نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » مصاحبه » نگاه ويژه

گفتگوی خواندنی با مسعود فراستی:

اين سينما «ملي» نيست!

10 شهريور 1386 ساعت 14:50

مرجع : سیاست روز

مسعود فراستي متولد 1333 تهران، داراي مدرك ليسانس هنرهاي تجسمي و فوق ليسانس اقتصاد سياسي و جامعه شناسي از فرانسه است. از فعاليت هاي وي ميتوان به نگارش و تأليف آثار و مقالات هنري و سينمايي، تدريس در دانشكده هاي مختلف، تأليف و ترجمه كتاب هاي گوناگون، مسوول بخش سينما و تلويزيون، عضو تحريريه مجلات سروش و سوره، دبير شوراي سردبيري نقد سينما، دبير هيأت تحريريه نقد سينما دوره تازه، عضو هيأت داوران سينماي دفاع مقدس، عضو هيأت موسس و رييس دوره دوم انجمن منتقدان و سينماگران ايران، عضو هيأت رييسه كانون منتقدان فيلم اشاره كرد. درگفت گويي كه مي خوانيد، فراستي از سينماي ايران و مصائب فرهنگي و از ضرورت بسط مباني هويت ايراني- اسلامي در بافت عقيدتي اين سينما سخن مي‌گويد.

اگر موافق باشيد گفت وگو را از يك مدخل تئوريك آغاز كنيم. تعريف شما از مفهوم «سينماي ملي» چيست، يعني جوهر و ذات مفهومي آن دلالت برچه امري دارد و اساسا «سينماي ملي» قرار است چه مقوله اي را عنوان كند؟
منطقا سينماي ملي بايد حد و رسمي داشته باشد تا بتوان با آن حد و رسم آن را ترسيم كرد. سينماي ملي نيز مثل هنرهاي ديگر مانند شعر ملي و نقاشي ملي و... بايد بتواند بازتابي از فرهنگ و مذهب و خلق و خوي و آئين ملي هر ملتي باشد. اگر بتواند چنين كاري بكند و با مخاطب خودي اش ارتباط كسب كند، آنگاه «ملي» تلقي خواهد شد. سينماي ملي هم بايد زمينه تاريخي و فرهنگي داشته باشد و هم زمينه فرم و شكل. هركدام از اينها كه در نظر گرفته نشود، بخش مهمي از معناي سينماي ملي مغفول واقع شده است.
چند كشور هستند كه داراي «سينماي ملي» هستند و سينماي ملي آنها يا با مخاطب وسيع توام است و يا با فرهنگ آنها هماهنگ است؛ مانند سينماي هند. در اينجا فاكتور جمعيت، بسيار تعيين كننده است و حتي مي تواند خيلي مسائل را وتو كند. سينمايي كه اگر چه يك جمعيت چند صد ميليوني مخاطب دارد، اما مي توانيم بگوييم كه يك سطح نازلي دارد، ولي باز فاكتور جمعيت همه اين بحث ها را تحت تاثير قرار مي دهد. هند، هم سينماي ملي روشنفكرانه دارد و هم سينماي ملي اي كه شبيه فيلم فارسي هاي قديم خودمان است.
اما در واقع تنها سينمايي كه از اول پيدايش اين صنعت، به طرز جدي نمايانگر ملت خويش است، سينماي آمريكا است. آمريكا سينمايي دارد كه اگر آن را در اختيار نداشت، به نظر من آمريكا، «آمريكا» نمي شد.
اين سينما براي آمريكا حتي از تسليحات مهمتر است. با اينكه سينما و تصوير بعد از اسلحه دومين رتبه را در صادرات آمريكا دارا است، اما بدون اين تصويري كه فرهنگ آمريكايي را فرموله مي كند و به جهان صادر مي كند، آمريكا نمي توانست اسلحه بفروشد و حتي ابرقدرت باشد. يعني سينما در آمريكا چنان نقش ممتازي را بازي مي كندكه يك كشور را به ابر قدرت تبديل مي كند آمريكا با سينما و رسانه هاي تصويري خود شكل گرفت و از بازيهاي كامپيوتري و ماهواره ها توانسته چهره مغرور و قدرت جهان گشاي خود نشان دهد. تا جايي كه امروز، اگر سينما از آمريكا گرفته شود، بخش مهمي از قدرت او كاسته مي شود. به موازات اين امر، آمريكا تنها كشوري است كه داراي «سينماي جهاني» است، بدين معنا كه «سينماي ملي» اين كشور «جهاني» هم هست.
توجه كنيد كه اين امتياز را هيچ كشور ديگري ندارد، علت اين امر را در وهله اول مي توان در ماهيت پديده آمريكا جستجو كرد؛ آمريكا يك ملت نيست بلكه حاصل جمع ملل ديگر است و ريشه مشخصي ندارد و پيشينه قومي آن هم به مهاجران ايرلندي و اسپانيايي و... باز مي گردد كه نهايتا يك سرزمين بي هويت و بي ريشه را پايه گذاري كردند. همانطوريكه ما با شعر مي انديشيم و گذشته و حال ما در آثار فرهنگي مان اثرگذار است، در آمريكا هم چنين است، ما مردمي هستيم كه فرهنگ شعري و ادبي مان برهمه شئون هنري ما غالب است. اما مديوم اصلي بيان جلوه هنر در آمريكا، سينما است. به دليل نداشتن سابقه تاريخي و فرهنگي ممتد و مهمتر از همه به دليل آنكه سينما ذاتا «هنر تكنولوژيك» است و آمريكا نيز از جمله سرآمدن سطيره برتكنولوژي برجهان است، خود به خود، سينما به مديوم اصلي هنري و رسانه اي ايالات متحده بدل شده است.

بنابراين، آنچه آدورنووهوركايمر، كه از جمله فلاسفه منتقد مدرنيته هستند از آن تحت عنوان «صنعت فرهنگ سازي» ياد مي كنند، چندان دور از ذهن نيست!
دقيقا، اين يك صنعت فرهنگ سازي است كه هنر تكنولوژيكي را نمود داده و متعلق به يك كشور داراي تكنولوژي است. اين چنين است كه حرف اول سينماي دنيا را تا به امروز آمريكا زده است. البته استثنائاتي هم وجود دارد، اما يك پديده را با استثنا نمي سنجند بلكه با قابليتهاي آن مورد تحليل قرار مي دهند. سينماي آمريكا توانسته است هم «فرهنگ سازي» براي كشور خود انجام دهد، هم براي آن «تاريخ سازي» كند...

