امروز شنبه 20 مهر 1387
Saturday 11 October 2008
داخلی  »  مصاحبه  »  نگاه ويژه

برش‌هایی از كتاب «آقا سعید و جنگ» - بخش اول

!Be Cool, My Friend

مرجع : سوره - شماره 30 8 مهر 1386 ساعت 2:01
چند و چون فراهم آمدن اوراق پيوستي به اين اشاره، نقلي دارد دور و دراز. اجمال قضيه اينكه وقتي قرار شد در سال 1381 براي پژوهش «ضربت متقابل»- كتاب دوم از كارنامه عملياتي لشكر 27 محمد رسول الله (ص)- دورخيز كنم، در صدر سياهه اسامي نقش­آفرينان وقايع مورد اشاره در كتاب موصوف، كه بايد با آنها مصاحبه مي‌شد، نام «آقا سعيد» قرار داشت.
!Be Cool,  My Friend
چند و چون فراهم آمدن اوراق پيوستي به اين اشاره، نقلي دارد دور و دراز. اجمال قضيه اينكه وقتي قرار شد در سال 1381 براي پژوهش «ضربت متقابل»- كتاب دوم از كارنامه عملياتي لشكر 27 محمد رسول الله (ص)- دورخيز كنم، در صدر سياهه اسامي نقش­آفرينان وقايع مورد اشاره در كتاب موصوف، كه بايد با آنها مصاحبه مي‌شد، نام «آقا سعيد» قرار داشت. مصيبت امّا اينجا بود كه صيد نهنگ از درون يك فنجان، به مراتب آسان­تر است از حرف كشيدن سيستماتيك از اين بشر. دست آخر دي ماه همان سال، شبي دير وقت به ديدارم آمد. بحثمان در باره عمليات رمضان حسابي گل انداخت و به فضل حضرت حق، نطق آقا سعيد باز شد، ضبطي به ميان آمد و... مجلس كه به آخر رسيد، الله اكبر اذان صبح بود و حاصل گفت و شنيدمان شد 180 دقيقه مصاحبه غير متعارف، پر از بداعت و ناگفته‌ها از دوران جنگ و مردان جنگ، ضبط شده بر روي 2 حلقه كاست 90 دقيقه‌اي سوني.
يك نسخه پياده شده – و صد البته با مبالغي فراوان جرح و تعديل ضروري- از اين مصاحبه را در 92 برگ A4 تهيه كردم و براي استفاده در كتاب، تحويل مولف محترم «ضربت متقابل» برادرم «گل علي بابايي» دادم. اصل نوارها هم رفت توی آرشیو مدارک صوتی و تصویری حقیر، برای روز مبادا. في الحال از آن شب و آن مصاحبه، چهار سال می­گذرد. چندی پیش، بعد از کلی لیت و لعل، سرانجام آقا سعید رضایت داد بیاید و بنشیند پای ضبط، برای تدوین روایت شفاهی او از وقایع – به قول ایشان؛ 10 سال-­ دفاع مقدس. همان جا بود که به یاد آن دو کاست مهجور حاوی مصاحبه سانسور نشده مان افتادم. نشستم به استماع مجدد محتویات­شان و دیدم چه قدر به کار پروژه در دست اقدام بنده می­خورند. از نو آنها را پیاده کردم؛ این بار بدون خودسانسوری. تا آنها را بزنم به تنگ سایر بخش‌های خاطرات در شرف ضبطِ جوانمردی که آقا مرتضی [آوینی] او را خیلی قبول داشت و در وصفش نوشت: «...بازهم بالاخره مصاحبه ما با آقا سعید ناتمام می­ماند و حسرت ادامه صحبتهای او، بردل ما. او یکی از پرورده‌های میدان رزم وجهاد فی سبیل‌الله است و اگر انقلاب اسلامی هیچ دستاوردی جز پرورش انسانهایی این چنین نداشت، باز هم می‌ارزید تا حزب الله، جان و سر خویش را فدای حفظ آن کند».
به پیوست، برشهایی از کتاب در دست نگارش «آقا سعید وجنگ» را به خوانندگان سوره؛ که به باور من مخاطب‌هاي اصلی این یادهای زلال­اند، تقدیم می­کنم.

حسین بهزاد

به نام خدا. الان که داریم پای سفره این گپ و گفت می­نشینیم، ساعت 23:30 شب نهم دی­ماه سال 1381 در تهران است. مقطع زمانی موضوعی برای این مصاحبه، تابستان 1361 و محوریت صحبت ما، عملیات برون مرزی رمضان خواهد بود. خب آقا سعيد، دست به نقد شما يك معرفي اجمالي از خودت داشته باشي، پر بدك نمي شود.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله. من با این تبصره «معرفی اجمالی» قدری مشکل دارم و از آنجا که این سوال شما یک کمی آمریکایی است و مشکوک می­زند؛ برای همین هم از جواب دادن به آ ن بهتر است صرف نظر کنم عزیز من [می­خندد]. 

در هر صورت، رسم همواره براین بوده که مصاحبه شونده خودش را معرفی کند و الّا من که آمار حضرتعالی دستم هست و می‌دانم با چه جَنَمی طرف حسابم.
باشه آقا جون من؛ تسلیم! سعید قاسمی هستم؛ متولد 29 خرداد 1339 در تهران. پدرم شغل­اش حسابدار است و مادرم؛ بانویی دیپلمه و خانه دار. سه برادر و خواهر هستیم. من فرزند ارشدم، بعد از من خواهرم به دنیا آمد و بعد هم اخوی­مان آقا حمید. تا پنج سالگیِ من، ساکن خیابان ری بودیم و سال 1344 نقل مکان کردیم به خیابان مهر نارمک. دوره ابتدایی را که تمام کردم، رفتم مدرسه راهنمایی «دادبه» و دوره متوسطه را هم در دبیرستان «دارالفنون» رشته ریاضی فیزیک خواندم. یادش به خیر، از نارمک با یک دوچرخه کورسی رکاب می­کشیدم و می­رفتم دارالفنون آن هم با آن سر و وضع ژيگولی؛ شلوار لی و ژاکت اسپورت با آرم «آدیداس» و کاپشن «رانگلر» و موهای انبوه مجعّد. کلّی برای خودمان «تین­ایجر» بودیم حسین جان. 

دیپلمت را در چه سالی گرفتی؟
خرداد سال 57. بعد بنا شد برای ادامه تحصیل، بروم خارج از کشور. بعد از پیروزی انقلاب، اوضاع دانشگاه­های ایران تق و لق شده بود و مراکز دانشگاهی مملکت، شده بود ناهار بازار احزاب سیاسی، چپ افراطی و التقاطیون مذهبی؛ با آن میتینگ­ها و شلوغ­کاریها و زد و خوردهای حیدری- نعمتی هر روزه دایر در محوطه دانشگاه­ها.
این شد که به صلاح دید پدر و مادرم، مقرر شد بروم خارج. با چندتایی از دانشگاه­های معتبر اروپایی مکاتبه کردیم و دست آخر، از یکی از مراکز دانشگاهی فرانسه برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی مکانیک پذیرش شدم و... 

