نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » يادداشت » از زبان فرمانده

خاطرات یک چریک(1)

جاده بیست سانتی متری

21 شهريور 1386 ساعت 3:32

باید در طلائیه خط را می شکستیم و جلو می رفتیم و می رسیدیم به جاده ای که می خورد به شهر "نشوه" عراق و منطقه بصره. ماموریت لشکر بیست و هفت در حقیقت این بود که از این قسمت راه باز کند. در مقابل مان کانالی به عمق 50 متر وجود داشت.

سردار جعفر جهروتی زاده
بالاخره شب عملیات* فرا رسیدمحور لشکر بیست و هفت؛ منطقه طلائیه بود. البته بعضی از یگانهای لشکر هم قرار بود در داخل جزیره مجنون عمل کنند. لشکر عاشورا و لشکر کربلا نیز محل ماموریت شان در داخل جزیره مجنون بود.
باید در طلائیه خط را می شکستیم و جلو می رفتیم و می رسیدیم به جاده ای که می خورد به شهر "نشوه" عراق و منطقه بصره. ماموریت لشکر بیست و هفت در حقیقت این بود که از این قسمت راه باز کند. در مقابل مان کانالی به عمق 50 متر وجود داشت.
شب اول عملیات باید از روی دژی می رفتیم که تا نقطه ای ادامه داشتو پس از آن نقطه ؛ کاملا بسته می شد و پشتش میدان مین بود و بعد سنگرهای کمین و سنگرهای نیروهای عراقی. تا این نقطه که دژ ادامه داشت در دید عراقی ها نبودیم. راهی هم که کنار دژ برای عبور نیروها وجود داشت، 20 سانتی متر بیش تر عزض نداشت. یک طرف این راه دیواره دژ بود- در سمت چپ- و طرف دیگرش هم آب. نیروها باید از این راه بیست سانتی متری عبور می کردند تا به میدان مین می رسیدند و پس خنثس شدن مین ها و باز شدن معبر به خط دشمن می زدند. دشمن تمام امکانات و تسلیحاتش را بسیج کرده بود روی این معبر بیست سانتی متری تا از عبور نیروها جلوگیری کند. دو تا دوشیکا کار گذاشته بود و سه چهار تا کاتیوشای چهل تایی. فکرش را بکنید در چند لحظه 120 گلوله کاتیوشا روی این معبری که بیست سانتیمتر عرض داشت و 700،800 متر طول ، می ریخت.
با تعدادی از بچه های تخریب خودمان را رساندیم به میدان مین و معبر باز کردیم. چند نفری از بچه های تخریب به شهادت رسیدند، ولی نیروها از معبر کنار دژنتوانستند عبور کنند. آتش عراقی چنان سنگین بود که بچه ها به شهادت رسیدند و راه بسته شد.من که خواستم برگردم عقب دیدم که راه نیست مگر این که پا بگذاری روی جنازه بچه ها. بعضی جاهای دژ می پیچید و در تیر رس مستقیم نبود، اما کاتیوشا بیداد می کرد.لحظه ای نبود که گلوله ای به زمین نخورد.
آن شب عراق به ندرت از خمپاره استفاده کرد و بیشتر آتش کاتیوشا بر بچه ها ریخت.ناچار پا روی جنازه بچه گذاشتم و آمدم. آخرهای دژ بودم که عراقی ها آتش کاتیوشا را شدت دادند. کنار دژ گودالی بود.داخل آن نشستم تا آتش کمی سبک شود.یک بسیجی که از ناحیه پا مجروح شده بود، آمد کنارم. وقتی گلوله های کاتیوشا نزدیک مان می خورد زمین می ترسید.گفتم: بیا نزدیک تر.نشست بغل دستم و دلداری اش دادم که نترس،الان تمام می شود و شروع کردم به بستن زخم پایش که ناگهان کاتیوشایی خورد کنارمان و موج مرا گرفت و دیگر نفهمیدم چه شد. تا این که به کمک "علی محمودوند" از بچه های تخریب، آمدم عقب. بعدها که حالم خوب شد، از او شنیدم که ان بسیجی نوجوان بر اثر موج انفجار به شهادت رسیده است. 


* عملیات خیبر