چند و چون فراهم آمدن اوراق پيوستي به اين اشاره، نقلي دارد دور و دراز. اجمال قضيه اينكه وقتي قرار شد در سال 1381 براي پژوهش «ضربت متقابل»- كتاب دوم از كارنامه عملياتي لشكر 27 محمد رسول الله (ص)- دورخيز كنم، در صدر سياهه اسامي نقشآفرينان وقايع مورد اشاره در كتاب موصوف، كه بايد با آنها مصاحبه ميشد، نام «آقا سعيد» قرار داشت. مصيبت امّا اينجا بود كه صيد نهنگ از درون يك فنجان، به مراتب آسانتر است از حرف كشيدن سيستماتيك از اين بشر. دست آخر دي ماه همان سال، شبي دير وقت به ديدارم آمد. بحثمان در باره عمليات رمضان حسابي گل انداخت و به فضل حضرت حق، نطق آقا سعيد باز شد، ضبطي به ميان آمد و... مجلس كه به آخر رسيد، الله اكبر اذان صبح بود و حاصل گفت و شنيدمان شد 180 دقيقه مصاحبه غير متعارف، پر از بداعت و ناگفتهها از دوران جنگ و مردان جنگ، ضبط شده بر روي 2 حلقه كاست 90 دقيقهاي سوني.
يك نسخه پياده شده – و صد البته با مبالغي فراوان جرح و تعديل ضروري- از اين مصاحبه را در 92 برگ A4 تهيه كردم و براي استفاده در كتاب، تحويل مولف محترم «ضربت متقابل» برادرم «گل علي بابايي» دادم. اصل نوارها هم رفت توی آرشیو مدارک صوتی و تصویری حقیر، برای روز مبادا. في الحال از آن شب و آن مصاحبه، چهار سال میگذرد. چندی پیش، بعد از کلی لیت و لعل، سرانجام آقا سعید رضایت داد بیاید و بنشیند پای ضبط، برای تدوین روایت شفاهی او از وقایع – به قول ایشان؛ 10 سال- دفاع مقدس. همان جا بود که به یاد آن دو کاست مهجور حاوی مصاحبه سانسور نشده مان افتادم. نشستم به استماع مجدد محتویاتشان و دیدم چه قدر به کار پروژه در دست اقدام بنده میخورند. از نو آنها را پیاده کردم؛ این بار بدون خودسانسوری. تا آنها را بزنم به تنگ سایر بخشهای خاطرات در شرف ضبطِ جوانمردی که آقا مرتضی [آوینی] او را خیلی قبول داشت و در وصفش نوشت: «...بازهم بالاخره مصاحبه ما با آقا سعید ناتمام میماند و حسرت ادامه صحبتهای او، بردل ما. او یکی از پروردههای میدان رزم وجهاد فی سبیلالله است و اگر انقلاب اسلامی هیچ دستاوردی جز پرورش انسانهایی این چنین نداشت، باز هم میارزید تا حزب الله، جان و سر خویش را فدای حفظ آن کند».
به پیوست، برشهایی از کتاب در دست نگارش «آقا سعید وجنگ» را به خوانندگان سوره؛ که به باور من مخاطبهاي اصلی این یادهای زلالاند، تقدیم میکنم. حسین بهزادبه نام خدا. الان که داریم پای سفره این گپ و گفت مینشینیم، ساعت 23:30 شب نهم دیماه سال 1381 در تهران است. مقطع زمانی موضوعی برای این مصاحبه، تابستان 1361 و محوریت صحبت ما، عملیات برون مرزی رمضان خواهد بود. خب آقا سعيد، دست به نقد شما يك معرفي اجمالي از خودت داشته باشي، پر بدك نمي شود. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله. من با این تبصره «معرفی اجمالی» قدری مشکل دارم و از آنجا که این سوال شما یک کمی آمریکایی است و مشکوک میزند؛ برای همین هم از جواب دادن به آ ن بهتر است صرف نظر کنم عزیز من [میخندد].
در هر صورت، رسم همواره براین بوده که مصاحبه شونده خودش را معرفی کند و الّا من که آمار حضرتعالی دستم هست و میدانم با چه جَنَمی طرف حسابم.
باشه آقا جون من؛ تسلیم! سعید قاسمی هستم؛ متولد 29 خرداد 1339 در تهران. پدرم شغلاش حسابدار است و مادرم؛ بانویی دیپلمه و خانه دار. سه برادر و خواهر هستیم. من فرزند ارشدم، بعد از من خواهرم به دنیا آمد و بعد هم اخویمان آقا حمید. تا پنج سالگیِ من، ساکن خیابان ری بودیم و سال 1344 نقل مکان کردیم به خیابان مهر نارمک. دوره ابتدایی را که تمام کردم، رفتم مدرسه راهنمایی «دادبه» و دوره متوسطه را هم در دبیرستان «دارالفنون» رشته ریاضی فیزیک خواندم. یادش به خیر، از نارمک با یک دوچرخه کورسی رکاب میکشیدم و میرفتم دارالفنون آن هم با آن سر و وضع ژيگولی؛ شلوار لی و ژاکت اسپورت با آرم «آدیداس» و کاپشن «رانگلر» و موهای انبوه مجعّد. کلّی برای خودمان «تینایجر» بودیم حسین جان.
دیپلمت را در چه سالی گرفتی؟ خرداد سال 57. بعد بنا شد برای ادامه تحصیل، بروم خارج از کشور. بعد از پیروزی انقلاب، اوضاع دانشگاههای ایران تق و لق شده بود و مراکز دانشگاهی مملکت، شده بود ناهار بازار احزاب سیاسی، چپ افراطی و التقاطیون مذهبی؛ با آن میتینگها و شلوغکاریها و زد و خوردهای حیدری- نعمتی هر روزه دایر در محوطه دانشگاهها.
این شد که به صلاح دید پدر و مادرم، مقرر شد بروم خارج. با چندتایی از دانشگاههای معتبر اروپایی مکاتبه کردیم و دست آخر، از یکی از مراکز دانشگاهی فرانسه برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی مکانیک پذیرش شدم و...
کدام دانشگاه؟! دانشگاه لیون، واقع در شهری به همین نام، در کشور فرانسه. خانواده هم خیلی از این موضوع راضی بودند. ولی قسمت ما چیز دیگری بود. دست تقدیر، مرا به جای غرب اروپا راهی سپاه غرب کشور کرد و از اوایل سال 1359، سعادت نصیبم شد و شدم یکی از کادرهای دفتر«حاج محمد بروجردی» در ستاد سپاه غرب؛ در شهر کرمانشاه ِ اسبق، باختران سابق و کرمانشاه فعلی!