کدام دانشگاه؟!
دانشگاه لیون، واقع در شهری به همین نام، در کشور فرانسه. خانواده هم خیلی از این موضوع راضی بودند. ولی قسمت ما چیز دیگری بود. دست تقدیر، مرا به جای غرب اروپا راهی سپاه غرب کشور کرد و از اوایل سال 1359، سعادت نصیبم شد و شدم یکی از کادرهای دفتر«حاج محمد بروجردی» در ستاد سپاه غرب؛ در شهر کرمانشاه ِ اسبق، باختران سابق و کرمانشاه فعلی!
جنگ عراق - یا بهتر است بگویم کل جهان استکبار -که با ما شروع شد، جوانی بیست ساله بودم و مثل همه هم نسل‌هایم، پر از شر وشور.

بعد از شروع جنگ هم در سپاه غرب، فعالیت دفتری داشتی یا اینکه...
نه! مدام از کرمانشاه جیم می­زدیم و سوار بر موتور می­رفتیم سمت محورهای عملیاتی؛ مناطق کوهستانی و صعب العبوری که واحدهای سپاه دوم ارتش عراق در آنجا مسلط بودند. مشخصاً کانی سخت، شور شیرین و... یک جور کشش غریزی به کارهای شناسایی داشتم. با خودم دوربین عکاسی می­بردم و در آن مناطق، از نقاط تجمع و سنگرها و مواضع عراقی­ها عکس می­گرفتم. آن روزهای اول جنگ – که خودت می­دانی- مقوله اطلاعات و عملیات جنگی هنوز سروشکلی نگرفته بود. منظورم مثل سال دوم جنگ است که سپاه در هر محور آدمهای قَدَری را مشخصاً با گرایش اطلاعاتی در اختیار داشت. خودمان شوری داشتیم و می­رفتیم دنبال این قضایا. 

آقای بروجردی ازاین که یکی از عناصر دفتر ستادش «مدام جیم می­زد می­رفت توی محورهای عملیاتی» ناراحت نمی­شد؟ در هر صورت شما در ستاد سپاه غرب مسئولیت مهمی داشتی. واکنش ایشان چطور بود؟
حاج محمد خودش یک ساعت هم توی سپاه کرمانشاه به زور بند می­شد. دائم می­رفت برای سرکشی مناطق سپاه منطقه 7 و تا از جیک و پوک وضعیت خطوط عراقی­ها و کم­ و کاستی­های بچه­ سپاهی­ها در این مناطق مطلع نمی­شد، آرام و قرار نمی­گرفت. سپاه منطقه 7 می­دانی یعنی چه؟ یعنی سپاه­های استان آذربایجان غربی،کردستان، کرمانشاه، ایلام و همدان. به استثتناء استان همدان، در هر کدام از آن چهار استان دیگر، ما با عراق هم مرز بودیم و علاوه بر درگیر بودن با سپاه­های یکم و دوم ارتش عراق، با گروه­های مسلح ضد انقلابی منطقه غرب هم درگیر یک جنگ فرسایشی بودیم. حاج محمد یکسره درگیر رتق و فتق معضلات این جبهه پهناور و پیچیده بود. از طرفی چون می­دید جیم زدن بنده از ستاد، خروجی دارد و گزارش­های شناسایی ما را می­خواند و عکس­هایی را که از مناطق استقرار و تجمع عراقیها می­گرفتیم می­دید، خیلی خوشش می­آمد از این کارهای ما. ضمن این که در سپاه کرمانشاه، نیروی دفتری به قدر کافی موجود بود و کار ستاد و دفتر حاج محمد، در مدت غیاب بنده لنگ نمی­ماند.

... پاییز سال 1360، پنج روز مانده به عملیات «مطلع الفجر» قرار شد برای دیده­بانی و شناسایی ارتفاعات «گیلانغرب»، بروم به آن منطقه، اما... قسمت چیز دیگری بود و سر از «مریوان» درآوردم! 

خودت در خواست انتقال به سپاه مریوان را داده بودی؟
نه عزیز من، صبح روز سرد پائیزي یکشنبه 15 آذر 1360، احمدمتوسلیان برای ملاقات با حاج محمد آمد به سپاه کرمانشاه. حالا تا آن زمان ما خیلی وصف این آدم را شنیده بودیم، اصلاً صرف نام احمد متوسلیان مثل اسم رستم، یک جور جذبه اسطوره­ای در ذهن بچه­های سپاه غرب داشت. یَلی بود که مثل و مانندی نداشت. 

قبل از آن روز مگر او را ندیده بودی؟
نه حسین جان؛ مصیبت این بود که هر بار احمد برای شرکت در جلسه فرماندهان سپاه منطقه 7 به کرمانشاه می­آمد من در سپاه نبودم، یا اگر بودم، درگیر کاری بودم و متوجه آمد و رفت او نمی­شدم. البته وصفش را مدام از قدیمی­های سپاه غرب می‌شنیدم. بیشتر از همه، از خود حاج محمد بروجردی كه با او بچه محل بود. در خيابان مولوي تهران. روي اين حساب، مي‌دانستم احمد دانشجوي مهندسي الكترونيك بوده، در دانشگاه علم وصنعت. گمان نکنم ایشان در بین فرماندهان قَدَرسپاه غرب، احدی را به اندازه احمد متوسلیان دوست داشت. القصه این که آن روز، بعد از نود و بوقی، نشسته بودم و داشتم نامه­های اداری ستاد را برای تعیین تکلیف­شان توسط حاج محمد، دسته بندی می­کردم که احساس کردم، یکی رو به روی من ایستاده. سرم را که از روی کاغذها بلند کردم، دیدم پاسدار جواني، سبزه رو و بلند قد، با یک لبخند کمرنگ و لحن جدّی و مؤدب مي‌گويد: «آقا میرزا هستند؟»
اسم شناسنامه­ای حاج محمد بروجردی، «میرزامحمد» بود و فقط حواریون خاص ایشان، او را به اسم «آقا میرزا» صدا می­زدند. فهمیدم طرف صحبت من لابد از دوستان صمیمی حاج محمد است. گفتم: «فرمایش برادر»؟ گفت: «لطفاً به ایشان بگویید احمد متوسلیان آمده.»
آقا ما را می‌بینی! خشکمان زد. همین طور‌
آقا مرتضی [آوینی] او را خیلی قبول داشت و در وصفش نوشت: «...بازهم بالاخره مصاحبه ما با آقا سعید ناتمام می­ماند و حسرت ادامه صحبتهای او، بردل ما. او یکی از پرورده‌های میدان رزم وجهاد فی سبیل‌الله است و اگر انقلاب اسلامی هیچ دستاوردی جز پرورش انسانهایی این چنین نداشت، باز هم می‌ارزید تا حزب الله، جان و سر خویش را فدای حفظ آن کند»
هاج و واج رفته بودم توی بحر سیاحت این بشر. باورم نمی­شد بیدار هستم؛ یعنی این، همان شیر کردستان؛ برادر احمد متوسلیان است؟! به قول امروزی­ها، پاک هنگ کرده بودم! انگار خودش فهمید چه حال و روزی دارم. خندید و گفت: «حال شما خوبه برادر جان؟!»
به خودم آمدم و سر ضرب پاشدم رفتم دم در اتاق حاج محمد، در زدم و به حاجی گفتم برادر متوسلیان با شما کار دارند. حاج محمد سریع آمد جلوی در، با احمد خیلی گرم دیده بوسی کرد و رفتند داخل اتاق و مشغول صحبت شدند. 