آن چند فيلم «مل گيبسون» كه به جنگ هاي داخلي ايالات متحده مربوط بود را مد نظر داريد؟
نه، خيلي قبل تر از آن، سينماي وسترن را از ياد نبريد. افرادي كه در بيابان زندگي مي كنند و از آنجا به تمدن دست مي يابند! اين كار اصلي سينماي آمريكا بود. آمريكا با استفاده از سينما توانسته است هم براي خودش هم براي جهان تاريخ بسازد.
اصولا فروش عجيب و غريب سينماي آمريكا، چه در داخل آن كشور و چه در خارج از آن، از مقولاتي است كه بايد مورد توجه قرار گيرد. فيلم مزخرف، سطحي، مبتذل و ضدايراني و بي هويت «300» در همه جاي دنيا پخش مي شود و در مدت زمان بسيار كمي هفتصد ميليون دلار مي فروشد. اين فروش هم افكار عمومي مي سازد و هم قدرت مالي ايجاد مي كند و مهمتر از اين دو فرهنگ سازي مي كند.
فيلمي مانند «ترميناتور 2» را در نظر بگيريد، زماني كه اين فيلم اكران شد، فقط در پاريس 400 سالن سينما به آن نمايش اختصاص يافت. من آن زمان پاريس بودم و به عينه ديدم كه چگونه در و ديوار بيلبوردهاي تبليغاتي متروها به اشغال پروپاگانداي اين فيلم درآمده بود. اين يعني اشغال فرهنگي جهان و همانند سازي فرهنگي جهاني! يعني با يك فيلم مردم دنيا را شبيه به خود مي كند. اين كار مقتدرانه اي است كه يك سينماي مغرور، مسئله حل كن و مهاجم انجام داده است و بدون شك همين امر از شاخص هاي قدرت اصلي آمريكا است.
همانطور كه گفتم زبان سينماي آمريكا هم ملي است و مخاطب داخلي دارد و هم جهاني است. منطقا بايد، هر كشوري كه داراي يك «هنر ملي» اعم از رسانه و ... ، است بايد به بتدريج آن را از «ملي بودن» گذر دهد و به سوي جهاني كردن حركت دهد. اما متاسفانه ايران هنوز «سينماي ملي» ندارد تا چه رسد به جهاني بودن آن.
ببينيد، سينماي ملي آن است كه وقتي مخاطب به بررسي مجموعه پرونده كاري آن مي پردازد، متوجه شود كه ايراني هايي كه در اين فيلم به تصوير كشيده شده اند، در چه لحظه ايي زندگي مي كنند و به چه مي انديشند، آيا كارنامه ده ساله سينماي ايران نشان مي دهد كه ايران كشوري است كه انقلاب كرده و تحت محاصره غرب قرارگرفته است و اساسا «ايدئولوژيك» است؟بديهي است كه چنين چيزي را نشان نمي دهد! آيا اين سينما نشان مي دهد كه مردمي كه در ايران زندگي مي كنند، چه خلق و خو و منشي دارند؟ اين سينما، تنها چيزي كه از ايران نشان مي دهد، اين است كه مردها كراوات نمي زنند، زنها هم روسري سرشان است! اين تنها چيزي است كه در فيلم هاي ما نمود دارد. در اين ميان يك سري از فيلم هاي ما، فيلم هاي جشنواره اي است كه اساسا براي «غرب» ساخته شده است. به طور طبيعي با ديدن آن فيلم ها آنچه كه به ذهن متبادر مي شود،اين است كه اين ملت فقرزده وجهل زده است يا اكولوژيست و خنثي است مانند فيلم هاي «كيارستمي» كه هيچ هويتي بنيادين و اصولي مانند غرب ستيزي و روي پاي خود ايستادن را ندارند و گويا جنگ سهمگين هشت ساله اي كه دنياي غرب با ما داشته، جزئي ازمباني هويتي ما محسوب نمي شود!فيلم هاي جشنواره اي ما، يا تخته سياه است يا فيلم هاي «محسن مخلباف» كه فقر و جهل از آن مي بارد و تصويري كه از ايران به دست مي دهد، كاملا «خائنانه» است. اخيرا هم كه «سكس» به فيلم هاي او اضافه شده است...

عذر مي خواهم، چون سخن از محسن مخملباف به ميان آمد، اين سوال به ذهن مي رسد كه چگونه اين فرد از ساخت فيلمي مثل «توبه نصوح» به خلق چنين آثار شرم آور و وقيحي رسيده است؟
اين يك اضمحلال كامل ايدئولوژيك است. يك بي هويتي و در واقع «هيچ كجايي» بودن و باج دادن به غرب. حتي پر از عقده هاي جنسي و نيمه فلسفي شدن، وجوه بارز آثار متاخر محسن مخملباف است. يك آدم حيران وبي وطن كه ايدئولوژي زدايي شده است و از نظر هنري نه تنها يك قدم جلو نرفته است كه رو به عقب گام برداشته است. اين، دستپخت سنيماي جشنواره اي است كه مسئولين سينمايي مسئول آن هستند مشكل فقط مخملباف نيست مسئولين سينمايي مملكت بايد توضيح دهند، كه عملكرد 28 ساله آنان چه بوده است و چرا تصوير فقر و جهل و دلال منشي بي هويتي و باج دادن به غرب در اين سينما نشو و نمو يافته است؟ فيلم «زماني براي مستي اسب ها»،-فيلم اول بهمن قبادي- به چه عنواني اين همه جايزه نصيب خود كرد؟ ما در داخل اينها را در بوق و كرنا كرديم و به عنوان سينماي نجيب دنيا و سينمايي كه حرف اول انساني را مي زند معرفي كرديم، اما هيچ كس نپرسيد اين مزخرفات چيست؟جايزه ايي كه به فيلم «زماني براي مستي اسب ها» دادند و از سوي منتقدين جشنواره ها اعطا شد، عنوانش اين است؛ «به خاطر بيان درد مشترك بين اسب ها و انسانها»! اين امر شرم آور است و هيچ افتخاري ندارد.
تنها جرياني كه در سينماي ايران بعد از انقلاب به راه افتاد، سينماي جشنواره اي بود، كه تحت حمايت و سرمايه دولتي شكل گرفت. اين امر، سينماي ايران را دچار يك مشكل اساسي كرد كه خود اتكايي اين سينما را از آن سلب كرده است. جداي از اين مشكل، سرمايه گذاري دولتي به سينما اجازه نمي دهد كه سينما با مخاطب ارتباط بر قرار كند و با آن تعامل كند و مسائل روزمره او را به تصوير بكشد. سازوكارهاي سينماي ملي در وجه صنعتي اش، اين است كه ما بايد به سمت كسب يك شالوده صنعتي براي سينماي ايران حركت كنيم.
متاسفانه از اول به جاي اين امر،سينماي ايران بايد شالوده هنري كسب مي كرد. ما فكر كرديم گامي به جلو برداشته ايم، در حالي كه وقتي سينما «هنر» مي شود و فيلم هنري ازدرون آن بيرون مي تراود كه برپايه يك ساختار صحيح صنعتي- رسانه اي شكل بگيرد. يعني سينما بتواند دخل و خرج كند. بتواند صنعت شود و رسانه اي عمل كند تا برپايه آن، مخاطب خودي بيايد و آنگاه فيلم هنري بيرون بدهد. وقتي تنها قسمت «هنري» سينما را مهم جلوه دهيد- كاري كه برخي از دوستان فارايي انجام دادند- يك هيكل نحيف و ناجور از سينما باقي مي ماند كه با زور عصاي فرهنگي : اقتصادي دولتي سرپا مي ماند، اين سينما كله اش پر از كاه شده تا آن را بزرگ جلوه دهد و فاقد دست و پا است و نمي تواند راه برود. اين وضعيت سينماي هنري ايران است كه به آن گفتند «سينماي نوين ايران»! اين سينماي نوين هيكلش اين است. مغزش پوك است اما حجم زيادي دارد!اين هيكل ناقص الخلقه كه به آن سينماي نوين ايران مي گويند، «عرفان» را به زور به آن تزريق كردند. عرفاني كه درك نشد كه چقدر با مديوم سينما قرابت دارد و اين عرفان چگونه بايد به تصوير كشيده شود چرا كه ذات آن «ابژكتيويته» است، برخلاف ذات عرفان كه اصلا اين چنين نيست. عرفان مي تواند در ادبيات تجلي يابد، اما نه در سينما.