جنگ عراق - یا بهتر است بگویم کل جهان استکبار -که با ما شروع شد، جوانی بیست ساله بودم و مثل همه هم نسلهایم، پر از شر وشور.
□
بعد از شروع جنگ هم در سپاه غرب، فعالیت دفتری داشتی یا اینکه... نه! مدام از کرمانشاه جیم میزدیم و سوار بر موتور میرفتیم سمت محورهای عملیاتی؛ مناطق کوهستانی و صعب العبوری که واحدهای سپاه دوم ارتش عراق در آنجا مسلط بودند. مشخصاً کانی سخت، شور شیرین و... یک جور کشش غریزی به کارهای شناسایی داشتم. با خودم دوربین عکاسی میبردم و در آن مناطق، از نقاط تجمع و سنگرها و مواضع عراقیها عکس میگرفتم. آن روزهای اول جنگ – که خودت میدانی- مقوله اطلاعات و عملیات جنگی هنوز سروشکلی نگرفته بود. منظورم مثل سال دوم جنگ است که سپاه در هر محور آدمهای قَدَری را مشخصاً با گرایش اطلاعاتی در اختیار داشت. خودمان شوری داشتیم و میرفتیم دنبال این قضایا.
آقای بروجردی ازاین که یکی از عناصر دفتر ستادش «مدام جیم میزد میرفت توی محورهای عملیاتی» ناراحت نمیشد؟ در هر صورت شما در ستاد سپاه غرب مسئولیت مهمی داشتی. واکنش ایشان چطور بود؟ حاج محمد خودش یک ساعت هم توی سپاه کرمانشاه به زور بند میشد. دائم میرفت برای سرکشی مناطق سپاه منطقه 7 و تا از جیک و پوک وضعیت خطوط عراقیها و کم و کاستیهای بچه سپاهیها در این مناطق مطلع نمیشد، آرام و قرار نمیگرفت. سپاه منطقه 7 میدانی یعنی چه؟ یعنی سپاههای استان آذربایجان غربی،کردستان، کرمانشاه، ایلام و همدان. به استثتناء استان همدان، در هر کدام از آن چهار استان دیگر، ما با عراق هم مرز بودیم و علاوه بر درگیر بودن با سپاههای یکم و دوم ارتش عراق، با گروههای مسلح ضد انقلابی منطقه غرب هم درگیر یک جنگ فرسایشی بودیم. حاج محمد یکسره درگیر رتق و فتق معضلات این جبهه پهناور و پیچیده بود. از طرفی چون میدید جیم زدن بنده از ستاد، خروجی دارد و گزارشهای شناسایی ما را میخواند و عکسهایی را که از مناطق استقرار و تجمع عراقیها میگرفتیم میدید، خیلی خوشش میآمد از این کارهای ما. ضمن این که در سپاه کرمانشاه، نیروی دفتری به قدر کافی موجود بود و کار ستاد و دفتر حاج محمد، در مدت غیاب بنده لنگ نمیماند.
□
... پاییز سال 1360، پنج روز مانده به عملیات «مطلع الفجر» قرار شد برای دیدهبانی و شناسایی ارتفاعات «گیلانغرب»، بروم به آن منطقه، اما... قسمت چیز دیگری بود و سر از «مریوان» درآوردم!
خودت در خواست انتقال به سپاه مریوان را داده بودی؟ نه عزیز من، صبح روز سرد پائیزي یکشنبه 15 آذر 1360، احمدمتوسلیان برای ملاقات با حاج محمد آمد به سپاه کرمانشاه. حالا تا آن زمان ما خیلی وصف این آدم را شنیده بودیم، اصلاً صرف نام احمد متوسلیان مثل اسم رستم، یک جور جذبه اسطورهای در ذهن بچههای سپاه غرب داشت. یَلی بود که مثل و مانندی نداشت.
قبل از آن روز مگر او را ندیده بودی؟ نه حسین جان؛ مصیبت این بود که هر بار احمد برای شرکت در جلسه فرماندهان سپاه منطقه 7 به کرمانشاه میآمد من در سپاه نبودم، یا اگر بودم، درگیر کاری بودم و متوجه آمد و رفت او نمیشدم. البته وصفش را مدام از قدیمیهای سپاه غرب میشنیدم. بیشتر از همه، از خود حاج محمد بروجردی كه با او بچه محل بود. در خيابان مولوي تهران. روي اين حساب، ميدانستم احمد دانشجوي مهندسي الكترونيك بوده، در دانشگاه علم وصنعت. گمان نکنم ایشان در بین فرماندهان قَدَرسپاه غرب، احدی را به اندازه احمد متوسلیان دوست داشت. القصه این که آن روز، بعد از نود و بوقی، نشسته بودم و داشتم نامههای اداری ستاد را برای تعیین تکلیفشان توسط حاج محمد، دسته بندی میکردم که احساس کردم، یکی رو به روی من ایستاده. سرم را که از روی کاغذها بلند کردم، دیدم پاسدار جواني، سبزه رو و بلند قد، با یک لبخند کمرنگ و لحن جدّی و مؤدب ميگويد: «آقا میرزا هستند؟»
اسم شناسنامهای حاج محمد بروجردی، «میرزامحمد» بود و فقط حواریون خاص ایشان، او را به اسم «آقا میرزا» صدا میزدند. فهمیدم طرف صحبت من لابد از دوستان صمیمی حاج محمد است. گفتم: «فرمایش برادر»؟ گفت: «لطفاً به ایشان بگویید احمد متوسلیان آمده.»
آقا ما را میبینی! خشکمان زد. همین طور
آقا مرتضی [آوینی] او را خیلی قبول داشت و در وصفش نوشت: «...بازهم بالاخره مصاحبه ما با آقا سعید ناتمام میماند و حسرت ادامه صحبتهای او، بردل ما. او یکی از پروردههای میدان رزم وجهاد فی سبیلالله است و اگر انقلاب اسلامی هیچ دستاوردی جز پرورش انسانهایی این چنین نداشت، باز هم میارزید تا حزب الله، جان و سر خویش را فدای حفظ آن کند»
هاج و واج رفته بودم توی بحر سیاحت این بشر. باورم نمیشد بیدار هستم؛ یعنی این، همان شیر کردستان؛ برادر احمد متوسلیان است؟! به قول امروزیها، پاک هنگ کرده بودم! انگار خودش فهمید چه حال و روزی دارم. خندید و گفت: «حال شما خوبه برادر جان؟!»
به خودم آمدم و سر ضرب پاشدم رفتم دم در اتاق حاج محمد، در زدم و به حاجی گفتم برادر متوسلیان با شما کار دارند. حاج محمد سریع آمد جلوی در، با احمد خیلی گرم دیده بوسی کرد و رفتند داخل اتاق و مشغول صحبت شدند.