موضوع صحبت شان چه بود؟
چون وارد اتاق نشدم، از ریز صحبتهای­شان مطلع نشدم. منتها اجمال مطلب را می­دانستم؛ قرار بود بعد از حمله گیلانغرب، در محور مریوان- پاوه عملیات بزرگی شروع بشود. آقای بروجردی این را سربسته به من و چند نفر از بچه‌ها گفته بود. علی ایّ حال، حدود یک ساعت بعد، دیدم هر دو از اتاق بیرون آمدند. آنجا احمد رو کرد به حاج محمد و گفت: «پس با اجازه شما از همین امروز، این برادر از ستاد سپاه غرب منفک هستند و با ما می­آیند مریوان.» 

منظورش تو بودی؟
آره، نگو قبلاً حاج محمد از شلوغ بازی­های ما در ادواری که توی خطوط غرب دوربین می­کشیدیم، برای احمد تعریف کرده بوده، این شد که احمد همان روز از حاجی خواست تا ما را از سپاه کرمانشاه آزاد کند و بفرستد مریوان، برای کارهای شناسایی در محور «شمشیر». 

از اين پيشامد غير منتظره چه احساسي داشتي؟
از خوشحالي داشتم بال در مي­آوردم. در خواب هم نمي­ديدم كه يك روزي قسمتم بشود و بروم زير دست احمد متوسليان. حالا ديگر نمي­دانم چه شد كه او ما را به شاگردي قبول كرد. اصلاً يك بصيرت باطني عجيبي داشت اين آدم. يك دفعه­اي مي­ديدي وسط 100 نفر آدم، مي­آمد جلو، سر وقت تو، تو را انتخاب مي­كرد و مي­برد توي جرگه يارانش. حالا شايد در آن جمع صد نفره، خيلي­ها بودند كه از هر لحاظ به شما برتري داشته باشند، اما احمد به اين حرفها كاري نداشت. انتخابش را كه مي­كرد، ديگر كار تمام بود. اين كه در من چه ديد كه قبولم كرد، خودش مي­دانست و خداي خودش. والٌا، ما كه لايق نبوديم. بعد به حاج محمد گفت: “ ترتيب مسائل اداري انتقال اين برادرمان را خودتان بدهيد.” آمد طرفم، دستم را گرفت توي دست هاي قرص و درشتش و ادامه داد: “ برادر سعيد! شما از حالا ده دقيقه فرصت داري وسايل خودت را جمع كني. بيرون سپاه، توي لندرور، منتظرتان هستيم.” از بعدازظهر آن روز پاييزي سال 1360، دفتر زندگي من ورق خورد، صفحه جديدي باز شد كه نه فقط تا پايان جنگ، بلكه احساس مي­كنم تا آخرين لحظه حيات من در اين دنيا، در هر سطر آن صفحه، نقشي از احمد متوسليان را مي­شود ديد... كور شده! خوب داري از ما حرف مي­كشي­ها! اصلاً ببينم؛ مگر قرار نبود موضوع صحبتمان قضاياي تابستان 61 باشد؟

تورقي در يادداشت­هاي روزانه پاييز 1360 آقا سعيد:
يكشنبه 15 آذر 1360

همراه برادر احمد متوسليان، كرمانشاه را به مقصد مريوان ترك كردم. ابتدا قرار بود براي ديده­باني در منطقه گيلانغرب، كه عمليات [مطلع­الفجر] تا 4، 5 روز ديگر در آنجا شروع مي­شود، به آن منطقه مي­رفتم، اما عمليات در منطقه مريوان نيز نزديك است. ترجيح دادم هم براي شركت درعمليات[ محمد رسول­الله(ص)] و هم براي كمك به واحد اطلاعات و عمليات سپاه مريوان، براي چند ماه به مريوان بروم؛ شايد خدا توفيقي دهد و در اين چند ماه، بيشتر ساخته شوم. همچنين تجربيات بيشتري كسب كنم.
ساعت 14 ناهار را در سنندج خورديم و ساعت 17:30 به مريوان رسيديم. در ساعت 21:30 از سپاه مريوان با برادر احمد و يك راننده، سوار بر "لندرور" راه افتاديم به سمت " دزلي"، تا بعد از آنجا، به سمت قله " تته" برويم. جاده را برف سنگيني پوشانده بود و " لندرور" ما، به سختي از گردنه بالا مي­كشيد. ساعت 23:30 به تته رسيديم. شب را در مقر تته كه خيلي هم سرد بود، خوابيديم. 

دوشنبه 16 آذر 1360
صبح، نماز را خوانديم، صبحانه خورديم و قبل از روشن شدن هوا، با برادر احمد از مقر خارج شديم. براي شناسايي بايد به سمت ارتفاعات " شمشير" مي­رفتيم. برف سنگين و مه غليظ، جاده­هايي را كه در معرض ديد دشمن قرار دارند، پوشانده بود.

بسيار خوب، در ابتداي تابستان 1361، در تيپ 27 محمد رسول­الله(ص) چه مسئوليتي داشتي؟
از پايان مرحله دوم عمليات "الي بيت المقدس" در هجدهم ارديبهشت 61 تا قبل از شروع عمليات رمضان در 22 تير همان سال، مسئوليت واحد اطلاعات و عمليات تيپ 27 محمد رسول­الله(ص) را به عهده داشتم. چنانكه لابد همه آنهايي كه اين صحبت­ها را بعدها مي­خوانند مطلع­اند؛ روز 21 خرداد 61 مجموعه­اي از زبده­هاي سپاه در نبرد فتح خرمشهر به فرماندهي احمد متوسليان براي كمك به مردم مظلوم لبنان و سد كردن تهاجم ارتش اسرائيل، عازم سوريه شدند و [...] تقريباً اواخر دهه دوم تيرماه بود كه ما به ايران برگشتيم. در مراجعت به ايران و طي مراحل تجديد سازمان تيپ 27 كه مصادف بود با انتصاب مجدد شهيد عزيزمان " حاج عباس كريمي" به سرپرستي واحد اطلاعات و عمليات اين يگان، بنده به عنوان جانشين اين واحد مشغول به كار شدم و تا پايان عمليات رمضان هم با همين مسئوليت انجام وظيفه مي­كردم. 