شما به مواردي كه دلالت برناكارآمدي سينماي ايران داشت، اشاره كرديد، اما اگر موافق باشيد، از منظر ديگري به اين قضيه بپردازيم. سينماي اين مملكت همواره «توهم هاي روشنفكرانه» و توهم وجود اين نوع سينما را داشته است. مي گويند اولين فيلم روشنفكرانه اي كه مشخصا بن مايه هاي فلسفي داشت «خشت و آيينه» ابراهيم گلستان بود و چقدر جالب است كه اين فيلم «زماني براي مستي اسب ها كه شما به آن اشاره كرديد، از سوي ابراهيم گلستان مورد تمجيد واقع مي شود. پس بالاخره يك ارتباطي بين اين شبه روشنفكري هايي كه در عرصه هنر و ادبيات و سينما فعاليت مي كنند با اين وضعيت حال وجود دارد، تا جايي كه حتي كارگردانان سخيف ترين فيلم ها، هم ادعاي روشنفكري دارند! به نظر شما چه ارتباطي ميان اين امر و سينماي معيوب ايران وجود دارد؟ آيا همانطور كه از مشروطه به اين طرف، روشنفكران همواره جدا از جامعه بوده اند و قرابتي با آن نداشته اند، وقتي همتايان آنها نيز در عرصه سينما نقش آفريني مي كنند، آثارشان با جامعه بيگانه نيست؟
از گذشته و از بدو تولد سينما در ايران، اين هنر داراي دو طيف شد، طيفي به نام سينماي روشنفكري معروف گرديد و طيف ديگر به سينماي فيلم فارسي. بعد از انقلاب اين دو جريان، ادامه پيدا كرد و ماگمان كرديم كه اگر «سكس و خشنونت» را از اين سينما بگيريم، همچنين درست مي شود. هرچند كه پس از مدتي در مقابل خشنونت وا داديم، به حذف «سكس» بسنده كرديم، اما اكنون در برابر اين مقوله هم در حال وا دادن هستيم.
ما گفتيم كه اين دو مقوله كه دفع شود، سينماي مامسلماني مي شود و با انقلاب اسلامي قرابت مي يابد. اين تفكر ساده انديش كه در ايران و در دهه 60 شكل گرفت، حاصلش يك سينماي مفلوكي شد كه فقط ادعاي روشنفكري مي كند.ببينيد! چند دسته سينماي روشنفكري موجود است. يكي كه قبل از انقلاب بوجود آمد، كه فيلم هاي خوب هم در آن يافت مي شود. ويژگي اين سينما اين بود كه «خاص» بود و براي مخاطب عام ساخته نمي شد، مثل فيلم هايي كه مهرجويي ساخت كه فيلم «گاو» نمونه اي از آن است. اين سينما از طريق برخي از فيلمسازان ساخته و پرداخته شد و يك «جريان» را به وجود آورد. اين سينما محصول كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بود. آن موقع كانون، پاتوق يك سري فيلمساز شده بود كه تحت نظارت و رهبري فرح پهلوي، به فعاليت مي پرداختند. اين پاتوق كه نيمه چپ ونيمه التقاطي بود، به يك مركز فعاليت بدل شد، تا جايي كه اساسا فيلم كانوني به عنوان فيلم روشنفكرانه مطرح شد. اين جريان مقابل فيلم فارسي بود، اما يك خط واسط ميان اين دو، فيلم هاي كيميايي بود كه «قيصر» وجه مشخصه آن به شمار مي آيد و كيميايي همواره بين اين دو جريان در رفت و آمد بود.
اما بعد از انقلاب اسلامي، مانعي اجتماعي براي اين دو جريان شكل گرفت. تاجايي كه ما چند سالي سينما نداشتيم و از آغاز دهه 60 و تحت رهبري بهشتي و انوار آرام آرام تلاش كرديم. سينماي بعد از انقلاب را نشان دهيم. اما آن سينماي روشنفكري قبل از انقلاب، بعد از پيروزي انقلاب تبديل شد به يك سينماي دولتي عرفان زده! اين دوستان متاسفانه «عرفان اسلامي» را كاريكاتوريزه كرده اند و بي آنكه مديوم سينما را بشناسد به سينما تزريق كردند ، در نتيجه مخاطب به كل از دست رفت. بعد از مدتي آنقدر اين امر مبتذل شد كه حتي در فيلم هاي كودك هم رد پاي آن را مي ديديم! يعني يك بي اعتنايي جدي و عميق به عرفان استخوان دار و هويت مند ايراني در سينما و بي اعتنايي توام به ذات سينما رخ عيان كرد. سوال اين است كه چقدر ما مي توانيم مفاهيم عميق عرفاني : اسلامي ايران در اين مديوم به تصوير بكشيم؟ آقايان نتوانسته اند به تصوير بكشند ونتيجه آن شد كه يك سينماي بي هويت و بي مخاطب شكل گرفت. دركنار بخش دولتي، ما بخش خصوصي را هم داريم، كه مي توان ازفعالان آن به مهرجويي، تقوايي و بيضايي و كيارستمي و... اشاره كرد كه شروع به فيلم ساختن كردند و آثارشان هم مورد حمايت قرار گرفت، تاجايي كه يكي از اينان فيلمساز اول مملكت و جهان شد! كيارستمي با هزينه دولت و با سوبسيد و حمايت آن، چهره شد. حتي هنگامي كه براي نمايش فيلم «طعم گيلاس» مشكلاتي پيش آمد، وزير خارجه وقت دخالت مي كند و فيلم به نمايش در مي آيد و جايزه اول «كن» را هم مي گيرد. بدين نحو است كه ما مي بينيم نهاد دولت پشت سراين روشنفكران قرار دارد و از آنان حمايت مي كند. اين جريان دولتي و ظاهرا عرفاني و اسلامي و آن جريان روشنفكري معروف، هر دو بيگانه با اين جامعه و اين مردم اند. اينان نه مخاطب خودي دارند و نه مسائل مخاطب خودي را مطرح مي كنند. روشنفكران اين سينما، مثل هميشه جدا از مردم عمل كردند، رفتار كردند و محصول توليد نمودند. اما يك جريان روشنفكري ديگري هم وجود دارد كه مي توان از ان به عنوان جريان روشنفكري فرنگي ياد كرد. اين جريان روشنفكرزده و جشنواره فرنگي زده محصول و دست پخت تام و تمام مسئولين سينمايي است. در اين جريان عرفان زده هاي مسلمان هستند هم روشنفكران لائيك پيش از انقلاب. اين سينماي جشنواره ايي كه رهبرش كيارستمي است و نفرات بعدي آن جليلي، پناهي و... بايد ديد كدام يك از اينها از «ديروز» مي آيند و كدام يك امروزي اند اما مي خواهند نقش «ديروز» را بازي كنند.اين شكل سينماي روشنفكري در شكل سينماي جشنواره ايي خلاصه شده البته انگشت شمار افرادي هم بودند كه ساز خودشان را زدند، مثل «ناخدا خورشيد» كه فيلم خوبي است...