موضوع صحبت شان چه بود؟ چون وارد اتاق نشدم، از ریز صحبتهایشان مطلع نشدم. منتها اجمال مطلب را میدانستم؛ قرار بود بعد از حمله گیلانغرب، در محور مریوان- پاوه عملیات بزرگی شروع بشود. آقای بروجردی این را سربسته به من و چند نفر از بچهها گفته بود. علی ایّ حال، حدود یک ساعت بعد، دیدم هر دو از اتاق بیرون آمدند. آنجا احمد رو کرد به حاج محمد و گفت: «پس با اجازه شما از همین امروز، این برادر از ستاد سپاه غرب منفک هستند و با ما میآیند مریوان.»
منظورش تو بودی؟ آره، نگو قبلاً حاج محمد از شلوغ بازیهای ما در ادواری که توی خطوط غرب دوربین میکشیدیم، برای احمد تعریف کرده بوده، این شد که احمد همان روز از حاجی خواست تا ما را از سپاه کرمانشاه آزاد کند و بفرستد مریوان، برای کارهای شناسایی در محور «شمشیر».
از اين پيشامد غير منتظره چه احساسي داشتي؟
از خوشحالي داشتم بال در ميآوردم. در خواب هم نميديدم كه يك روزي قسمتم بشود و بروم زير دست احمد متوسليان. حالا ديگر نميدانم چه شد كه او ما را به شاگردي قبول كرد. اصلاً يك بصيرت باطني عجيبي داشت اين آدم. يك دفعهاي ميديدي وسط 100 نفر آدم، ميآمد جلو، سر وقت تو، تو را انتخاب ميكرد و ميبرد توي جرگه يارانش. حالا شايد در آن جمع صد نفره، خيليها بودند كه از هر لحاظ به شما برتري داشته باشند، اما احمد به اين حرفها كاري نداشت. انتخابش را كه ميكرد، ديگر كار تمام بود. اين كه در من چه ديد كه قبولم كرد، خودش ميدانست و خداي خودش. والٌا، ما كه لايق نبوديم. بعد به حاج محمد گفت: “ ترتيب مسائل اداري انتقال اين برادرمان را خودتان بدهيد.” آمد طرفم، دستم را گرفت توي دست هاي قرص و درشتش و ادامه داد: “ برادر سعيد! شما از حالا ده دقيقه فرصت داري وسايل خودت را جمع كني. بيرون سپاه، توي لندرور، منتظرتان هستيم.” از بعدازظهر آن روز پاييزي سال 1360، دفتر زندگي من ورق خورد، صفحه جديدي باز شد كه نه فقط تا پايان جنگ، بلكه احساس ميكنم تا آخرين لحظه حيات من در اين دنيا، در هر سطر آن صفحه، نقشي از احمد متوسليان را ميشود ديد... كور شده! خوب داري از ما حرف ميكشيها! اصلاً ببينم؛ مگر قرار نبود موضوع صحبتمان قضاياي تابستان 61 باشد؟
□
تورقي در يادداشتهاي روزانه پاييز 1360 آقا سعيد:
يكشنبه 15 آذر 1360 همراه برادر احمد متوسليان، كرمانشاه را به مقصد مريوان ترك كردم. ابتدا قرار بود براي ديدهباني در منطقه گيلانغرب، كه عمليات [مطلعالفجر] تا 4، 5 روز ديگر در آنجا شروع ميشود، به آن منطقه ميرفتم، اما عمليات در منطقه مريوان نيز نزديك است. ترجيح دادم هم براي شركت درعمليات[ محمد رسولالله(ص)] و هم براي كمك به واحد اطلاعات و عمليات سپاه مريوان، براي چند ماه به مريوان بروم؛ شايد خدا توفيقي دهد و در اين چند ماه، بيشتر ساخته شوم. همچنين تجربيات بيشتري كسب كنم.
ساعت 14 ناهار را در سنندج خورديم و ساعت 17:30 به مريوان رسيديم. در ساعت 21:30 از سپاه مريوان با برادر احمد و يك راننده، سوار بر "لندرور" راه افتاديم به سمت " دزلي"، تا بعد از آنجا، به سمت قله " تته" برويم. جاده را برف سنگيني پوشانده بود و " لندرور" ما، به سختي از گردنه بالا ميكشيد. ساعت 23:30 به تته رسيديم. شب را در مقر تته كه خيلي هم سرد بود، خوابيديم.
دوشنبه 16 آذر 1360 صبح، نماز را خوانديم، صبحانه خورديم و قبل از روشن شدن هوا، با برادر احمد از مقر خارج شديم. براي شناسايي بايد به سمت ارتفاعات " شمشير" ميرفتيم. برف سنگين و مه غليظ، جادههايي را كه در معرض ديد دشمن قرار دارند، پوشانده بود.
□
بسيار خوب، در ابتداي تابستان 1361، در تيپ 27 محمد رسولالله(ص) چه مسئوليتي داشتي؟ از پايان مرحله دوم عمليات "الي بيت المقدس" در هجدهم ارديبهشت 61 تا قبل از شروع عمليات رمضان در 22 تير همان سال، مسئوليت واحد اطلاعات و عمليات تيپ 27 محمد رسولالله(ص) را به عهده داشتم. چنانكه لابد همه آنهايي كه اين صحبتها را بعدها ميخوانند مطلعاند؛ روز 21 خرداد 61 مجموعهاي از زبدههاي سپاه در نبرد فتح خرمشهر به فرماندهي احمد متوسليان براي كمك به مردم مظلوم لبنان و سد كردن تهاجم ارتش اسرائيل، عازم سوريه شدند و [...] تقريباً اواخر دهه دوم تيرماه بود كه ما به ايران برگشتيم. در مراجعت به ايران و طي مراحل تجديد سازمان تيپ 27 كه مصادف بود با انتصاب مجدد شهيد عزيزمان " حاج عباس كريمي" به سرپرستي واحد اطلاعات و عمليات اين يگان، بنده به عنوان جانشين اين واحد مشغول به كار شدم و تا پايان عمليات رمضان هم با همين مسئوليت انجام وظيفه ميكردم.