خيلي خوب مي­شد اگر مي­توانستي بگويي كه بر مجموعه تيپ 27 محمد رسول­الله(ص) از فرداي اسارت موسس و فرمانده آن؛ احمد متوسليان، تا بازگشت شما به تهران چه گذشت؟!
بعد از آن واقعه تلخ و بسيار تاسف­باري كه براي فرمانده مجموعه " قواي محمد رسول­الله(ص) " در لبنان پيش آمد، مي­توانم بگويم نفس اين واقعه، يعني اسارت حيرت­انگيز احمد متوسليان به منزله شكل­گيري نقطه عطفي در تاريخ موجوديت و تكامل تيپ 27 محمد رسول­الله(ص) بود. حالا مااگر بخواهيم نگاه كلي­تري به واقعه چهاردهم تير 1361 داشته باشيم، بايد بگويم كه از دست دادن احمد متوسليان؛ في­الواقع در حكم ثَلَمه و صدمه­اي بود كه به كل سرنوشت تاريخي جنگ ما وارد شد. ما اين واقعيت را امروز كه حدود سيزده، چهارده سال از ختم جنگ گذشته، خيلي راحت­تر مي­توانيم درك كنيم. يعني الآن؛ با فراغ بالِ ناشي از گذشت زمان است كه مي­شود نقش تاثيرگذار و سرنوشت­ساز چهره­اي مثل احمد متوسليان را در نبردهاي فوق­العاده سنگيني مانند فتح مبين... 

منظورت فتح­المبين است؟!
لااله­الٌاالله! اصلاً فتح­المبين يك غلط مصطلح است عزيز من. قرآن مي­فرمايد: انٌا فتحنا لك فتحاً مبينا. نگفته فتح­المبينا! در تركيب عربيِ فتح مبين، الف و لام به مبين نمي­چسبد. تو كه عربي سرت مي­شود آقا جون من. فتح­المبين؛ اصطلاح غلطي بود كه رسانه­هاي متفاضل و بي سواد اين مملكت بيست و چند سال قبل آن را بر سر زبان خلق­الله انداختند و تا امروز هم گرفتار اين اصطلاح غلطيم ما. مثل سوتي­ ديگر آقايانِ مطبوعاتي و صدا و سيمايي كه خدا سال است به كودتاي نافرجام شبكه آمريكايي نقاب در پايگاه هوايي شهيد نوژه همدان، مي­گويند كودتاي نوژه!! بعد، مي­بيني داري توي دانشگاه فلان شهر براي بچه دانشجوها صحبت مي­كني، آخر جلسه كه نوبت پرسش و پاسخ مي­شود، مجري جلسه سوال يكي از اين بچه­ها را مي­خواند كه ؛ بفرماييد چرا شهيد نوژه مي­خواست عليه انقلاب كودتا كند؟!
آن وقت در مي­ماني چطور به اين جوان بگويي كه عزيز من! يك سال قبل از واقعه كودتا، يعني در تابستان 58، آن ايامي كه دكتر چمران و جمع قليل پاسداران تحت امر شهيد اصغر وصالي در محاصره پاوه توسط چند صد نفر نيروي ضد انقلابي دموكرات قرار گرفته بودند، يك خلبان از جان گذشته نيروي هوايي به اسم سرگرد " محمد نوژه" به همراه كمك­خلبانش ستوان "بشير موسوي" سوار بر يك اف.4 فانتوم از پايگاه هوايي همدان به پرواز درمي­آيد؛ مواضع دموكرات­ها را در اطراف شهر پاوه مي­كوبد و بعد، در برخورد با كوه، هواپيما سرنگون و اين دو نفر شهيد مي­شوند. قصه مال چه زماني است؟ اواخر تيرماه 58. كودتاي " شبكه نقاب" كي لو رفت و سركوب شد؟ اواخر تيرماه 1359. تازه مركزيت عوامل كودتاچي كه در پايگاه شهيد نوژه نبود؛ حضرات در همين تهران توطئه چيده بودند. باز مي­بيني بيست و چند سال است مدام مي­نويسند و مي­گويند " كودتاي نوژه"! 

داشتي از نقش تاثيرگذار احمد متوسليان در " فتح مبين" مي­گفتي.
آره ديگه[مي­خندد]. منتها شما با اين تك­مضراب­هايي كه وسط حرف آدم وارد مي­كني، باعث مي­شوي سر رشته از دست ما خارج بشود. الغرض...، امروز است كه مي­شود نقش موثر و تا حد زيادي منحصر به ­فرد احمد متوسليان را در فتح مبين و الي بيت­المقدس مورد بازنگري دقيق قرار داد. حالا اگر خدا مي­خواست و امكان تكرار چنين نبردهايي به فرماندهي احمد متوسليان در لبنان فراهم مي­شد و زمينه براي رويارويي مستقيم نظامي ما با اسرائيلي­ها بوجود مي­آمد، خب تاريخ داستان­هايي متفاوت با آنچه كه گذشت را درباره جنگ 1982 لبنان ثبت مي­كرد و اين داستان­ها، تا ابد زنده مي­ماند.
در هر حال، بنا به دلايلي، مسئوليت سرپرستي " قواي محمد رسول­الله(ص)" به منصور كوچك محسني محول شد و از تهران، به "همت" تكليف كردند: هر چه سريع­تر به همراه كادرهاي اصلي ستادي تيپ 27 به ايران برگرديد، چرا كه قصد داريم جنگ را در شرايط جديد ادامه بدهيم. 

پس مسئوليت تيپ 27- بركنار از بحث قواي محمد رسول­الله(ص)- از همان آخرين روزهاي حضور در سوريه بود كه به "همت" محول شد.
بله. حالا اگر شما بخواهيد شرايط و موقعيت فرماندهي در حد "همت" را درك كنيد، ناچاريد خودتان را در چنان وضعيت پيچيده و بغرنجي فرض كنيد. بايد بدانيد كه بنده خدا؛ همت، چند ضربه خورده. اول؛ ضربه روحي، به واسطه آن سفر بي بازگشت متوسليان در روز چهاردهم تير. همت انسان فوق­العاده­ عاطفي و با احساسي بود. عشق و علقه عجيبي اين بشر به احمد داشت. خدا گواه است چندين بار از خودش شنيدم كه مي­گفت: " والله من در زندگي­ام احدي را مثل حاج احمد دوست نداشته­ام و تا زنده باشم، هيچ كس براي من احمد نمي­شود."
حالا همت چشم باز كرده و ديده احمد رفت كه رفت!. موضوع ديگر؛ در شرايطي بار مسئوليت به دوش همت افتاده كه نصف يگان او به سوريه آمده­اند و نيمه ديگر، در پادگان­هاي سپاه تهران، بلا تكليف مانده­اند. ضربه ديگر، به واسطه پراكنده شدن امكانات
از بعدازظهر آن روز پاييزي سال 1360، دفتر زندگي من ورق خورد، صفحه جديدي باز شد كه نه فقط تا پايان جنگ، بلكه احساس مي­كنم تا آخرين لحظه حيات من در اين دنيا، در هر سطر آن صفحه، نقشي از احمد متوسليان را مي­شود ديد...
و تجهيزات آمادي تيپ 27 در جريان اعزام اين يگان به سوريه و لبنان به همت وارد شد. به چه معنا؟! يعني اينكه كل امكانات آماد و پشتيباني تيپ و ساز و برگ نظامي را كه در جريان عمليات الي بيت­المقدس در اختيار داشت، در جريان عزيمت به جبهه لبنان از دست تيپ بيرون رفت و هر بخش از اين ذخاير و ملزومات را جايي و دستگاهي از ما تحويل گرفت، به گونه­اي كه در شرايط بحراني بازگشت همت به ايران، عملاً دست و بال او از بابت امكانات آماد و پشتيباني خالي بود. 