البته اين آثار را شايد بتوان گفت، به خاطر آن مورد اقبال و استقبال قرار گرفتند، كه با ساختار اجتماعي وطن ما داراي قرابت بود؟
حتما همين طور است . برخي از اين آثار هم قرابت داشته و هم يك احترامي به مخاطب گذاشته شده است ونگاهش به خارج از كشور نبوده و حتي منظورش دنياي ذهني و دروني سازنده اش نيز نبوده است. پس اين فيلم ها كم و بيش آبرومند از كار در آمدند اما اينكه در آنها ويژگي هاي ملي وجود داشته باشد، جاي بحث است و مي شود راجع به آن بحث كرد.
ما اگر بخواهيم سينماي ملي داشته باشيم، يك بحث نظري داريم كه در پس اين سينما بايد قرار گيرد، ما بايد بفهميم كه كيستيم و مشخصه هاي ملي و اسلامي فرهنگ ما چيست؟ من معتقدم چند بزرگ در پس اين تفكر ملي موضوعيت دارند. سهرودي، فردوسي، حافظ، حلاج، سلمان فارسي و ... كه در واقع هويت ملي- اسلامي ما را از لحاظ هنري و تفكر بازتاب مي دهند. حال كه اين پشتوانه را داريم بايد بتوانيم از لحاظ نظري تم هايي را كه در فرهنگ آنان وجود دارد بفهميم، يعني درك كنيم كه فرهنگ ايراني وقتي با فرهنگ اسلامي ممزوج مي شود، چه نگاهي به جهان دارد؟ نگاه جزء به كل دارد يا كل به جزء؟
اصلا «جهان ايراني» چگونه است؟ جهان ايراني كه در آثار سهروردي، فردوسي، حلاج وحافظ ديده مي شود، چه نگاه كلان نگري است كه خودش را محور جهان مي داند و فرد حكيم و عارف را معرفي مي كند. اين امر به تفكر ايراني نزديك است، يا نگاه غربي كه فرد را به مثابه فرد مي بيند؟بايد اين ويژگي ها استخراج شود و به شالوده فرهنگي هنر ملي و سينمايي ما بدل شود. اگر اينچنين نشود ما در بسط مفهومي، گزاره هايي چون «خانوده»، «ايثار» و فتوت دچار مشكل مي شويم.عرفان ستيزنده فردوسي با عرفان مخدر و منفعل سينماي عرفان زده و غربي ما تفاوت بنيادين دارد. عرفان را بايد از عمق آثار و شخصيت فردوسي و سهروردي استخراج و آن رابه هويت و مديوم سينما بدل سازيم.در اينجا اما بايد به بحثهاي فرمي رو آوريم تا مشخص شود قابي كه ما به جهان از طريق آن نگاه مي‌كنيم، چه قابي است؟ بديهي است كه اين قاب رابايد از فرهنگ خود كسب كنيم. اما متاسفانه بايد بگويم ما تا به حال اين مباحث را در سينما مطرح نكرده‌ايم. بايد مشخص شود كه قاب ناخودآگاه جمعي ما چيست؟ قاب امروزي ما چه خصوصياتي دارد؟ حركت در تم ما چگونه است؟ و فراتر از آن، آيا مثلا قاب ما شبيه قاب ژاپني‌هاست!؟ يا رتيم مان شبيه رتيم‌هاي آمريكايي است و يا رتيم يوناني آمپرياپولسي داريم!؟ اصلا زاويه دوربين اين سينما چيست و ما به اين جهان چگونه نگاه مي‌كنيم؟ ما امروزه چگونه هستيم؟ امروز نياز ما اين است كه اين مباحث، به مباحث فرمي تبديل شود. اگر به اين سنخ مباحث پرداخته نشود، ماداراي سينماي ملي نخواهيم شد و نه پشتوانه صنعتي خواهيم داشت، نه پشتوانه فكري و فرهنگي. باز هم مثل هميشه چند بحث كاذب در اين مملكت راه مي‌افتد كه همگي مانع پرداختن به اين بحث اصلي هستند. يكي از اين بحثها، مقوله «سينماي عرفاني» است كه جلوتر كه آمد نام «سينماي ديني را به خود گرفت كه به همان اندازه انحرافي بود كه اين روزها بدل شده به سينماي معناگرا. سينماي ديني را ما «مفهومي» درك كرديم و گمان برديم هر كس كه قصه ديني داشته باشد لاجرم فيلم ديني مي‌سازد. در حالي كه اصلا اين طور نيست. قصه بايد تبديل به محتوا شود. محتوا براي به وجود آوردبايد از «فرم» گذر كند. هيچ اثري بدون فرم داراي محتوانمي‌شود. همه بحث ديني ما سالها شد قصه پيامبران و قصص ديني و آخر الامر هم هيچ اثر ديني به وجودنياورديم! سير حركتي اين امر اين بود؛ عرفاني- ديني و بعد معناگرا. كه اين آخري از هر دوي آنها بدتر است. راس اين معناگرايي در دوره‌اي فيلم‌هاي خاص روشنفكري و غربي و اروپايي مانند تاركوفسكي و لندرس بود كه در سينماي ما حاكم شد، الان اما شده است فيلم‌هاي مبتذل، عوام پسند و آمريكايي و اكثر هم از نظر تفكري جن زده و داراي مذهب مبتذل شده كه نماد غربي آن فيلم كنستانتين به شمار مي‌آيد. حال، اينها را به عنوان معناگرا به خورد ما داده‌اند. اين معنا گرايي در نسخه ايراني، هم مي‌شود رياكاري...