خيلي خوب ميشد اگر ميتوانستي بگويي كه بر مجموعه تيپ 27 محمد رسولالله(ص) از فرداي اسارت موسس و فرمانده آن؛ احمد متوسليان، تا بازگشت شما به تهران چه گذشت؟! بعد از آن واقعه تلخ و بسيار تاسفباري كه براي فرمانده مجموعه " قواي محمد رسولالله(ص) " در لبنان پيش آمد، ميتوانم بگويم نفس اين واقعه، يعني اسارت حيرتانگيز احمد متوسليان به منزله شكلگيري نقطه عطفي در تاريخ موجوديت و تكامل تيپ 27 محمد رسولالله(ص) بود. حالا مااگر بخواهيم نگاه كليتري به واقعه چهاردهم تير 1361 داشته باشيم، بايد بگويم كه از دست دادن احمد متوسليان؛ فيالواقع در حكم ثَلَمه و صدمهاي بود كه به كل سرنوشت تاريخي جنگ ما وارد شد. ما اين واقعيت را امروز كه حدود سيزده، چهارده سال از ختم جنگ گذشته، خيلي راحتتر ميتوانيم درك كنيم. يعني الآن؛ با فراغ بالِ ناشي از گذشت زمان است كه ميشود نقش تاثيرگذار و سرنوشتساز چهرهاي مثل احمد متوسليان را در نبردهاي فوقالعاده سنگيني مانند فتح مبين...
منظورت فتحالمبين است؟! لاالهالٌاالله! اصلاً فتحالمبين يك غلط مصطلح است عزيز من. قرآن ميفرمايد: انٌا فتحنا لك فتحاً مبينا. نگفته فتحالمبينا! در تركيب عربيِ فتح مبين، الف و لام به مبين نميچسبد. تو كه عربي سرت ميشود آقا جون من. فتحالمبين؛ اصطلاح غلطي بود كه رسانههاي متفاضل و بي سواد اين مملكت بيست و چند سال قبل آن را بر سر زبان خلقالله انداختند و تا امروز هم گرفتار اين اصطلاح غلطيم ما. مثل سوتي ديگر آقايانِ مطبوعاتي و صدا و سيمايي كه خدا سال است به كودتاي نافرجام شبكه آمريكايي نقاب در پايگاه هوايي شهيد نوژه همدان، ميگويند كودتاي نوژه!! بعد، ميبيني داري توي دانشگاه فلان شهر براي بچه دانشجوها صحبت ميكني، آخر جلسه كه نوبت پرسش و پاسخ ميشود، مجري جلسه سوال يكي از اين بچهها را ميخواند كه ؛ بفرماييد چرا شهيد نوژه ميخواست عليه انقلاب كودتا كند؟!
آن وقت در ميماني چطور به اين جوان بگويي كه عزيز من! يك سال قبل از واقعه كودتا، يعني در تابستان 58، آن ايامي كه دكتر چمران و جمع قليل پاسداران تحت امر شهيد اصغر وصالي در محاصره پاوه توسط چند صد نفر نيروي ضد انقلابي دموكرات قرار گرفته بودند، يك خلبان از جان گذشته نيروي هوايي به اسم سرگرد " محمد نوژه" به همراه كمكخلبانش ستوان "بشير موسوي" سوار بر يك اف.4 فانتوم از پايگاه هوايي همدان به پرواز درميآيد؛ مواضع دموكراتها را در اطراف شهر پاوه ميكوبد و بعد، در برخورد با كوه، هواپيما سرنگون و اين دو نفر شهيد ميشوند. قصه مال چه زماني است؟ اواخر تيرماه 58. كودتاي " شبكه نقاب" كي لو رفت و سركوب شد؟ اواخر تيرماه 1359. تازه مركزيت عوامل كودتاچي كه در پايگاه شهيد نوژه نبود؛ حضرات در همين تهران توطئه چيده بودند. باز ميبيني بيست و چند سال است مدام مينويسند و ميگويند " كودتاي نوژه"!
داشتي از نقش تاثيرگذار احمد متوسليان در " فتح مبين" ميگفتي. آره ديگه[ميخندد]. منتها شما با اين تكمضرابهايي كه وسط حرف آدم وارد ميكني، باعث ميشوي سر رشته از دست ما خارج بشود. الغرض...، امروز است كه ميشود نقش موثر و تا حد زيادي منحصر به فرد احمد متوسليان را در فتح مبين و الي بيتالمقدس مورد بازنگري دقيق قرار داد. حالا اگر خدا ميخواست و امكان تكرار چنين نبردهايي به فرماندهي احمد متوسليان در لبنان فراهم ميشد و زمينه براي رويارويي مستقيم نظامي ما با اسرائيليها بوجود ميآمد، خب تاريخ داستانهايي متفاوت با آنچه كه گذشت را درباره جنگ 1982 لبنان ثبت ميكرد و اين داستانها، تا ابد زنده ميماند.
در هر حال، بنا به دلايلي، مسئوليت سرپرستي " قواي محمد رسولالله(ص)" به منصور كوچك محسني محول شد و از تهران، به "همت" تكليف كردند: هر چه سريعتر به همراه كادرهاي اصلي ستادي تيپ 27 به ايران برگرديد، چرا كه قصد داريم جنگ را در شرايط جديد ادامه بدهيم.
پس مسئوليت تيپ 27- بركنار از بحث قواي محمد رسولالله(ص)- از همان آخرين روزهاي حضور در سوريه بود كه به "همت" محول شد. بله. حالا اگر شما بخواهيد شرايط و موقعيت فرماندهي در حد "همت" را درك كنيد، ناچاريد خودتان را در چنان وضعيت پيچيده و بغرنجي فرض كنيد. بايد بدانيد كه بنده خدا؛ همت، چند ضربه خورده. اول؛ ضربه روحي، به واسطه آن سفر بي بازگشت متوسليان در روز چهاردهم تير. همت انسان فوقالعاده عاطفي و با احساسي بود. عشق و علقه عجيبي اين بشر به احمد داشت. خدا گواه است چندين بار از خودش شنيدم كه ميگفت: " والله من در زندگيام احدي را مثل حاج احمد دوست نداشتهام و تا زنده باشم، هيچ كس براي من احمد نميشود."
حالا همت چشم باز كرده و ديده احمد رفت كه رفت!. موضوع ديگر؛ در شرايطي بار مسئوليت به دوش همت افتاده كه نصف يگان او به سوريه آمدهاند و نيمه ديگر، در پادگانهاي سپاه تهران، بلا تكليف ماندهاند. ضربه ديگر، به واسطه پراكنده شدن امكانات
از بعدازظهر آن روز پاييزي سال 1360، دفتر زندگي من ورق خورد، صفحه جديدي باز شد كه نه فقط تا پايان جنگ، بلكه احساس ميكنم تا آخرين لحظه حيات من در اين دنيا، در هر سطر آن صفحه، نقشي از احمد متوسليان را ميشود ديد...
