امروز دوشنبه 11 آذر 1387
Monday 1 December 2008
داخلی  »  يادداشت  »  نگاه ويژه

لحظه های انقلاب / قسمت دوم

حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله

مرجع : عدالتخانه 28 شهريور 1386 ساعت 2:20
هنوز جا نیفتاده بودم. شب آمدم کرج. پیمان مریض بود. گیر کردم ولی از بچه ها شنیدم که شاه و دستگاه خیال کرده اند که سیل جمعیت می خواهد به کاخ حمله کند و جلویشان را گرفته ویله شان کرده به طرف پایین. دیدم نمی توانم نروم. راه افتادم. شب گلاب دره خانه ی پدرم ماندم. مسجد امام زاده قاسم خبری نبود. اما بنا بود فردا باز، از تپه قیطریه صبح زود خودم را رساندم به تپه قیطریه...
حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله
هنوز جا نیفتاده بودم. شب آمدم کرج. پیمان مریض بود. گیر کردم ولی از بچه ها شنیدم که شاه و دستگاه خیال کرده اند که سیل جمعیت می خواهد به کاخ حمله کند و جلویشان را گرفته ویله شان کرده به طرف پایین. دیدم نمی توانم نروم. راه افتادم. شب گلاب دره خانه ی پدرم ماندم. مسجد امام زاده قاسم خبری نبود. اما بنا بود فردا باز، از تپه قیطریه صبح زود خودم را رساندم به تپه قیطریه...
نمی شد شعار داد نمی توانستیم شعار بدهیم. به دور و بر نگاه کردیم. اول تک تک و بعد با هم گفیتم:"سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن" طلبه ای توی پیاده رو بود. پریدم و دستش را گرفتم و کشیدمش تو. اول نمی آمد. می گفت امروز دستور تیر داده اند. ولی نتوانست ما را رها کند. دسته راه افتاد. دو دسته شدیم. هر دو با هم می گفتیم:" نهضت ما بود یا رب حسینی- رهبر ما بود یا رب خمینی". می گفتیم و می رفتیم. مردم دو طرف خیابان بیشتر بودند و گاهی اشاره می کردیم و می گفتیم:"سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن" سرشان را پایین می انداختند. سر میرداماد که رسیدیم راه بسته بود. جلو کامیون کامیون سرباز بود. ما تا چشممان به سرباز ها افتاد با خشم مشت ها را گره کردیم و "برادر ارتشی! چرا برادرکشی؟" گویان پیچیدیم به طرف میدان محسنینرسیده به میدان، باز سرباز ایستاده بود. دسته حالا دسته شده بود. می گفتند ته دسته دم دو راهی قلهک است. جلوی ما زن ها بودند. ناگهان شعار عوض شد و شد: " ارتش تو خون ملتی! تا کی به زیر ذلتی؟" مردم حالا عصبانی شده بودند و بلند و برنده می غریدند. ناگهان همان طور که می گفتیم و می رفتیم طلبه قد کوتاهی دوید و چسبید به طلبه جلوی دسته ما و گفت: " امروز دستور تیر دادن، آقای شریعتمداری گفتند تظاهرات نکنید. می زنند!" تند تند گفت و خودش دوید. طلبه ما هم پشت سرش دوید و یکی دو تا از بچه ها هم دویدند ولی دسته از جا جم نخورد. می غرید و می رفت.
ما از جلوی ارتشی ها گذشتیم. حالا شعار ها دست ما بود. حالا می توانستیم هر چه بخواهیم بگوییم. من جمال را دیدم که با زنش از کنار دیوار توی پیاده رو دارد می رود. بین زرگنده و قلهک گفته بودم بیا برویم و او گفته بود، تو جوانی و پرشور تری و من در دل خندیده بودم. می دانستم او هم سی و هشت نه سال یا بگیریم چهل ساله است. شاید هم کمتر. از خیرش گذشته بودم. حالا اما دلم می خواست یکی بود و با هم شعارهایی که دلمان می خواست می دادیم. ولی نمی شد عوض کرد و من یک بار سر "نصر من الله و فتح قریب – چشماتو وا کن ندهندت فریب" با پسری که کنارم بود حرفم شد. اما همان پسر گفت:" خب شما، بگو!" گفتم: اون دسته بگه مرگ بر این سلطنت پر فریب" پسر گفت و موج شعار از جلوی دسته رفت و بعد معطل نکردم و به پسر گفتم: " بگو آزادی زندانی سیاسی" و پسر هم گفت. یکی از دخترها پرید جلو و گفت:" شعار تند ندین." مردی که کنارم بود گفت:"شعار غیر مذهبی ندین." دو نفر دیگر هم گفتند و شعار شد:" حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله"
کد مطلب : 591
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ
آدرس ايميل :
     نمايش آدرس ايميل
نظر شما :