آخر «معنا» در چه چيزي، «معنا» كه از لحاظ فلسفي لزوما مترداف با امر ديني نيست.
اصلا «معناگرا» معنا ندارد! در اين عالم همه چيز از فرم و صورت گذار مي‌كند. اگر «صورت» نباشد معنايي وجود ندارد.اين معناگرايي آقايان كه بدون فرم و صورت است، همان تفسير مفهومي از سينماي ديني است كه فقط به «موضوع» و نه اثر اهميت مي‌دهد. اثري كه در سينما بايد از طريق تصوير و فرم جلوه گر شود. بايد از آن فرهنگي كه عرض كردم بهره گيرد و فرم ملي كسب كند تا سينماي وطني شود تا توليد معنا در آن از پس فرم و ظاهر منبعث شود. در غير اين صورت فقط يك دكان است كه الان همين «دكان» خودنمايي مي‌كند. دكاني است كه برخي در آن نان مي‌خورند مانند فيلم مزخرف، شبه مسيحي و غير ملي و افسرده «پابرهنه در بهشت» كه تا به حال چند جايزه معناگرا گرفته است!

آقاي فراستي ما در ايران بعد از انقلاب، تحولات سياسي گوناگون را تجربه كرده‌ايم. از نفس انقلاب گرفته تا جنگ و ديگر حوادث، من بحث را به سمت سينماي دفاع مقدس معطوف مي‌كنم. پديده «دفاع مقدس» يك ساحت كاملا اجتماعي كسب كرد و يك جامعه در پيشبرد و اهداف آن دخيل شد و يك جنبش چريكي‌اي به وجود آ‌مد به گستره يك ملت. از نوجوان 15 ساله تا پيرمرد 70 ساله جز شهداي ما هستند كه خود بيانگر نفوذ اجتماعي اين پديده در ايران است. حال من مايلم نسبت سينماي وطني معاصر را با اين اتفاق بدانم و در وهله بعد، ما اكنون شاهد آن هستيم كه يك «سينماي ضد جنگ» به راه افتاده است. يك سري تاويل‌هاي عرفي از جنگ رخ عيان كرده است. درست است كه در وهله اول در باب دفاع مقدس مي‌توان گفت كه جدلي بوده بين دو كشور، اما نمي‌توان از ساحت قدسي كه موجود بود، نمي‌توان غافل شد. چه آنكه اگر آن ساحت قدسي نبود، وضعيت به نحو ديگري جلوه مي‌كرد. اين ساحت قدسي را البته برخي‌ها دست مالي كردند كه ماحصل آن دلزدگي مخاطب بود. كه نمونه‌هاي بسياري براي آن موجود است. اما يك سري ديگري دارند رويكردهاي ضد جنگ را مطرح مي‌كنند، مانند طبل بزرگ زيرپاي چپ و ...
در راس همه اين فيلم‌ها «به نام پدر» قرار دارد.