و تجهيزات آمادي تيپ 27 در جريان اعزام اين يگان به سوريه و لبنان به همت وارد شد. به چه معنا؟! يعني اينكه كل امكانات آماد و پشتيباني تيپ و ساز و برگ نظامي را كه در جريان عمليات الي بيتالمقدس در اختيار داشت، در جريان عزيمت به جبهه لبنان از دست تيپ بيرون رفت و هر بخش از اين ذخاير و ملزومات را جايي و دستگاهي از ما تحويل گرفت، به گونهاي كه در شرايط بحراني بازگشت همت به ايران، عملاً دست و بال او از بابت امكانات آماد و پشتيباني خالي بود.
براي ملموس شدن اين فقر لجستيكي تيپ 27 در آن برهه ميتواني مثالي بياوري؟ ببين، وقتي ماموريت اعزام به سوريه را به تيپ ما ابلاغ كردند- فقط بنده يك قلم از آن را عرض ميكنم- ما در واحد ترابري تيپ 27 حدود 150 دستگاه خودروي سبك و سنگين داشتيم كه عمده آنها را در حمله فتح خرمشهر، از دشمن غنيمت گرفته بوديم و به كار ميگرفتيم. بعد، موقع عزيمت از خوزستان، به ناچار اين خودروها را به مراكز مربوطه سپاه در جنوب تحويل داديم و به دمشق پرواز كرديم. بعد كه با همت به ايران برگشتيم و قرار شد برويم پاي كار عمليات رمضان، از بابت تهيه ثلث خودروهايي كه تحويل داده بوديم هم، در مضيقه قرار داشتيم.
قرار بود طبق توافق به عمل آمده ميان متوسليان و همت در روز هفتم تير 61 در سوريه، كادرهاي اصلي و ردههاي مسئول ستاد و صف تيپ 27 به تهران بازگردانده شوند. اما در عمل ديده شد كه به استثناء شما و تعداد كمي از كادرهاي عملياتي، بخش قابل توجهي از پرسنل كادر تيپ 27 در لبنان و سوريه ماندند و به ايران بازنگشتند. علت اين ماجرا چه بود؟ اين مطلب، شايد ناشي از چند عامل بود. واقعيت اين بود؛ زماني كه به همت ابلاغ شد به ايران برگردد، خود حاجي هنوز به اين مطلب نرسيده بود كه يك بار، براي هميشه بايد از سوريه به ايران برگردد. حتي به خاطر دارم موقعي كه همت ميخواست آن مجموعه كادرها را به ايران برگرداند، در پادگان زبداني، نظر حاجي اين بود كه بخش معتنابهي از نيروها در همان جا بمانند. همين اعلام نظر همت، در بين نيروها، واكنشهاي متفاوتي بوجود آورده بود. چه اينكه اين افراد بعضاً حتي به اين نظر همت اعتراض داشتند. تلقي همت در آن برهه اين بود كه شايد مسئولين ارشد نظامي در ايران صرفاً براي يك عمليات بزرگ در جنوب برنامهريزي كرده باشند و بعد از آن، او قادر خواهد بود بار ديگر به لبنان بيايد.
يعني به حفظ سرپل لبنان، براي جنگيدن با اسرائيل اعتقاد داشت؟
دقيقاً! حالا شايد تعبير بهتر از حال و هواي همت در اين مورد؛ تقاص گرفتن و انتقام از اسرائيل باشد. هم ازبابت قتل عام بي رحمانه شيعيان جنوب لبنان و مردم بيروت، هم به خاطر ماجراي احمد متوسليان. حاجي بر اين باور بود كه بايستي در اسرع وقت به لبنان برگرديم و يك بار براي هميشه، تكليف اين قضيه را روشن كنيم. خوب به ياد دارم همت در زبداني ميگفت: " درست است كه امام فرمودهاند " راه قدس از كربلا ميگذرد"، اما اگر در يك نوبت، ما كل مجموعه نيروهاي اعزامي به سوريه را به ايران برگردانيم، ديگر معلوم نيست چه وقت بخت ياري كند و پا بدهد تا بتوانيم مجدداً به عرصه يك نبرد مستقيم با اسرائيل برگرديم و ضربهاي به آنها وارد كنيم. به همين دليل، همت واقعاً از ته قلب راضي نبود كه يكباره كل نيروها را جمع كند و به ايران برگرداند.
در هر حال ماندن در سوريه عملاً حاصلي نداشت؛ اسرائيل بعد از تثبيت در عمق خاك لبنان و خرد كردن ماشين جنگي سوريها، يك طرفه اعلام آتشبس كرده بود و مقامات دمشق هم اين وضعيت آتشبس را پذيرفته بودند؛ در چنين شرايطي امكان درگير شدن با اسرائيل كه موجود نبود؟! كجاي كاري برادر من! همان آتشبس كذايي هم از صدقه سر ورود بچههاي ما به دمشق برقرار شد. اسرائيليها شبِ ورود بچهها به دمشق، از خوف اين كه امتياز تحميل قواعد بازي در جنگ لبنان از دستشان خارج شود و ابتكار عمل در نبرد، به جاي سوريهاي كپك، بيفتد به دست فرزندان خميني، در يك حركت تبليغاتي، آن آتشبس را اعلام كردند. سوريها هم بر خلاف روزهاي اول ورود ما، بعدها در عمل نشان دادند حال جنگيدن با اسرائيل را ندارند. خاطرهاي در اين رابطه دارم كه ماندهام آن را برايت بگويم يا نه؟
شما بگو، اگر خيلي فلفلي بود، بعداً كه نوار را پياده ميكنيم، قيد مكتوب كردن آن را ميزنيم. عرض شود به حضور شما، روزي كه آمديم فرودگاه بينالمللي دمشق تا به ايران برگرديم، در كنار آسانسور كريدور اصلي فرودگاه، من و همت ايستاده بوديم تا آسانسور بيايد پايين و برويم با آن طبقه بالا، در رستوران فرودگاه غذا بخوريم. به ناگهان در آسانسور باز شد. ديديم دو تا آمريكايي، يك مرد و يك زن كه هر دو از اين شلوارهاي جين چسبان پوشيده بودند و اصلاً وضع جالبي نداشتند آمدند و با ما سوار آسانسور شدند. حالا من و همت با آن سر و ريخت و لباس فرم سپاه به تن، اين" هِلو جوني"ها هم اين جوري؛ يادم ميآيد مردك آمريكايي يك دانه از اين كلاههاي كابويي سرش گذاشته بود، چكمه چرمي به پا داشت و سيگار برگي را پك ميزد. هرهر و كركر خنده هر دو نفر برقرار بود. حاجي از اينها پرسيد كه هستند و در دمشق به چه كار آمده اند؟
آن يارو، با آن قد دكل ِ خودش رو به ما كرد و گفت: " ما از طرف U.N به اينجا آمدهايم تا بر آتشبس نظارت كنيم! بعد هم مدام مسخرگي ميكرد و به من و همت ميگفت: "! Be Cool , My Friend“. يعني بي خيال دوست من! الغرض، آسانسور رسيد طبقه بالا، در باز شد و اينها رفتند بيرون. پشت سرشان كه از كابين آسانسور درآمديم، يك دفعه ديدم همت كه صورتش از غضب مثل لبو سرخ شده بود، دست انداخت بازوي مرا گرفت و گفت: " اين بي پدرها را ديدي سعيد؟ به خدا قسم اگر ما در جنگ با صدام، يك لحظه سستي و ضعف از خودمان نشان بدهيم، يك روز چشم باز ميكني و ميبيني امثال همين اراذل آمدهاند توي فرودگاه مهرآباد! "
حالا ما آنجا كلهمان داغ بود، نفهميديم حاجي دارد چه ميگويد. گذشت تا اواخر شهريور سال 67، توي همين فرودگاه مهرآباد؛ خدا شاهد است نسخه بدلهاي همان يارادنقليها بودند كه ديدم با عنوان مامورين "يونيماگ-كميسيون ناظر سازمان ملل بر آتشبس بين ايران و عراق- به فرماندهي ژنرال صرب؛ "اسلاو كايوويچ" به تهران آمدهاند. با همان دك و پوز، همان ولخنديها و همان My Friend گفتنها!... الله اكبر، چه بصيرتي داشت همت!
