امروز سه شنبه 12 آذر 1387
Tuesday 2 December 2008
داخلی  »  يادداشت  »  نگاه ويژه

"مدیر عدالتخانه به اضافه قافيه ‌پردازي" از امید مهدی نژاد؛

متهم خرم و خندان قدح باده به دست... تا سحر رقص کنان در بغل قاضي بود

21 مهر 1387 ساعت 1:54
گيريم هر چه اکاذيب نشر داده به نقل از خبرگزاري‌هاي رسمي يا مثلاً يک وبلاگ بوده باشد. به هر حال مقصر خود اوست. چرا؟ چون غلط مي‌کند اکاذيب ديگران را بازنشر مي‌دهد. اصلاً بازنشر اکاذيب از نشر آن هم بدتر است و موجب شلاق دنيوي و ضمان اخروي مي‌شود.
متهم خرم و خندان قدح باده به دست... تا سحر رقص کنان در بغل قاضي بود

امید مهدی نژاد (به نقل از وبلاگ وی)

مدير سايت «عدالتخانه» به جرم نشر اکاذيب و تشويش چيزهاي عمومي و از اين‌جور کارهاي بد، محکوم شده است به تحمل شش ماه زندان به همراه تحمل بيست ضربه شلاق.

تحملش سخت است، اما بايد تحمل کند. درد هم دارد البته که نوش جانش.

گيريم هر چه اکاذيب نشر داده به نقل از خبرگزاري‌هاي رسمي يا مثلاً يک وبلاگ بوده باشد. به هر حال مقصر خود اوست. چرا؟ چون غلط مي‌کند اکاذيب ديگران را بازنشر مي‌دهد. اصلاً بازنشر اکاذيب از نشر آن هم بدتر است و موجب شلاق دنيوي و ضمان اخروي مي‌شود.

حقش است. تا او باشد ديگر «عدالتخانه» راه نيندازد. اگر هم راه انداخت کاري به کار از ما بهتران نداشته باشد و به برقراري عدالت در ميان خودمان رضايت دهد. اول هم از خودش شروع کند.

مثلاً به اين بپردازد ‌که يک ساندويچ بيکنِ ساندويچي ويلا را چطوري بايد نصف کند، يا اين‌که در قهوه‌خانه سر کالج بايد چندتا پک به قليان بزند و رد کند براي بغلي، يا وقتي از کوبا سيگار برگ مي‌آورد چندتايش را بدهد به من و چندتايش را به بقيه و از اين قبيل عدالت‌ها. براي همه بهتر است.

به همين مناسبت، شعري را که مناسبت خاصي با اين موضوع ندارد پست مي‌کنم:

يادباد آنکه سرم گرم غزل‌سازي بود
طبع ارباب نظر از غزلم راضي بود

يادباد آنکه زمين گرد خودش مي‌چرخيد
سر هر کوچه مهي نيز به طنازي بود

گرچه هر گوشۀ اين ملک زمين‌خواري هست
دل ما در گرو مورد شيرازي بود

دوش رفتم به در محکمه خواب‌آلوده
نصفه‌شب بود و بُتي گرم سندسازي بود

متهم خرم و خندان قدح باده به دست
تا سحر رقص کنان در بغل قاضي بود

قوۀ عدليه پشم فقرا را مي‌کند
قوۀ مجريه سرگرم «غني»سازي بود

خورد بر فرق «جهانشاهي» و ناکارش کرد
سر آن چوب که در پاچۀ «شهبازي» بود

شاکي از زور شکايت به خدا برد پناه
قاضيي گفت: «خدا اول اين بازي بود»

نه که ايمان و يقينش خللي داشت؛ نه خير
منطفش کانتي و فلسفه‌اش فازي بود

هاتفم گفت که: «در کوچه و در گرمابه
متهم با پسر قاضي همبازي بود

گر که يک لقمه زمين خورد شبي، عيبش چيست
چه بسا نيت او رونق نوسازي بود

ربط شيراز و زمين‌خواري بر فرض مثال
مثل ربط پسر حاکم و سربازي بود»

هرچه او ريخت به پيمانۀ ما نوشيديم
آروغي نيز پرانديم که پروازي بود

دوغ خورديم که اين قصه دروغ است، ولي
همه ديدند که نوشيدنيِ گازي بود...

                       ***

ياد باد آنکه سرم گرم غزل‌سازي بود
(گرچه اين جمله همان مصرع آغازي بود)

نه کسي بود که ناگاه زميني بخورد
نه کسي درصدد پشت‌هم‌اندازي بود

نه خري بود که افشاگري آغاز کند
نه کسي در پي آشوب و براندازي بود

عابري بي خبر از کوچه گذر مي‌کرد و
شاعري نيز پي قافيه‌پردازي بود. 


.

کد مطلب : 2438
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ
آدرس ايميل :
     نمايش آدرس ايميل
نظر شما :
نظرات و پيشنهادات
1387-07-28 23:50

انشاء الله روزي برسد كه همه با هم براي عدالت بميريم و از دست دنيا و اهلش خلاص بشيم ولي تا زنده ايم دست از عدالت نكشيم.

1387-07-24 03:35

اين بنده خدايي كه نظر داده كلا پرت بوده

1387-07-21 09:27

سلام - بعد باتوم بود نوبت شلاق عزيز / بعد زندان يقين نوبت سربازي بود/ پادگان گرچه به زندان دارد ترجيح / ليك سرباز ايش از نوع كمر بازي بود! جناب مدیر مسوول عزيز جانت سلامت مگر شش ماه چند روزه ؟ همش 180 روز شايد هم تو حساب اينا بشه دويست روز !عين برق وباد ميگذره عوضش براحتي ميتوني بري كانادا و آمريكا اقامت بگيري و خوشبخت بشي ! راستي يادم نرفته بگم زندان ميري برو اوين !و سعي كن بند عمومي هم نري و اگه رفتي لوازم و امكانات فراوان با خودت ببر تا زيادي اذيت نشي ! امير ميانجي.