به هر حال شما اين مقولات را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
به نظرم مي‌آيد كه سينماي جنگ از اواخر دهه 50 با يك سري فيلم‌هاي خبري رخ عيان كرد و از فيلم‌هايي كه گزارش و خبري و تلويزيوني بودند،‌آرام آرام به سمت توليد فيلم‌هاي سينمايي آمديم. اين فيلم‌ها، رويكردشان به جنگ يك رويكرد تبليغي بود. ما بايد نيروها راتهييج مي‌كرديم كه اين فيلم‌ها كوشيدند اين امر را انجام دهند. اين فيلم‌ها نوعا «قهرمان پرور» بودند و بي شك بويي از جنگ از آنها استشمام مي‌شود، اما از ياد نبريم كه از لحاظ ساختار به شدت ضعيف‌اند. اين فيلم‌ها در شخصيت پردازي‌ مشكل داشتند،مشكل آن بود كه قهرمان «مقدس مآب» است و يك تنه به سمت دشمن حمله مي‌كند و دشمن نيز به شدت «احمق» به تصوير كشيده شده. در اين قهرمانهاي فيلمهاي تبليغي جنگ،از فيلم‌هاي فارسي سينماي گذشته، مانند فيلم خاچكيان عقابها، يا فيلم كاني مانگا سيف الله داد كه باز هم ساختار فيلم فارسي دارد، وجود دارد تا قهرمانهاي فيلمهاي شورچه و شمقدري و رحيمي پور كه تا حدودي از فيلم فارسي جدا مي‌شوند. اما ويژگي مشترك آنها قهرمان مسلماني است كه مرتب الله اكبر مي‌گويدو شعارهاي اسلامي سر مي‌دهد و تقدس مآب است. اين جهت گيري توانست آن دوره را پوشش دهد، اما انسان ايراني مسلمان و انقلاب اسلامي سامان داده و اهل عرفان در تعداد بسيار كمي از اينها جلوه دارد. اولين فيلمي كه الگوي اين نوع سينما مي‌شود و فيلم خوبي است و هنوز هم مي‌تواند جزء بهترينهاي سينماي دفاع مقدس باشد، «ديده بان» است كه آدمي را در آن مي‌يابيم كه به ما به شدت نزديك است. يعني «جبهه ايراني و دفاع مقدس» را در آن مي‌بينيم. او آدمي است كه مرگ مي‌ترسد، اما تحول مي‌يابد و به شهادت مي‌رسد. اين فيلم از نظر سينمايي نيز قابل تامل است و بعد از آن هم «مهاجر» هم وجود دارد كه باز به نظر من فيلم خوبي است.اين دو فيلم خوب حاتمي كيا و سفر به چزابه ملاقلي پور كه - به عقيده من تنها فيلم به درد به خور اوست، خدا او را بيامرزد، سفر به چزابه يادگار خوب اوست- اين دسته از فيلم‌ها، متاسفانه مخاطب وسيع و جدي و عام نيافت. اين فيلمها مخاطب خاص و بچه جبهه‌اي دارند يا فرد غير جبهه‌اي كه مي‌تواند با آن فضا زيست كند. اين دسته از فيلمهاي ما كه هم «دفاع» را به تصوير مي‌كشند و هم آن وجه «تقدس» را پوشش مي‌دهد، اگرچه تعداد اندكي دارند، اما شاخص‌هاي خوبي به شمار مي‌آيند. اين فيلم‌ها بايد به يك جريان سينمايي تبديل مي‌شدند، اما با تفكر جشنواره‌اي‌ مسئولين سينمايي اين امر اتفاق نيفتاد هر كدام از آقايان به نحوي به سينما لطمه زدند و چرخ آن را پنجر كردند و نگذاشتند به جريان تبديل شود. آرام آرام از پس از اين سينماي دفاع مقدسي، فيلم‌هاي «ضد جنگ» رخ عيان كرد. فيلمساز ديده بان و مهاجر، اثري مثل موج مرده، ارتفاع پست و بدتر از همه «به نام پدر» را ساخت كه يك جور پس گرفتن ديده بان و مهاجر بود، فيلم‌هايي از لحاظ ساختار مبتذل و از لحاظ تفكر هم ضد جنگ و هم ضد دفاع‌اند و حتي به نظر من «ضد ملي» نيز هست. كسي كه «دفاع» را رد كند نه جنگ را- شما مي‌توانيد ضد جنگ باشيد، اما ضد دفاع نباشيد- قطعا اين چنين است دفاع مقدس پيشكش دوستان، دفاع ملي را هر كس كه مردود بشمارد، ضد ملي است.
بحث خيلي ساده است. دشمني به يك خانه‌اي حمله كرده است. اگر اهالي آن خانه، مقاومت نكنند در برابر دشمن، نه تنها اهل خانه نيستند، بلكه خائن به شمار مي‌آيند. اين بحث ساده را دوستان ما متوجه نمي‌شوند. ساده تر بگويم، ما با حيوانات در اين دفاع تفاوت نداريم! حيوانات هم از خانه و كاشانه خود دفاع مي‌كنند، پس اگر كسي از خانه خود دفاع نكند، از حيوان پست تر است و نبايد گمان برد كه روشنفكري‌اش آن را ازحيوان جدا مي‌كند. بحث به اين سادگي را روشنفكران ضد جنگ ما نمي‌فهمند چرا كه الگوي آنان غربي است و مي‌‌گويند فيلم خوب ضد جنگ، فيلم روسيليني، كوبريك، آلمان سال صفر، و خيلي ديگر از فيلم‌هاي ضد جنگ جهان، الگو به شمار مي‌آيند، آن هم بدون آنكه خوب و درست اين فيلمها را ديده باشند و سواد درك آنها را داشته باشند. آقايان نمي‌فهمند كه يك ايتاليايي در جنگ جهاني دوم كه مملكتش تحت سيطره فاشيسم بوده، اگر عليه آن جنگ باشد،مترقي است اما وضعيت يك ايراني در يك جنگ دفاعي يك جنگ دفاع از ميهن،متفاوت است. وظيفه روشنفكر ايراني دفاع از اين جنگ است ووظيفه روشنفكر ايتاليايي مبارزه با آن جنگ است. اينها تفاوت اين جنگها را نمي‌دانند چرا كه سوادش را ندارند و بالاتر از آن شعور درك آن را هم ندارند! از آنها تقليد مي‌كنند و نتيجه‌اش مي‌شود چيزهايي مثل به نام پدر، تركش‌هاي سرخ و طبل بزرگ زير پاي چپ و ... آقاي فيلمساز نمي‌فهمد، اين طبل بزرگ از آن كدام كشور است و اين آدمها كجايي هستند. اصلا اين مسخره بازي‌ها مال كدام جنگ است؟ مال جنگ است؟ يا حتي فيلم دوئل...

دوئل كه كاملا فيلم «جنگي» بود.
اين جنگ كجايي بود؟ جنگ ما بود؟ آن آدمها، كنشگران جنگ ما بودند؟ ما سر آن گاو صندوق جنگيديم؟ اصلا پرت و پلا بود.