براي ملموس شدن اين فقر لجستيكي تيپ 27 در آن برهه مي­تواني مثالي بياوري؟
ببين، وقتي ماموريت اعزام به سوريه را به تيپ ما ابلاغ كردند- فقط بنده يك قلم از آن را عرض مي­كنم- ما در واحد ترابري تيپ 27 حدود 150 دستگاه خودروي سبك و سنگين داشتيم كه عمده آنها را در حمله فتح خرمشهر، از دشمن غنيمت گرفته بوديم و به كار مي­گرفتيم. بعد، موقع عزيمت از خوزستان، به ناچار اين خودروها را به مراكز مربوطه سپاه در جنوب تحويل داديم و به دمشق پرواز كرديم. بعد كه با همت به ايران برگشتيم و قرار شد برويم پاي كار عمليات رمضان، از بابت تهيه ثلث خودروهايي كه تحويل داده بوديم هم، در مضيقه قرار داشتيم. 

قرار بود طبق توافق به عمل آمده ميان متوسليان و همت در روز هفتم تير 61 در سوريه، كادرهاي اصلي و رده­هاي مسئول ستاد و صف تيپ 27 به تهران بازگردانده شوند. اما در عمل ديده شد كه به استثناء شما و تعداد كمي از كادرهاي عملياتي، بخش قابل توجهي از پرسنل كادر تيپ 27 در لبنان و سوريه ماندند و به ايران بازنگشتند. علت اين ماجرا چه بود؟
اين مطلب، شايد ناشي از چند عامل بود. واقعيت اين بود؛ زماني كه به همت ابلاغ شد به ايران برگردد، خود حاجي هنوز به اين مطلب نرسيده بود كه يك بار، براي هميشه بايد از سوريه به ايران برگردد. حتي به خاطر دارم موقعي كه همت مي­خواست آن مجموعه كادرها را به ايران برگرداند، در پادگان زبداني، نظر حاجي اين بود كه بخش معتنابهي از نيروها در همان جا بمانند. همين اعلام نظر همت، در بين نيروها، واكنش­هاي متفاوتي بوجود آورده بود. چه اينكه اين افراد بعضاً حتي به اين نظر همت اعتراض داشتند. تلقي همت در آن برهه اين بود كه شايد مسئولين ارشد نظامي در ايران صرفاً براي يك عمليات بزرگ در جنوب برنامه­ريزي كرده باشند و بعد از آن، او قادر خواهد بود بار ديگر به لبنان بيايد. 

يعني به حفظ سرپل لبنان، براي جنگيدن با اسرائيل اعتقاد داشت؟
دقيقاً! حالا شايد تعبير بهتر از حال و هواي همت در اين مورد؛ تقاص گرفتن و انتقام از اسرائيل باشد. هم ازبابت قتل عام بي رحمانه شيعيان جنوب لبنان و مردم بيروت، هم به خاطر ماجراي احمد متوسليان. حاجي بر اين باور بود كه بايستي در اسرع وقت به لبنان برگرديم و يك بار براي هميشه، تكليف اين قضيه را روشن كنيم. خوب به ياد دارم همت در زبداني مي­گفت: " درست است كه امام فرموده­اند " راه قدس از كربلا مي­گذرد"، اما اگر در يك نوبت، ما كل مجموعه نيروهاي اعزامي به سوريه را به ايران برگردانيم، ديگر معلوم نيست چه وقت بخت ياري كند و پا بدهد تا بتوانيم مجدداً به عرصه يك نبرد مستقيم با اسرائيل برگرديم و ضربه­اي به آنها وارد كنيم. به همين دليل، همت واقعاً از ته قلب راضي نبود كه يكباره كل نيروها را جمع كند و به ايران برگرداند. 

در هر حال ماندن در سوريه عملاً حاصلي نداشت؛ اسرائيل بعد از تثبيت در عمق خاك لبنان و خرد كردن ماشين جنگي سوري­ها، يك طرفه اعلام آتش­بس كرده بود و مقامات دمشق هم اين وضعيت آتش­بس را پذيرفته بودند؛ در چنين شرايطي امكان درگير شدن با اسرائيل كه موجود نبود؟!
كجاي كاري برادر من! همان آتش­بس كذايي هم از صدقه سر ورود بچه­هاي ما به دمشق برقرار شد. اسرائيلي­ها شبِ ورود بچه­ها به دمشق، از خوف اين كه امتياز تحميل قواعد بازي در جنگ لبنان از دستشان خارج شود و ابتكار عمل در نبرد، به جاي سوري­هاي كپك، بيفتد به دست فرزندان خميني، در يك حركت تبليغاتي، آن آتش­بس را اعلام كردند. سوري­ها هم بر خلاف روزهاي اول ورود ما، بعدها در عمل نشان دادند حال جنگيدن با اسرائيل را ندارند. خاطره­اي در اين رابطه دارم كه مانده­ام آن را برايت بگويم يا نه؟ 

شما بگو، اگر خيلي فلفلي­ بود، بعداً كه نوار را پياده مي­كنيم، قيد مكتوب كردن آن را مي­زنيم.
عرض شود به حضور شما، روزي كه آمديم فرودگاه بين­المللي دمشق تا به ايران برگرديم، در كنار آسانسور كريدور اصلي فرودگاه، من و همت ايستاده بوديم تا آسانسور بيايد پايين و برويم با آن طبقه بالا، در رستوران فرودگاه غذا بخوريم. به ناگهان در آسانسور باز شد. ديديم دو تا آمريكايي، يك مرد و يك زن كه هر دو از اين شلوارهاي جين چسبان پوشيده بودند و اصلاً وضع جالبي نداشتند آمدند و با ما سوار آسانسور شدند. حالا من و همت با آن سر و ريخت و لباس فرم سپاه به تن، اين" هِلو جوني"‌ها هم اين جوري؛ يادم مي­آيد مردك آمريكايي يك دانه از اين كلاه­هاي كابويي سرش گذاشته بود، چكمه چرمي به پا داشت و سيگار برگي را پك مي­زد. هرهر و كركر خنده هر دو نفر برقرار بود. حاجي از اينها پرسيد كه هستند و در دمشق به چه كار آمده اند؟
آن يارو، با آن قد دكل ِ خودش رو به ما كرد و گفت: " ما از طرف U.N به اينجا آمده­ايم تا بر آتش­بس نظارت كنيم! بعد هم مدام مسخرگي مي­كرد و به من و همت مي­گفت: "! Be Cool , My Friend“. يعني بي خيال دوست من! الغرض، آسانسور رسيد طبقه بالا، در باز شد و اينها رفتند بيرون. پشت سرشان كه از كابين آسانسور درآمديم، يك دفعه ديدم همت كه صورتش از غضب مثل لبو سرخ شده بود، دست انداخت بازوي مرا گرفت و گفت: " اين بي پدرها را ديدي سعيد؟ به خدا قسم اگر ما در جنگ با صدام، يك لحظه سستي و ضعف از خودمان نشان بدهيم، يك روز چشم باز مي­كني و مي­بيني امثال همين اراذل آمده­اند توي فرودگاه مهرآباد! "
حالا ما آنجا كله­مان داغ بود، نفهميديم حاجي دارد چه مي­گويد. گذشت تا اواخر شهريور سال 67، توي همين فرودگاه مهرآباد؛ خدا شاهد است نسخه بدل­هاي همان يارادنقلي­ها بودند كه ديدم با عنوان مامورين "يونيماگ-كميسيون ناظر سازمان ملل بر آتش­بس بين ايران و عراق- به فرماندهي ژنرال صرب؛ "اسلاو كايوويچ" به تهران آمده­اند. با همان دك و پوز، همان ولخندي­ها و همان My Friend گفتن­ها!... الله اكبر، چه بصيرتي داشت همت! 