چطور شد خودت با همت به ايران برگشتي؟ قصهاش مفصل است؛ به خاطر اين كه مسئوليت كارهاي شناسايي قوا را به عهده داشتم، آقاي كوچك محسني خيلي تاكيد داشت كه آنجا بمانم و به ايران برنگردم و به همراه شهداي عزيزمان " كاظم نجفي رستگار" و " عليرضا موحد دانش" به كار ادامه بدهم. واقعيت مطلب را بخواهي، شايد در بادي امر خودم هم مايل به ماندن بودم، ولي خیلي بيش از آن تمايل، دوست داشتم با خود همت بمانم.
يعني بودن با همت برايت مرجح بود؟ درست است؛ برايم با همت بودن ارجحيت داشت. شايد علت عمده چنين تمايلي احساس تنهايي شديد بود. اسارت حيرتانگيز متوسليان، كمر مرا هم مثل خيلي از بچهها شكست. براي اولين بار در عمرم، آنجا بود كه حس كردم دارم به مرز پوچي ميرسم؛ يعني ميديدم كه ديگر بدون حاجي- متوسليان- چيزي نيستم و در حال حاضر، فقط يك نفر ميتواند بيايد عَلَم برزمين مانده احمد را بردارد و علمدار ما باشد و آن هم همت است.
البته شايد پيش از آن واقعه تلخ، خود همت هم در وسع خودش نميديد روزي از راه برسد كه او بيايد و عَلَم انسان شگفتانگيزي به اسم احمد متوسليان را بردارد و به دوش بكشد.
در هر حال، اين مشيت بالغه حضرت حق است كه امور عالم و آدم را تدبير ميكند و بر اساس همين مشيت هم هست كه اقتضا ميكند "ولي"اي برود تا "ولي" بعدي بيايد و علمدار امور بشود. بله حسين جان؛ خودم آمدن با همت به ايران را به ماندن در لبنان ترجيح دادم.
در بازگشت به تهران، مستقيماً عازم خوزستان شديد؟ نه، بعد از آن كه به تهران برگشتيم، به اتفاق همت رفتيم به سپاه منطقه 10 تهران. آنجا جلسهاي تشكيل شد كه حضار آن عبارت بودند از: حاج داوود كريمي فرمانده وقت سپاه منطقه 10، محمد اويسي مسوول واحد عمليات منطقه 10، همت و بنده. يادم هست صبح روز جمعه بود كه اين جلسه تشكيل شد. در شروع جلسه، ابتدا همت درباره وضعيت مبهم اسارت احمد و آخرين وضعيت نيروهاي ما گزارشي ارائه داد و بعد، حاج داوود كريمي به همت گفت: شما، همين فردا كه شنبه باشد، سريع "ياعلي" را بگوييد و به اهواز برويد. همين الآن هم كه ما داريم با شما صحبت ميكنيم، خيلي دير شده و شايد امشب يا فردا شب، حمله بزرگ در جنوب شروع بشود. شما سريع برويد به اهواز، ما هم برايتان نيرو و پرسنل كادر مورد نيازتان را اعزام ميكنيم. عجالتاً خودتان برويد و آن تعداد از نفراتتان را كه در تهران- مشخصاً پادگان امام حسين(ع)- پراكنده هستند را پيدا و سرخط كنيد و به آنها بگوييد به اهواز بروند.
يعني در آن آشفتگي و پراكندگي نيروهاي تيپ و فقدان امكانات، همت ميخواست فيالفور تيپ 27 را از نو ظرف چند شبانه روز راه اندازي كند؟ مگر شدني بود؟
خب ديگر؛ همت بود. خداوكيلي خيلي دوست داشت براي آن نبرد خودش را سريع به پاي كار برساند. شايد اگر هر فرمانده ديگري به جاي همت بود؛ يعني آدمي كه تازه از لبنان برگشته و هنوز غبار خستگي چنين سفري را به تن دارد و هنوز هم با ضربه روحي ناشي از فقدان همرزمي در اندازههاي احمد متوسليان دست به گريبان است، دست كم 10، 20 روزي خودش را از قيل و قال زمانه كنار ميكشيد تا بتواند با خودش خلوتي داشته باشد و بار ديگر خودش را جمع و جور كند و بعد هم بيايد با مجموعه آدمهايي در قالب يك تيپ رزمي سپاه كلنجار برود و بتواند خودش را در جايگاه فرمانده جديد، به آنها اثبات كند.
منتها...، همت ابداً اسير چنين عوالمي نبود؛ واقعاً آمده بود تا در آن شرايط سرنوشتساز جنگ و مملكت، دين خودش را ادا كند. به همين دليل هم ديديم با آن خلق و خوي پهلواني كه داشت، خيلي قَدَر از رختِ تعلقات لخت شد
يك دفعه ديدم همت كه صورتش از غضب مثل لبو سرخ شده بود، دست انداخت بازوي مرا گرفت و گفت: " اين بي پدرها را ديدي سعيد؟ به خدا قسم اگر ما در جنگ با صدام، يك لحظه سستي و ضعف از خودمان نشان بدهيم، يك روز چشم باز ميكني و ميبيني امثال همين اراذل آمدهاند توي فرودگاه مهرآباد! "
و به اين گود قدم گذاشت.