اين فيلم نمي‌خواست بگويد، همه دعواها سر لحاف ملا بوده؟!
به نظر من قضيه بدتر از اين حرفها بود و بهتر است بحث اثر را طرح نكنيم. من مي‌خواهم اين را فرموله كنم كه اين تفكر ضد جنگ كه در روشنفكرها رايج شده بخشي از آن ارائه تفكر جشنواره‌اي است مانند تركش‌هاي سرخ كه مي‌خواهد از ما يك چهره صلح طلب قلابي و اومانيست و ضد جنگ بسازد و بگويد كه ما دفاع را پس مي‌گيريم كه غربي‌ها حتما از اين پس گرفتن و جا زدن خوششان مي‌آيد! يا چهره حاتمي كياست كه دارد به نسل جوان باج مي‌دهد و مي‌خواهد خودش را از چهره با افتخارش جدا كند و امروزي و مد روز عشقي شود وچيزي مثل «به نام پدر» را بسازد كه هم در ساختار ماقبل ديده بان است و هم در تفكر خيانت به «ديده بان» محسوب مي‌شود.
اين جريان روشنفكري، به نظر من بخش اعظمش دستپخت تفكر دولتي است كه به اين فيلم سازها وجو دفاع مقدس نه تنها رسيدگي نكرد، بلكه همه جور آسيبي را وارد كرد كه اين جريان، پويا و فرهنگ ساز نشود. اگر هر كشور ديگري اين جنگ را داشت تا 80 سال كه نه، 800 سال از لحاظ فرهنگي از آن ارتزاق مي‌كرد كه ما چنين بختي را نداشتيم، ما حتي يك فيلم جنگي در سطح ملي نداريم كه بگويد در اين جنگ همه ملت ايران مشاركت داشتند، يعني يك فيلم با افتخار ملي، مثلا درباب احداث يك پل شناور كه ما در جنگ مان بسيار از اين نوع كارها داشتيم. ما يا فيلم‌هاي دفاع مقدسي و شعاري و تبليغي ساختيم يا فيلم دفاع مقدسي نيمه عرفاني وشخصي ساختيم مانند ديده بان، هور در آتش ومهاجر كه البته من آنها را دوست دارم، اما توجه نداشتيم كه فيلم شخصي پاسخ مخاطب عام را نمي‌دهد. فيلم دفاع مقدس بايد تبديل شود به يك اثر وسيع ملي، با مخاطب و فرهنگ ملي. فيلمي از حصر آبادان و فتح خرمشهر كه همه ملت درگير آن شوند و ايستادگي همه ملت را به تصوير بكشد. به نظر مي‌رسد در فيلم‌هاي دفاع مقدس ما عده‌اي بچه آسماني دارند مقاومت مي‌كنند، پس بقيه ملت كجاست! اين امر تازه مختص به بهترين فيلم‌هاي ماست، بدترينها را رها كنيم! سئوال اين است؛ بقيه ملت كجاست؟ آيا جبهه مختص به بچه بسيجي‌ها و بچه سپاهي و ارتش‌ها بود؟ خير. اين جبهه آن زهراي 12 ساله است كه براي رزمندگان نامه مي‌نويسند و مي‌گويد اين خرما كه سهم و قوت غالب من است را به شما پيشكش مي‌كنم. جبهه ما اين بود! از اينجا شروع شد وبه فداكاريهاي خط مقدم رسيد، انقطاعي هم در كار نبود. از پشت جبهه تا بسيجي و سپاهي ، همه در خط اول مقاومت و مبارزه بودند. اين پيوند اما در هيچ فيلم ما وجود ندارد و گويي اين «خط پيوند ملي» وجود نداشته! بنابراين ما فيلم ملي و با افتخار جنگي نداريم، همانند آنچه كه آمريكايي‌ها مثلا درباره نجات سرباز رايان ساختند، كه آن هم از لحاظ سينمايي به نظر من فيلم خوبي نيست. آنها توپهاي ناواران و... مي‌سازند كه جنگ جهاني دوم را به نفع آمريكا مصادره مي‌كند. جنگي كه حق با آن نيست. در جنگ جهاني دوم اگرچه آمريكا نقش مترقي ايفا كند در جبهه ضد فاشيست قرار مي‌گيرد، اما درويتنام كاملا نقش ارتجاعي دارد. اين نقش ارتجاعي در افغانستان و عراق وايران هم وجود دارد. آمريكا مسامحتا در جنگ جهاني دوم نقش مثبت داشت كه آن هم براي اين بود كه در جبهه‌‌اي قرار مي‌گرفت كه مقابل فاشيست بود كه البته آخرش هم با بمباران اتمي ژاپن مزين مي‌شود! خوشبختانه اخيرا يك فيلمي كه به مشخصات سينماي ملي نزديك بود، ساخته شد به نام «اخراجي‌ها» كه آن را هم روشنفكران نپسنديدند! هم روشنفكر مذهبي و هم روشنفكر لائيك به اين فيلم تاختند و غير از مردم فكر مي‌كنم فقط من از آن فيلم دفاع كردم. اين فيلم جرقه سينماي بلند و حرفه‌اي بود كه مخاطب وسيع ملي كسب كرد واين مخاطب وسيع ملي طرفدار جنگ بود. جز اين امر مگر يك فيلم قرار است كه چه كار ديگري بكند؟ يك فيلم بايد به زبان سينما ما را به فصل‌هايي از گذشته پرافتخارمان آشتي دهد. اخراجي‌ها توانست مخاطب جواني را كه جنگ را نمي‌شناخت و به همين علت گاها مخالف آن بود، با جنگ آشتي دهد. من چند باري اين فيلم را با مخاطب‌هاي مختلف ديدم، به عينه مشاهده كردم از يك دختر چادري يا مثلا يك دختر پانك هم طرفدار اين فيلم بودند و طرفدار جنگ شدند. آنها ديدند كه اگرجنگ اين است كه شخصيت‌هاي آن قابل دسترسي‌اند و اين چنين متحول مي‌شوند و از عشق ساده به عشق بزرگ مي رسند و به دفاع از ميهن وارزشها مي‌پردازند، با آن همه همدلي و قرابت دارند. من شنيده‌ام دختر و پسرهاي جواني كه درآمريكا زندگي مي‌كنند و منطقا بايد ضد انقلاب يا غير انقلابي باشند با ديدن اين فيلم طرفدار اين شهدا و جبهه شده‌اند. اين همان اثري است كه من مي‌گويم.اما يك سريال با افتخار كه مهمترين سند سينماي مستند ايران است داريم به نام روايت فتح كه جزء اصلي ترين سندهاي دفاع مقدس است و همه مي‌دانند حاصل كار شهيد آويني است، اين اثر هميشه ماندگار است. فيلم ديگري كه اخيرا شادمانم كرد، فيلم محمود رحماني است كه «مدار صفر درجه» نام دارد و حدودا 25 دقيقه است و فوق العاده فيلم عجيبي است. اين فيلم دفاع مقدس را به تصوير نكشيده است، اما مظلوميت اين ملت را به زيبايي و به دقت نشان مي‌دهد. اين فيلم جاي تحسين دارد.
توجه داشته باشيد، ما در جنگ بايد چه چيزهايي را ببينيم؟ يك تم ما قطعا مظلوميت بوده است، تم ديگر شهادت است كه دنباله همان مظلوميت به شمار مي‌آيد، اما مظلوميت ما «مظلوميت اسلامي» بود،نه مظلوميت يك كشور تو سري خور. مظلوميني كه در اثر تحميل يك جنگ به ما حادث شد و ديگر آنكه «مسلمان جنگ طلب نيست بلكه دفاع مي‌كند» و به قول حضرت امير(ع) تا جايي شمشير مي‌زند كه شمشير مقابلش را بيندازد و پيشروي بيش از حد نمي‌كند. اين تفكر، كه تفكر علي(ع) و الگوي ماست در جنگ ما حادث شد. اين مظلوميت با خودش عرفان هم مي‌آورد، عرفاني كه شخصي است و به ساحت دفاع مقدس باز مي‌گردد. اما بخش ديگري كه مهم است و در فيلم‌هاي ما كاريكاتوريزه شد، وجه مبارزه جويي و ستيزگري شيعي ماست. اين امر در فيلم‌هاي ما يافت نمي‌شود. اگر هم هست تبليغي و شعاري و غير ايراني است. اگر اين بخش مظلوميت و شهادت حذف شود و فقط به رزمندگي‌ ما پرداخته شود، نتيجه چيزي شبيه همان فيلم‌هاي تبليغاتي اول جنگ مي‌شود كه «ما» را نشان نمي‌دهد. اگر ما فقط به اين وجه قضيه استناد كنيم و بخش ديگر كه شرح دادم غايب باشد، با مشكل مواجه مي‌شويم. ادغام و پيوند اين دو بخش، يعني مظلوميت و ستيزه جويي، آن هم ستيزه جويي صحيح اسلامي و شيعي ما، دركمتر فيلمي فرموله شده و مخاطب عام كسب كرده است.
من فكر مي‌كنم سينماي جنگ مهمترين ژانر ملي ماست، چون نه فقط از درون باور و انديشه ما برون مي‌تراود، بلكه از درون يك پراتيك عظيم اجتماعي رخ عيان مي‌كند. به همين دليل معتقدم اين ژانر، ژانر اصلي ملي ماست كه بايد ايجاد شود و مماس با فرهنگ جبهه «ما» را به نمايش بگذارد.