چطور شد خودت با همت به ايران برگشتي؟
قصه­اش مفصل است؛ به خاطر اين كه مسئوليت كارهاي شناسايي قوا را به عهده داشتم، آقاي كوچك محسني خيلي تاكيد داشت كه آنجا بمانم و به ايران برنگردم و به همراه شهداي عزيزمان " كاظم نجفي رستگار" و " عليرضا موحد دانش" به كار ادامه بدهم. واقعيت مطلب را بخواهي، شايد در بادي امر خودم هم مايل به ماندن بودم، ولي خیلي بيش از آن تمايل، دوست داشتم با خود همت بمانم. 

يعني بودن با همت برايت مرجح بود؟
درست است؛ برايم با همت بودن ارجحيت داشت. شايد علت عمده چنين تمايلي احساس تنهايي شديد بود. اسارت حيرت­انگيز متوسليان، كمر مرا هم مثل خيلي از بچه­ها شكست. براي اولين بار در عمرم، آنجا بود كه حس كردم دارم به مرز پوچي مي­رسم؛ يعني مي­ديدم كه ديگر بدون حاجي- متوسليان- چيزي نيستم و در حال حاضر، فقط يك نفر مي­تواند بيايد عَلَم برزمين مانده احمد را بردارد و علمدار ما باشد و آن هم همت است.
البته شايد پيش از آن واقعه تلخ، خود همت هم در وسع خودش نمي­ديد روزي از راه برسد كه او بيايد و عَلَم انسان شگفت­انگيزي به اسم احمد متوسليان را بردارد و به دوش بكشد.
در هر حال، اين مشيت بالغه حضرت حق است كه امور عالم و آدم را تدبير مي­كند و بر اساس همين مشيت هم هست كه اقتضا مي­كند "ولي"اي برود تا "ولي" بعدي بيايد و علمدار امور بشود. بله حسين جان؛ خودم آمدن با همت به ايران را به ماندن در لبنان ترجيح دادم. 

در بازگشت به تهران، مستقيماً عازم خوزستان شديد؟
نه، بعد از آن كه به تهران برگشتيم، به اتفاق همت رفتيم به سپاه منطقه 10 تهران. آنجا جلسه­اي تشكيل شد كه حضار آن عبارت بودند از: حاج داوود كريمي فرمانده وقت سپاه منطقه 10، محمد اويسي مسوول واحد عمليات منطقه 10، همت و بنده. يادم هست صبح روز جمعه بود كه اين جلسه تشكيل شد. در شروع جلسه، ابتدا همت درباره وضعيت مبهم اسارت احمد و آخرين وضعيت نيروهاي ما گزارشي ارائه داد و بعد، حاج داوود كريمي به همت گفت: شما، همين فردا كه شنبه باشد، سريع "ياعلي" را بگوييد و به اهواز برويد. همين الآن هم كه ما داريم با شما صحبت مي­كنيم، خيلي دير شده و شايد امشب يا فردا شب، حمله بزرگ در جنوب شروع بشود. شما سريع برويد به اهواز، ما هم برايتان نيرو و پرسنل كادر مورد نيازتان را اعزام مي­كنيم. عجالتاً خودتان برويد و آن تعداد از نفراتتان را كه در تهران- مشخصاً پادگان امام حسين(ع)- پراكنده هستند را پيدا و سرخط كنيد و به آنها بگوييد به اهواز بروند. 

يعني در آن آشفتگي و پراكندگي نيروهاي تيپ و فقدان امكانات، همت مي­خواست في­الفور تيپ 27 را از نو ظرف چند شبانه روز راه اندازي كند؟ مگر شدني بود؟
خب ديگر؛ همت بود. خداوكيلي خيلي دوست داشت براي آن نبرد خودش را سريع به پاي كار برساند. شايد اگر هر فرمانده ديگري به جاي همت بود؛ يعني آدمي كه تازه از لبنان برگشته و هنوز غبار خستگي چنين سفري را به تن دارد و هنوز هم با ضربه روحي ناشي از فقدان همرزمي در اندازه­هاي احمد متوسليان دست به گريبان است، دست كم 10، 20 روزي خودش را از قيل و قال زمانه كنار مي­كشيد تا بتواند با خودش خلوتي داشته باشد و بار ديگر خودش را جمع و جور كند و بعد هم بيايد با مجموعه آدم­هايي در قالب يك تيپ رزمي سپاه كلنجار برود و بتواند خودش را در جايگاه فرمانده جديد، به آنها اثبات كند.
منتها...، همت ابداً اسير چنين عوالمي نبود؛ واقعاً آمده بود تا در آن شرايط سرنوشت­ساز جنگ و مملكت، دين خودش را ادا كند. به همين دليل هم ديديم با آن خلق و خوي پهلواني كه داشت، خيلي قَدَر از رختِ تعلقات لخت شد
يك دفعه ديدم همت كه صورتش از غضب مثل لبو سرخ شده بود، دست انداخت بازوي مرا گرفت و گفت: " اين بي پدرها را ديدي سعيد؟ به خدا قسم اگر ما در جنگ با صدام، يك لحظه سستي و ضعف از خودمان نشان بدهيم، يك روز چشم باز مي­كني و مي­بيني امثال همين اراذل آمده­اند توي فرودگاه مهرآباد! "
و به اين گود قدم گذاشت. 

