالیستی با قدرت تمام در زیر سایه دیکتاتوری سرمایه داری، به گسترش هرچه بیشتر و سازماندهی خود با تمام قوا کمر بسته و در این راه با صرف هزینه های کلان و به کارگرفتن انواع و اقسام انسان های از خود بیگانه و دشمنان آگاه از هر قشر و طبقه ای برای حمایت از رهبرانشان و نهایتا سرسپردگی به "نظام مقدس سلطه" از هیج اقدامی فروگذار نمی کنند. 

اما امپریالیست ها در مقابل هر نوع تشکیلات و سازماندهی را که زیر بار زورگوئِی آنها نمی رود تحت عنوان تروریست زیر سوال می برد و ادعا می کند که نیروهای انقلابی در پی شستشوی مغزی مردم هستند. اینان درصدد از بین بردن هر
بر اثر هژمونی طولانی مدت نظام دیکتاتوری سرمایه، فرهنگ خاصی بر اکثریت مردم آمریکا حاکم گشته که بی تفاوتی، خودخواهی، از جمله اخلاقیات جامعه شده و از طرف دیگر شعارهای رادیکال و مترقی فقط از سوی اقلیت مبارز و ضد تجاوز و جنگ ساکن در آمریکا شنیده می شود
نوع رهبری هستند که بخواهد پرچم مبارزه علیه آنها را برافراشته نگه دارد. حال این رهبری چه در لبنان، فلسطین، ایران یا عراق باشد یا کوبا و ونزوئلا فرقی نمی کند
. بنابراین اهمیت نقش تاریخی رهبری در این زمان و سمت و سوی جهت گیری ها بسیار ارزنده و مفید است و نتیجتا نقش رهبری می تواند باعث تقویت و یا تضعیف نیروهای مقاومت شود.

نتیجه گیری:
 

کسانی که در این آشفته بازار با شعارهای توخالی قصد دارند "مردم" را سرلوحه تمام تصمیمات قرار دهند باید تفاوت بین مردم را مشخص و مرزبندی کنند. 

اگر آقای مشایی در تشخیص رابطه بغرنج بین مردم آمریکا و دولت آن دچار سردرگمی هستند و زبان دیپلماتیک ایشان ناسنجیده بکار می رود، صحبت ایشان در مورد یهودیان مستقر شده در فلسطین اشغالی به عنوان "مردم اسرائیل" غیرقابل پذیرش است. اولا کشوری به نام اسرائیل وجود نداشته و ساخته دست نیروهای سلطه گر بوده است ثانیا مردمی به نام "مردم اسرائیل" مفهومی ندارد. در فلسطین اقلیتی از یهودیان همانند مسیحیان فلسطینی سکنی داشتند. با این توضیحات سوال اساسی این است که چه درصدی از ساکنین فلسطین اشغالی ضد دولت صیونیزم و دوست مردم فلسطین و ایران هستند؟

در مورد مردم آمریکا لازم است اشاره کنیم که آنها به عنوان مالیات دهندگان می باید دولتمردان خود را به زیر سوال ببرند و از آنها بخواهند با پول مالیات آنها جنایت نکنند. اما متاسفانه بر اثر هژمونی طولانی مدت نظام دیکتاتوری سرمایه، فرهنگ خاصی بر اکثریت مردم حاکم گشته که بی تفاوتی، خودخواهی، از جمله اخلاقیات جامعه شده و از طرف دیگر شعارهای رادیکال و مترقی فقط از سوی اقلیت مبارز و ضد تجاوز و جنگ ساکن در آمریکا شنیده می شود که مرتبا بر عدم رضایت خود در مورد پرداخت پول مالیاتشان و جنایت در عراق و یا رابطه بین بودجه نظامی آمریکا و گسترش جنگ ها و عوامل ریشه ای دیگر می پردازند. اما متاسفانه این گروه ها در زیر هیاهو و سانسور تبلیغاتی دولت آمریکا فعالیتهایشان بسیار محدود گشته است. تجربه عملی نگارنده نشان می دهد که این نیروی اقلیت و مبارز دوستان واقعی مردم ایران هستند نه اکثریت بی تفاوت و خاموش.

می باید امید داشت که هرچه سریعتر گمراهان و کسانی را که در اثر ضربات شدید بی حس شدند به جرگه مبارزین راه عدالت آورد. این راه عملی نمی شود مگر اینکه در گفتمان اسیر شعارها و تبلیغات نشویم، و به موقع و به مهارت خاص نقش تاریخی ملت ها را و تاثیرگذاری آنها را مشخص نمائیم، در غیر این صورت می باید شاهد سخنان ناپخته ای مانند آنچه که آقای مشایی اظهار داشتند از این بیشتر باشیم. 

نه مردم یک جمع واحد هستند نه ملت ها از دولتهایشان کاملا جدا و رها هستند. 

.

کد مطلب : 2165
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ
آدرس ايميل :
     نمايش آدرس ايميل
نظر شما :