سال گذشته جلسه سخنراني در دانشگاه امام صادق برگزار شد كه در آن آقاي برازش مدير كانال يك تلويزيون و آقاي نوري زاد و چند تن ديگر حضور داشتند. در اين جلسه اعتراضات زيادي به آقاي برازش از سوي دانشجويان و شركت كنندگان صورت گرفت اين آثار شبه عرفاني كه به نام دين عرضه مي‌كنيد چيست؟ البته مي‌دانيد كه بچه‌هاي دانشگاه امام صادق يك مقدار تيپ سنتي تر هستند...
ولي اين قدر انتقادات جدي داشتند؟

انتقادات وحشتناكي را مطرح مي‌كردند! مي‌گفتند اين آثار چيست كه به نام دين ساخته‌ايد و صدا و سيما را به رويكردهاي قشري نگر و ترويج خرافات متهم كردند. اما آقاي برازش در پاسخ چيزي را گفت كه من مي‌خواهم نظر شما را راجع به آن بدانم. ايشان رك گفت كه آيا شما متدينين، اجازه مي‌دهيد خواهر و مادر خودتان بازيگر شود؟ ما سينماگر متدين نداريم. ما هنرپيشه متدين نداريم، پس وضع همين است! آيا اين چنين است؟ آقاي فراستي ما نيروي متعهد نداريم كه فيلمساز باشد و آيا كليت قشر هنرمند همين لائيك‌ها هستند؟ اصلا نيروي اصولي كه هم سينما و هنر بشناسد و هم دغدغه‌هاي ملي ـ اسلامي داشته باشد پرورش يافته است؟
بخشي از سخن آقاي برازش درست است. اما آن بخشي از آن كه تبديل مي‌شود به يك قانون و فرمول، نمي‌دانم چقدر در باب آن تحقيق كرده‌اند، چرا كه تحقيقشان يك مقدار سوراخ برمي‌دارد و راحت بگويم سخنشان تحقيق نشده است. ولي يك بخش از حرف ايشان درست است و آن هم اذعان و اعتراف به اين نكته ما در اين زمينه آدم نساختيم. اين شاهكار آقايان است. شاهكار مجموعه فرهنگي بعد از انقلاب است و به عبارتي يك تف سربالاست. ما در اين زمينه ميدان را خالي كرديم و دلخوش كرديم به جوائز دري وري و به اصطلاح فرهنگي و همه نيروي خود را صرف آن كرديم. غير از اين چه كرديم؟كلاسهاي شهرستاني برقرار نكرديم. در سطح ملي كادر پرورش نداريم. به اين تهران بزرگ و مزخرف پاركينگ بسنده كرديم، تازه به اينجا هم بسنده نكرديم، از تهران رفتيم به «خارج». تنها كاري كه ما كرديم اين بود. به جاي كار نظام مند و زيرساخت ساز و برگزاري كلاسهاي جدي و تقويت دانشگاهها و مدارس و حتي سينما را به مدارس بردن و از شهرستان شروع كردن و به آنها امكان دادن، به امور ديگري مشغول شديم. حاصل اين مقولات چه شد؟ حاصل اين شد كه كار همچنان دست گذشتگان است يا دست آدمهايي است كه با اين مديوم يك جوري بازي كردندو تا حدي مديوم شناسند ودر نتيجه ميدان گرفتند. همچنان قوي تن و زرين پور سريال اين مملكت را مي‌سازند و قس عليهذا. اينها بايد شكل امروزي به خود بگيرند چهار تا قانون هم به اينها داده‌ايم كه...

كه اسلامي‌اش كنند!!
آره، اسلامي كنند مثل هر چيزي ديگري كه با يك حكم اسلامي مي‌شود! اين جوري دلمان را خوش كرده‌ايم. آن وقت مجبوريم هم به ابتذال تن دهيم و هم قشري گري. به جاي آنكه به سمت ايجاد يك موج وسيع آموزش سينمايي به عنوان يك درس آموزش سينما هم از نظر تكنيكي و هم از نظر تفكري برويم، همه توان خود راصرف اين مي‌كنيم كه يا فيلم بفرستيم خارج يا 140 جشنواره در ايران برگزار كنيم كه بودجه هنگفتي مي‌‌برد و هيچ كار ديگري، پشت آن نيست. جشنواره استاني و غير استاني، جشنواره... مدام موضوع انتخاب مي‌كنيم و جشنواره در همدان و كردستان و ... برپا مي‌كنيم. چه شود!؟

جالب آن است كه برخي مواقع تحولات درون جشنواره و حواشي آن با سياستهايي كه براي آن جشنواره تعريف شده 180 درجه متضاد ومتفاوت درمي‌آيد، اما باز هم به آن هم جايزه مي‌دهند.
آقايان غير از اين شاهكار، يك كار ديگري هم كرده‌اند. اينها مانع نقد شده‌اند، تا يك نقدي مطرح مي‌شود، سريع موضع مي‌گيرند كه آقا شما داري سينماي ديني را نقد مي‌كني و چه بسا اصلا مشكل دين داري! او يك «فرشته» بود يا او يك «شيطان» بود، چه فرقي با هم دارند؟ اين تصوير خرافي و احمقانه چه ربطي به تفكر اسلامي دارد؟ بعد هم مي‌نشينند و محفل الكي برقرار مي‌كنند و دو سه منتقد دولتي هم دعوت مي‌كنند و با روحانيوني كه مديوم را نمي‌شناسند، از اين سريال دفاع مي‌كنند. يا «نرگس» مي‌سازيم كه به نظر من بايد اسمش را مي‌گذاشتند «شوكت»! داخلش هم دو ركعت نماز مي‌گذاريم كه بشود سريال مذهبي مملكت، اين امر چه چيزي را تبليغ مي‌كند؟

اثرات سوء اجتماعي اين سريال قطعا قابل جبران نخواهد بود.
وحشتناك، دقيقا وحشتناك بود اثرات اين سريال.

بهتر است بيش از اين وقت شما را نگيريم استاد. در پايان هرچه كه لازم مي‌دانيد بيان شودو اگر ناگفته‌اي وجود دارد راجع به اين سينماي درخشان! بفرماييد.
به نظرم مي‌آيد نبايد ترس داشت،بايد از آغاز قدم برداريم. من به اين بچه‌هاي شهرستاني اميدوارم. فكر مي‌كنم كه آنجا بايد هزينه شود و هزينه جدي هم صورت گيرد. ازآموزش جدي آن بچه‌ها تا كار كارگاهي و امكانات دادن به آنها. از دل آنها، اثر كوتاه و آرام آرام اثر بلند سينمايي برون مي‌تراود.از اين تهران دل بكنيم و سراغ شهرستان ها برويم، اما نه با جشنواره. با كارگاه و كلاس و آموزش. از اين جشنواره‌هاي خارجي هم خودمان را خلاص كنيم و به خودمان برسيم و بحث نظري هويت ملي در سينما را به راه بيندازيم و بحث هنري «فرم» را. اين شروع حركت ما خواهد بود.