همت بعد از آن جلسه به اهواز رفت؟
نه. بعد از آن جلسه، همت سري زد به پادگان امام حسن مجتبي(ع)؛ همين پادگان فعلي لشكر 27 در بزرگراه اسبدواني. در آن ماه­هاي اوليه موجوديت تيپ 27، ما در تهران پادگان كه نداشتيم. اعزام نيروي تيپ در محل سابق سفارت آمريكا بود و نيروهاي بسيجي تهران را از آنجا به جنوب مي‌فرستادند. پادگان امام حسن (ع) هم در اصل يك پادگان نظامي نبود. آنجا تأسيسات و استاديوم اسبدواني نيمه كاره­اي بود كه بعد از انقلاب به حال خودش رها شد و بعدها مسئولين،‌اين تأسيسات را تحويل سپاه دادند و اسمش شد پادگان امام حسن (ع).
آن روز هم چون مسئولين سپاه منطقه 10 تهران گروهي از نيروهاي داوطلب بسيجي را كه قرار بود در اختيار تيپ ما بگذارند، توي آنجا مستقر كرده بودند، همت رفت تا ضمن بازديد وضعيت اين نيروها،‌برايشان سخنراني كند و كمي با بسيجي­ها بجوشد. اگر بسيجي­ها را به دريا تشبيه كنيم، حاجي ماهي اين دريا بود. اصلاً تاب دوري آنها را نداشت. چه اينكه بسيجي‌ها هم؛،‌حتي اگر اورا نمي­شناختند، با يك ديدار و سخنراني همّت شيفته­اش مي­شدند. 

به خاطر داري آن نيروهاي بسيجي مستقر در پادگان امام حسن (ع)، جمعي كدام گردان بودند؟
در آن ايام، پادگان امام حسن (ع)،‌پر بود از نيروهاي بسيجي. گرداني هم كه همّت براي نيروهاي آن صحبت ­كرد، هنوز اسم وعنواني نداشت، ولي همان جا، به دستور حاجي قرار شد اسم اين گردان را بگذارند«گردان حبيب بن مظاهر».

يعني همان عناصر كادر گردان حبيب كه سابق بر آن در فتحِ مبين و الي بيت ­المقدس در تيپ 27 حضور داشتند، در قالب اين گردان هم بودند؟
تا جايي كه مي­دانم، نه! " حاج علی موحد" كه فرمانده گردان حبيب در حمله فتح خرمشهر بود، در آن روزها هنوز در لبنان بود. كادرهاي قديمي او هم پراكنده شده بودند. مسئولين سپاه منطقه 10 تهران، شخصي از نيروهاي كادر و دفتري سپاه تهران به اسم " علي غنيمي" را به عنوان سرپرست اين گردانِ تازه تاسيس تعيين كرده بودند. البته ايشان موقتاً سرپرستي اين گردان را به عهده داشت. بعد از آن كه اين گردان به اهواز آمد، بنا به دلايلي " غنيمي" از سرپرستي گردان كنار رفت و فرد ديگري به اسم " سيد اسماعيل محمدي" را كه سپاه منطقه 10 به تيپ فرستاد و سابقه عملياتي داشت، به عنوان فرمانده " گردان حبيب­بن مظاهر" تعيين كردند. بعد هم... 

بالاخره چه جوري به اهواز رفتيد؟ همان روز با همت؟ يا اين كه اول شما رفتيد و بعد همت آمد، يا اين كه... [مكثي كوتاه، كلافه و عصبي]...
تو را به پیر و پيغمبر اين قدر موضوع را نپيچان آقا سعيد! توي اين نصفه شبي، هم وقت كم دارم، هم نوار؛ كلي سوالِ نپرسيده هم دارم.

[سر كيف و با لحني بازيگوش مي­گويد] اصلاً من يكي كشته مرده اين جوش و خروش ات هستم حسين جان! به قول اون پسر خاله جناب كلاه قرمزي؛ برم واسه­ات نون سنگك بگيرم؟ برم واسه­ات نوار بگيرم؟[مي­خندد]. 

نخير؛ خنده بازار سر كار شروع شده؛ پنج دقيقه OFF مي­دهيم [قطع ضبط].

رسيده بوديم به آنجا كه به اتفاق "همت" به اهواز رفتيد.
نه ديگر عزيز من؛ حاجي همان روز، بعد از ديدار با بسيجي­ها در پادگان امام حسن(ع)، به اهواز رفت، ولي من ماندم تهران تا ضمن سركشي به پادگان امام حسين(ع) و پادگان ولي­عصر(عج) و ساير جاها، يك سري از كادرهاي اطلاعاتي را براي واحد خودمان – اطلاعات و عمليات تيپ 27 – جمع و جور كنم. يكي، دو روز بعد از عزيمت همت بود كه به اتفاق آن بچه­ها، رفتم اهواز. 

آيا " عباس كريمي" [مسئول سابق واحد اطلاعات تيپ 27 تا عمليات فتح مبين] هم همراه شما به جنوب رفت؟
عرض به حضور شما، نه! عباس جلوتر از من، تعدادي از كادرهاي قديمي تيپ را جمع كرده و به اهواز رفته بود. البته وقتي در مدرسه شهيد مصطفي خميني اهواز- كه از حمله الي بيت­المقدس به بنه ما تبديل شده بود- او را ديدم، متوجه شدم هنوز از تبعات ناشي از جراحت شديد پايش در مرحله دوم عمليات فتح مبين عذاب مي­كشد. منتها با همان پاي مصدوم، خودش را به همت رسانده بود. يادم هست عباس خيلي افسوس مي­خورد از اين كه به علت بستري بودن در بيمارستان نتوانسته بود با ما به لبنان بيايد و از آن سخت­تر، كنار آمدن با واقعيت اسارت احمد متوسليان براي او بود. خلاصه، خيلي سريع دست به كار شديم تا در وهله اول، واحد اطلاعات و عمليات تيپ را از نو تشكيل بدهيم و در وهله بعدي، وارد عمل بشويم. ضمن هماهنگي همت با مسئولين سپاه منطقه 8 خوزستان، رفتيم و از سپاه اهواز، چند دستگاه موتورسيكلت تريل 125 "هوندا"، دوربين، قطب نما و تجهيزات تحويل گرفتيم. 

حالا با توجه به اين كه در موقعيت فورس ماژور و در آستانه شروع حمله، تازه شما در اهواز داشتيد مقدمات راه­اندازي مجدد تيپ 27 را طي مي­كرديد، فكر نمي­كنم امكان عملي براي شركت تان در عمليات وجود داشته، درست است؟
اتفاقاً، بحث داغ آن روزها اين بود كه ما كادرهاي اطلاعاتي بهتر است خيلي زود خودمان را نسبت به منطقه و موقعيت عرصه عملياتي كه در شرف آغاز بود، توجيه كنيم. خوب يادم هست در همان ديدار اولمان در مدرسه شهيد مصطفي خميني، عباس كريمي با توجه به اشراف جالبي كه نسبت به اين جور مسائل داشت، به ما گفت: " با در نظر گرفتن شرايط فعلي تيپ، مطمئن باشيد در موقعيتي نيستيم كه بتوانيم خودمان را در قالب يگاني به مرحله شركت در شب اول عمليات برسانيم، ولي لازم است هر چه سريع­تر نسبت به موقعيت خطوط دشمن و وضعيت منطقه تعيين شده براي عمليات – يعني محور بيابان كوشك- پاسگاه زيد-دشت شلمچه- توجيه بشويم و به قول معروف؛ منطقه دستمان بيايد، تا اگر قرار شد در مرحله بعدي، به صورت يگاني وارد عمل بشويم، با استفاده از اطلاعات ميدانيِ گردآوري شده و توجيه دقيق خودمان نسبت به اين منطقه، با اقتدار و مسلط برويم پاي كار. بنابراين، فعلاً در شرايط حاضر، ماموريت اصلي ما كسب آمادگي براي شركت در مرحله اول عمليات نيست." بعد از آن نشست توجيهي با عباس كريمي و ساير نفرات واحدمان، سريع رهسپار منطقه شديم. 