همت بعد از آن جلسه به اهواز رفت؟ نه. بعد از آن جلسه، همت سري زد به پادگان امام حسن مجتبي(ع)؛ همين پادگان فعلي لشكر 27 در بزرگراه اسبدواني. در آن ماههاي اوليه موجوديت تيپ 27، ما در تهران پادگان كه نداشتيم. اعزام نيروي تيپ در محل سابق سفارت آمريكا بود و نيروهاي بسيجي تهران را از آنجا به جنوب ميفرستادند. پادگان امام حسن (ع) هم در اصل يك پادگان نظامي نبود. آنجا تأسيسات و استاديوم اسبدواني نيمه كارهاي بود كه بعد از انقلاب به حال خودش رها شد و بعدها مسئولين،اين تأسيسات را تحويل سپاه دادند و اسمش شد پادگان امام حسن (ع).
آن روز هم چون مسئولين سپاه منطقه 10 تهران گروهي از نيروهاي داوطلب بسيجي را كه قرار بود در اختيار تيپ ما بگذارند، توي آنجا مستقر كرده بودند، همت رفت تا ضمن بازديد وضعيت اين نيروها،برايشان سخنراني كند و كمي با بسيجيها بجوشد. اگر بسيجيها را به دريا تشبيه كنيم، حاجي ماهي اين دريا بود. اصلاً تاب دوري آنها را نداشت. چه اينكه بسيجيها هم؛،حتي اگر اورا نميشناختند، با يك ديدار و سخنراني همّت شيفتهاش ميشدند.
به خاطر داري آن نيروهاي بسيجي مستقر در پادگان امام حسن (ع)، جمعي كدام گردان بودند؟ در آن ايام، پادگان امام حسن (ع)،پر بود از نيروهاي بسيجي. گرداني هم كه همّت براي نيروهاي آن صحبت كرد، هنوز اسم وعنواني نداشت، ولي همان جا، به دستور حاجي قرار شد اسم اين گردان را بگذارند«گردان حبيب بن مظاهر».
يعني همان عناصر كادر گردان حبيب كه سابق بر آن در فتحِ مبين و الي بيت المقدس در تيپ 27 حضور داشتند، در قالب اين گردان هم بودند؟ تا جايي كه ميدانم، نه! " حاج علی موحد" كه فرمانده گردان حبيب در حمله فتح خرمشهر بود، در آن روزها هنوز در لبنان بود. كادرهاي قديمي او هم پراكنده شده بودند. مسئولين سپاه منطقه 10 تهران، شخصي از نيروهاي كادر و دفتري سپاه تهران به اسم " علي غنيمي" را به عنوان سرپرست اين گردانِ تازه تاسيس تعيين كرده بودند. البته ايشان موقتاً سرپرستي اين گردان را به عهده داشت. بعد از آن كه اين گردان به اهواز آمد، بنا به دلايلي " غنيمي" از سرپرستي گردان كنار رفت و فرد ديگري به اسم " سيد اسماعيل محمدي" را كه سپاه منطقه 10 به تيپ فرستاد و سابقه عملياتي داشت، به عنوان فرمانده " گردان حبيببن مظاهر" تعيين كردند. بعد هم...
بالاخره چه جوري به اهواز رفتيد؟ همان روز با همت؟ يا اين كه اول شما رفتيد و بعد همت آمد، يا اين كه... [مكثي كوتاه، كلافه و عصبي]...
تو را به پیر و پيغمبر اين قدر موضوع را نپيچان آقا سعيد! توي اين نصفه شبي، هم وقت كم دارم، هم نوار؛ كلي سوالِ نپرسيده هم دارم. [سر كيف و با لحني بازيگوش ميگويد] اصلاً من يكي كشته مرده اين جوش و خروش ات هستم حسين جان! به قول اون پسر خاله جناب كلاه قرمزي؛ برم واسهات نون سنگك بگيرم؟ برم واسهات نوار بگيرم؟[ميخندد].
نخير؛ خنده بازار سر كار شروع شده؛ پنج دقيقه OFF ميدهيم [قطع ضبط]. □
رسيده بوديم به آنجا كه به اتفاق "همت" به اهواز رفتيد. نه ديگر عزيز من؛ حاجي همان روز، بعد از ديدار با بسيجيها در پادگان امام حسن(ع)، به اهواز رفت، ولي من ماندم تهران تا ضمن سركشي به پادگان امام حسين(ع) و پادگان وليعصر(عج) و ساير جاها، يك سري از كادرهاي اطلاعاتي را براي واحد خودمان – اطلاعات و عمليات تيپ 27 – جمع و جور كنم. يكي، دو روز بعد از عزيمت همت بود كه به اتفاق آن بچهها، رفتم اهواز.
آيا " عباس كريمي" [مسئول سابق واحد اطلاعات تيپ 27 تا عمليات فتح مبين] هم همراه شما به جنوب رفت؟ عرض به حضور شما، نه! عباس جلوتر از من، تعدادي از كادرهاي قديمي تيپ را جمع كرده و به اهواز رفته بود. البته وقتي در مدرسه شهيد مصطفي خميني اهواز- كه از حمله الي بيتالمقدس به بنه ما تبديل شده بود- او را ديدم، متوجه شدم هنوز از تبعات ناشي از جراحت شديد پايش در مرحله دوم عمليات فتح مبين عذاب ميكشد. منتها با همان پاي مصدوم، خودش را به همت رسانده بود. يادم هست عباس خيلي افسوس ميخورد از اين كه به علت بستري بودن در بيمارستان نتوانسته بود با ما به لبنان بيايد و از آن سختتر، كنار آمدن با واقعيت اسارت احمد متوسليان براي او بود. خلاصه، خيلي سريع دست به كار شديم تا در وهله اول، واحد اطلاعات و عمليات تيپ را از نو تشكيل بدهيم و در وهله بعدي، وارد عمل بشويم. ضمن هماهنگي همت با مسئولين سپاه منطقه 8 خوزستان، رفتيم و از سپاه اهواز، چند دستگاه موتورسيكلت تريل 125 "هوندا"، دوربين، قطب نما و تجهيزات تحويل گرفتيم.