مشخصاً به كدام محور رفتيد؟
محور مياني منطقه عملياتي رمضان؛ يعني دژ مرزي عراق در حد فاصل پاسگاه منهدم شده كيلومتر 25 ايران و پاسگاه متعلق به گارد مرزي عراق، معروف به پاسگاه زيد. رفتيم توي خط و با استفاده از نقشه و كالك­هاي موجود- كه آنها را اطلاعات سپاه اهواز به ما داده بود- سعي كرديم ضمن سركشي به هر يك از مختصات منطقه، خودمان را نسبت به وضعيت آنجا توجيه كنيم. 
مهم­ترين خطري كه در زمين منطقه، كل سرنوشت عمليات در شرف آغاز ما را تهديد مي­كرد، ول كردن آب در آن بيابان توسط عراقي­ها بود. 

چطور؟
در محور جنوب پاسگاه زيد، مهندسي ارتش عراق، ديواره شرقي كانال سي كيلومتري پرورش ماهي را در چند نقطه شكافته بود و آب اين كانال را به سمت خطوط دفاعي ما رها كرد. مشخصاً در شمال پاسگاه عراقي بوبيان، يك آب گرفتگي گسترده­اي ايجاد شد كه روز به روز هم دامنه آن وسعت پيدا مي­كرد. لذا فرماندهان ارشد قرارگاه مركزي كربلا براي اين كه با گسترش آب گرفتگي، خطر باتلاقي شدن زمين و قفل شدن آن به روي واحدهاي تك‌ور پياده و زرهي ما روز به روز بيشتر مي­شد، تاكيد زيادي داشتند كه بايد هر چه زودتر حمله را شروع كنيم.
حالا اين يكي را هم در حاشيه بگويم؛ آن مانع طبيعي معروفي كه در عمليات عظيم كربلاي 5، در دي­ماه 1365، در منطقه سر راه نيروهاي ما قرار داشت و به " درياچه ماهي" معروف بود، در واقع امر، مبداء ايجاد آن، همين رهاسازي آب كانال پرورش ماهي از منطقه بوبيان در تابستان سال 1361 بود. 

براي عمليات رمضان، تيپ 27 محمد رسول­الله(ص) به كدام يك از قرارگاه­هاي عملياتي چهارگانه-قدس، فجر، فتح و نصر- مامور شد؟
تا جايي كه به خاطر دارم، از همان روزهاي اول استقرار كادرهاي تيپ 27 در اهواز، يگان ما- بنا به سابقه قبلي­اي كه در فتح مبين و حمله فتح خرمشهر داشت- رفت زير پوشش "قرارگاه عملياتي نصر" كه فرماندهي جناح سپاهي آن و لشكر نصر سپاه را، شهيد عزيزمان " غلامحسين افشردي" معروف به حسن باقري عهده­دار بود. منتها، تا تيپ ما بيايد و خودش را جمع و جور كند كه وارد عمل بشود، چند روزي گذشت و در مراحل اول و دوم عمليات رمضان، " قرارگاه عملياتي نصر" در زمين به شدت مسلح شلمچه وارد عمل شد و به علت درگيري شديد با دشمن، واحدهاي تحت امر آن- تيپ­هاي 31 عاشورا به فرماندهي شهيد مهدي باكري، 21 امام رضا(ع) به فرماندهي شهيد "ولي­الله چراغچي" و 7 ولي­عصر(عج) دزفول به فرماندهي " عبدالمحمد رئوفي نژاد" – متحمل صدمات زيادي شدند.
اين بود كه به صلاحديد فرماندهان ارشد" قرارگاه مركزي كربلا"، تيپ 27 محمد رسول­الله(ص) از كنترل اسمي" قرارگاه عملياتي نصر" خارج شد و تحت كنترل "قرارگاه عملياتي فتح" قرار گرفت. تلاش اصلي در عمليات رمضان به اين قرارگاه محول شده بود و علاوه بر لشكر 92 زرهي ارتش به فرماندهي شهيد بزرگوار، امير سرتيپ " مسعود منفرد نياكي"، قدرترين تيپ­هاي مانوري سپاه، مثل تيپ 8 نجف اشرف به فرماندهي "احمد كاظمي"، تيپ 25 كربلا به فرماندهي " مرتضي قرباني" و تيپ 14 امام حسين(ع) به فرماندهي " علي زاهدي" را در اختيار داشت. فرماندهي اين قرارگاه... 

مگر حسين خرازي فرمانده تيپ 14 امام حسين(ع) نبود؟
تا قبل از رمضان بله، اما وقتي لشكر فتح سپاه را در اوايل تابستان 61 از نو تشكيل دادند، فرمانده اين لشكر شد شهيد "مصطفي رداني پور"، جانشين او شد " مصطفي ربيعي" و معاونت طرح و برنامه عمليات لشكر فتح را هم سپردند به شهيد حسين خرازي. اين شد كه در عمليات رمضان، فرماندهي تيپ 14 امام حسين(ع) را معاون خرازي يعني علي زاهدي به عهده گرفت. 

فرماندهي "قرارگاه عملياتي فتح" در رمضان را چه كسي به عهده داشت؟
از آنجا كه در آن سال­ها ارتش و سپاه مشتركاً هر عملياتي را طراحي و هدايت مي­كردند، فرماندهي قرارگاه­هاي عملياتي هم به صورت مشترك اداره مي­شد. در قرارگاه عملياتي فتح هم همين روال برقرار بود و فرماندهي آن را شهيدان عزيزمان امير سرتيپ منفرد نياكي و حجت­الاسلام رداني­پور به عهده داشتند. 

ادامه دارد ...
کد مطلب : 660
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ
آدرس ايميل :
     نمايش آدرس ايميل
نظر شما :
نظرات و پيشنهادات
1386-11-04 11:32

روح همه شهيدان شاد !!

1386-07-08 13:09

خيلي عالي بود و ما را به حال و هواي روزهاي دفاع مقدس برد. خداوند روح تمام شهدائي را كه در اين نوشته نامشان به ميان آمده غريق درياي رحمت بيكرانش فرمايد.ان شا الله

1386-07-08 11:52

اي كاش كامل بود

1386-07-08 10:44

عالي بود اگر ادامه پيدا كند خيلي خوب است خواهش مي كنم كه اين جور مطالب بيشتر باشد