حالا با توجه به اين كه در موقعيت فورس ماژور و در آستانه شروع حمله، تازه شما در اهواز داشتيد مقدمات راهاندازي مجدد تيپ 27 را طي ميكرديد، فكر نميكنم امكان عملي براي شركت تان در عمليات وجود داشته، درست است؟ اتفاقاً، بحث داغ آن روزها اين بود كه ما كادرهاي اطلاعاتي بهتر است خيلي زود خودمان را نسبت به منطقه و موقعيت عرصه عملياتي كه در شرف آغاز بود، توجيه كنيم. خوب يادم هست در همان ديدار اولمان در مدرسه شهيد مصطفي خميني، عباس كريمي با توجه به اشراف جالبي كه نسبت به اين جور مسائل داشت، به ما گفت: " با در نظر گرفتن شرايط فعلي تيپ، مطمئن باشيد در موقعيتي نيستيم كه بتوانيم خودمان را در قالب يگاني به مرحله شركت در شب اول عمليات برسانيم، ولي لازم است هر چه سريعتر نسبت به موقعيت خطوط دشمن و وضعيت منطقه تعيين شده براي عمليات – يعني محور بيابان كوشك- پاسگاه زيد-دشت شلمچه- توجيه بشويم و به قول معروف؛ منطقه دستمان بيايد، تا اگر قرار شد در مرحله بعدي، به صورت يگاني وارد عمل بشويم، با استفاده از اطلاعات ميدانيِ گردآوري شده و توجيه دقيق خودمان نسبت به اين منطقه، با اقتدار و مسلط برويم پاي كار. بنابراين، فعلاً در شرايط حاضر، ماموريت اصلي ما كسب آمادگي براي شركت در مرحله اول عمليات نيست." بعد از آن نشست توجيهي با عباس كريمي و ساير نفرات واحدمان، سريع رهسپار منطقه شديم.
مشخصاً به كدام محور رفتيد؟ محور مياني منطقه عملياتي رمضان؛ يعني دژ مرزي عراق در حد فاصل پاسگاه منهدم شده كيلومتر 25 ايران و پاسگاه متعلق به گارد مرزي عراق، معروف به پاسگاه زيد. رفتيم توي خط و با استفاده از نقشه و كالكهاي موجود- كه آنها را اطلاعات سپاه اهواز به ما داده بود- سعي كرديم ضمن سركشي به هر يك از مختصات منطقه، خودمان را نسبت به وضعيت آنجا توجيه كنيم.
مهمترين خطري كه در زمين منطقه، كل سرنوشت عمليات در شرف آغاز ما را تهديد ميكرد، ول كردن آب در آن بيابان توسط عراقيها بود.
چطور؟ در محور جنوب پاسگاه زيد، مهندسي ارتش عراق، ديواره شرقي كانال سي كيلومتري پرورش ماهي را در چند نقطه شكافته بود و آب اين كانال را به سمت خطوط دفاعي ما رها كرد. مشخصاً در شمال پاسگاه عراقي بوبيان، يك آب گرفتگي گستردهاي ايجاد شد كه روز به روز هم دامنه آن وسعت پيدا ميكرد. لذا فرماندهان ارشد قرارگاه مركزي كربلا براي اين كه با گسترش آب گرفتگي، خطر باتلاقي شدن زمين و قفل شدن آن به روي واحدهاي تكور پياده و زرهي ما روز به روز بيشتر ميشد، تاكيد زيادي داشتند كه بايد هر چه زودتر حمله را شروع كنيم.
حالا اين يكي را هم در حاشيه بگويم؛ آن مانع طبيعي معروفي كه در عمليات عظيم كربلاي 5، در ديماه 1365، در منطقه سر راه نيروهاي ما قرار داشت و به " درياچه ماهي" معروف بود، در واقع امر، مبداء ايجاد آن، همين رهاسازي آب كانال پرورش ماهي از منطقه بوبيان در تابستان سال 1361 بود.
براي عمليات رمضان، تيپ 27 محمد رسولالله(ص) به كدام يك از قرارگاههاي عملياتي چهارگانه-قدس، فجر، فتح و نصر- مامور شد؟ تا جايي كه به خاطر دارم، از همان روزهاي اول استقرار كادرهاي تيپ 27 در اهواز، يگان ما- بنا به سابقه قبلياي كه در فتح مبين و حمله فتح خرمشهر داشت- رفت زير پوشش "قرارگاه عملياتي نصر" كه فرماندهي جناح سپاهي آن و لشكر نصر سپاه را، شهيد عزيزمان " غلامحسين افشردي" معروف به حسن باقري عهدهدار بود. منتها، تا تيپ ما بيايد و خودش را جمع و جور كند كه وارد عمل بشود، چند روزي گذشت و در مراحل اول و دوم عمليات رمضان، " قرارگاه عملياتي نصر" در زمين به شدت مسلح شلمچه وارد عمل شد و به علت درگيري شديد با دشمن، واحدهاي تحت امر آن- تيپهاي 31 عاشورا به فرماندهي شهيد مهدي باكري، 21 امام رضا(ع) به فرماندهي شهيد "وليالله چراغچي" و 7 وليعصر(عج) دزفول به فرماندهي " عبدالمحمد رئوفي نژاد" – متحمل صدمات زيادي شدند.
اين بود كه به صلاحديد فرماندهان ارشد" قرارگاه مركزي كربلا"، تيپ 27 محمد رسولالله(ص) از كنترل اسمي" قرارگاه عملياتي نصر" خارج شد و تحت كنترل "قرارگاه عملياتي فتح" قرار گرفت. تلاش اصلي در عمليات رمضان به اين قرارگاه محول شده بود و علاوه بر لشكر 92 زرهي ارتش به فرماندهي شهيد بزرگوار، امير سرتيپ " مسعود منفرد نياكي"، قدرترين تيپهاي مانوري سپاه، مثل تيپ 8 نجف اشرف به فرماندهي "احمد كاظمي"، تيپ 25 كربلا به فرماندهي " مرتضي قرباني" و تيپ 14 امام حسين(ع) به فرماندهي " علي زاهدي" را در اختيار داشت. فرماندهي اين قرارگاه...
مگر حسين خرازي فرمانده تيپ 14 امام حسين(ع) نبود؟ تا قبل از رمضان بله، اما وقتي لشكر فتح سپاه را در اوايل تابستان 61 از نو تشكيل دادند، فرمانده اين لشكر شد شهيد "مصطفي رداني پور"، جانشين او شد " مصطفي ربيعي" و معاونت طرح و برنامه عمليات لشكر فتح را هم سپردند به شهيد حسين خرازي. اين شد كه در عمليات رمضان، فرماندهي تيپ 14 امام حسين(ع) را معاون خرازي يعني علي زاهدي به عهده گرفت.
فرماندهي "قرارگاه عملياتي فتح" در رمضان را چه كسي به عهده داشت؟ از آنجا كه در آن سالها ارتش و سپاه مشتركاً هر عملياتي را طراحي و هدايت ميكردند، فرماندهي قرارگاههاي عملياتي هم به صورت مشترك اداره ميشد. در قرارگاه عملياتي فتح هم همين روال برقرار بود و فرماندهي آن را شهيدان عزيزمان امير سرتيپ منفرد نياكي و حجتالاسلام ردانيپور به عهده داشتند.
ادامه دارد ...